<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>   تنهایی های من   </title>
<link>http://soghateyad.blogfa.com/</link>
<description>من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزدبر من× ×من خودم هستم و یک حس غریب که به صدعشق و هوس می ارزد</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 14 Nov 2009 15:14:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>43 - من و خوشبختی و یه پ.ن طولانی</title>
<link>http://soghateyad.blogfa.com/post-196.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;من خوشبختم چون خدایی هست که بهم ثابت کرده توی تموم لحظه های سخت کنارمه ، برای همه ی خنده هام دلیله و اشکهام رو بی بهونه مهمون چشمهام نمی کنه ، خدایی که وقتی گمش می کنم خودش برام دست تکون می ده و وقتی صادقانه به آسمونش خیره می شم تمنای نگاهم رو بی جواب نمی ذاره ، خدایی که عاشقه و من با تمام وجود براش دلبری می کنم و ناز نگاهم رو می خره بی منت ، خدایی که دستم رو می گیره وقتی لبه ی پرتگاه ایستادم و یه اشتباه  منو به سقوط پیوند می زنه، خدایی که صدام می کنه وقتی سکوت لحظه هام کسل کننده می شه ، وقتی فراموش می کنم زندگی رنگین کمان زیباییه ، خدایی که توی آسمون نیست کنار منه، وقتی که دارم به غمگین ترین ریتم زندگی گوش می دم پابه پای چشمهام بارونی می شه و منو توی آغوش می گیره مبادا حس کنم تنها موندم ، خدایی که معصومیت از دست رفته ی کودکی هام رو به من برمی گردونه تا باز خجل بشم از یک قهقهه ی بلند از سر دلخوشی ، خدایی که گوش من رو می کشه وقتی که فراموش می کنم دنیا سفید نیست و به من سیلی می زنه قبل از این که روزگار به خاطر سادگی  و خوشبین بودنم درد رو به یادم بیاره ، خدایی که دلگیر نمی شه وقتی باهاش قهر می کنم وقتی که بهش می گم خدای دیگرانه نه خدای من، وقتی سرش داد می زنم و می گم که ذره ای معرفت نداره  ، بین این همه کج خلقی به کوچکترین خواسته ی من جواب می ده تا بدونم که برآورده کردن آرزوهای کوچک من هم براش مهمه ، خدایی که نیاز نداره به محبت من، به وجود من، به بودن من، اما با محبت من، با وجود و بودن من لبخند می زنه و لبخندش رنگی می کنه همه ی لحظه های بی قراری رو، خدایی که برای تنهایی های من حرمت قائله ، خدایی که بدها رو از زندگی من خط می زنه و به جاشون یه دنیا خوبی می ده ، خدایی که به من دل خوش داده و یک دنیا آرزوی قشنگ و یک  دنیا لبخند &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من خوشبختم چون شب هست و خدا هست و یک روح سبکبار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 418px; HEIGHT: 370px&quot; height=522 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://elmira64.persiangig.com/image/5yt4w4.jpg&quot; width=447 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cc0000 size=3&gt;یه پ.ن طولانی:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;حکمت کارهات رو نمی دونم مهربون من ،&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;نمی دونم چرا هر کسی از هرچیزی که  می ترسه بهش دچار می شه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;خوب یادمه که مادربزرگ پر کشیده ام از این که سکته کنه و روی تخت حتی قدرت حرف زدن نداشته باشه بیزار بود و همیشه می گفت  مبادا من هم به این حال و روز مبتلا بشم، اما شد، درست 9 ماه روی تخت ،گوشه ی اتاقی که الان 2 ساله چراغش خاموشه خوابید و فقط با چشمهاش نگاهمون کرد و بعد روحش از جسمش دل برید ، چهره ی آرومش وقتی برای آخرین بار روی صورتش رو کنار زدن خوب به یاد دارم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;چند ساعتی می شه که از بین هزار تا درد برگشتم از میون ساختمون بزرگ بیمارستانی که میزبان ناخوشی هاست نه خوشی ها ، حال خوبی نیست وقتی که روی تخت پیرزنی رو ببینی که با زحمت جواب سلامت رو می ده درحالی که شب قبلش با نهایت عشق بوسه بارونت کرده بود، مادربزرگم همیشه می ترسید از تخت بیمارستان و این لباسهای یک رنگ و امروز دیدمش که خوابیده بود خیلی آروم، در حالیکه بدرنگ ترین صورتی زندگی من رنگ لباسش بود ، اگه قلب مهربونش طاقت بیاره باید عمل بشه ، هنوز همه مردد موندن برای تصمیم و مادربزرگ بی هدف و با درد ریه هاش رو از تلخی اکسیژن اون اتاق دلگیر پر می کنه ، &lt;FONT color=#cc0000 size=4&gt;براش دعا کنید&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#333333&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 15:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=soghateyad&amp;postid=196</comments>
<dc:creator>soghateyad</dc:creator>
<guid>http://soghateyad.blogfa.com/post-196.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>42 - دل کاغذی</title>
<link>http://soghateyad.blogfa.com/post-195.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#666666&gt;کاغذ را برمی دارم و نگاهش می کنم ، آنقدر عمیق که شرمنده می شوند خطوط آبی کمرنگش&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;کاغذ را مچاله می کنم میان انگشتانم ،دردش می گیرد ، دلش می شکند ، چقدر سنگدل شده ام این روزها &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;چروکهایش را که می بینم بغضم می گیرد، درست مثل امروز صبح وقتی که گربه ی کوچک خاکستری رنگ لنگ لنگان از مقابل نگاهم گذشت و من بغض کردم و نم اشکم گونه ام را به بازی گرفت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;کاغذ دیگر زیبا نیست ، دست نخورده نمانده ، خط هایش با هم، هم آغوش شده اند و غمش را حس می کنم وقتی که از درد می نالد و نوک انگشتانم تیر می کشد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;دلم می سوزد و کاری ز دستم برنمی آید ، زیبایی کاغذ ، طراوتش ، یکدست بودنش و امیدش بر باد رفته، تنها با حرکت پنج انگشت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;دل آدمها مثل یک کاغذ دست نخورده است که با یک حرکت مچاله می شود و در سکوت فریاد می زند و زرد می شود برایش تمام سبزهای دیروز &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;کاش به جای فشار انگشتان بر تن نحیف کاغذ قلمی برداریم و نقشی بزنیم از محبت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;پ.ن۱ : زوج ناشناسی که امروز بغل ماشین غرق به گلتون بوق زدیم و با صدای دستمون سکوت بینتون رو شکستیم تا توی اون ترافیک چهره های پر استرستون به لبخند باز شه ،شروع عشقتون نارنجی پررنگ&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;پ.ن ۲ : نازنین شیمای من سفرت بی خطر ، ماه عسلت که چند روزی بیش نیست به شیرینی ۱۰۰۰ سال&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;پ.ن ۳ :برو ای ناصح مجنون زپی کار دگر           نقش بر آب مزن کار من از کار گذشت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;و ناگهان چقدر زود دیر می شود ......       &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 398px; HEIGHT: 352px&quot; height=390 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://night-skin.com/gallery/albums/userpics/10001/330.jpg&quot; width=446 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 17:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=soghateyad&amp;postid=195</comments>
<dc:creator>soghateyad</dc:creator>
<guid>http://soghateyad.blogfa.com/post-195.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>41 - 88/8/8</title>
<link>http://soghateyad.blogfa.com/post-194.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;یک عذرخواهی از دو عزیز مهربون:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;خوندن پست قبلیم گویا اشک رو مهمون دو جفت چشم مهربون کرده ، شرمنده ی چشمانی شدم که با بارششون غم رو تداعی کردن ، از صمیم قلب من رو به خاطر اندوهگین شدنتون ببخشید که بیزارم از آزار عزیزان 
&lt;HR&gt;
&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگه دروغ نگم یکی از عجیب ترین و هیجان انگیز ترین اتفاقات زندگیم دیروز افتاد :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به طرز وحشتناکی سرما خوردم و الان فقط سیما دارم و کلا رفتم روی سایلنت ، از ساعت ۱۰ دیروز صبح که استاد محترم ازم ترسید و گفت حالت بده بدو برو خونه ، تا همین الان پوست بدنم داره با درد دست و پنجه نرم می کنه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حدود ساعت ۶ بعدازظهر بود که تلفن زنگ زد ، مادر جان گوشی رو برداشت و بعد از یه سلام رسمی گفت با تو کار دارن ، با صدای نصفه و نیمه ام سلام دادم ، صدا گفت که نشناختی ؟گفتم نه ، گفت نفیسه ام ،کلی فکر کردم و بعد با کلی خجالت گفتم نشناختم گفت سوم دبستان مدرسه پیام آزادی ، یادم اومد دختر مهربون و قدبلند کلاسمون ، شریف ترین نفیسه ی زندگی من &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگه این گلوی بی معرفت همراهی می کرد از خوشی جیغ می کشیدم ،زنگ زده بود که یادم بیاره فردا  ۸/۸/۸۸ ساعت ۸ صبح قرار داریم جلوی در مدرسه ای که الان دبستان پسرانه شده ،خوب یادم بود اما فکر نمی کردم کسی این قرار کودکانه رو به یاد داشته باشه ، گفت خدا خدا می کرده خونمون عوض نشده باشه ، بین همه ی بچه ها فقط تونسته بود منو پیدا کنه و من توی دلم از این همه محبتش شرمنده شدم بهش گفتم فقط از زهرا و شیرین و الناز خبر دارم که زهرا ساکن زنجان و الناز مقیم دانمارک و شیرین گمشده ایه که سالی یه بار یادی می کنه و دوباره می ره تا سال بعد، گفتم فردا میام حتی با همین بدن درد کوفتی اما هیچ کدوم امید نداشتیم که بچه های دیگه یادشون باشه که ۷/۷/۷۷ وسط حیاط کوچیک مدرسه به هم قول دادیم که ۱۰ سال بعد همدیگه رو ببینیم ، حالا ۱۰ سال گذشته و از اون همه دوست فقط من و نفیسه تونستیم چند دقیقه ای خاطراتمون رو زیرو رو کنیم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;احساس پیری کردم وقتی بعد از ۱۰ سال صدای دوستی رو شنیدم که با چادر صورتیهامون شونه به شونه سرود می خوندیم ، دلم تنگ شده امروز خیلی خیلی زیاد برای همه ی کسایی که به یاد دارم و همه ی کسایی که لابه لای خاطره های صندوقچه ی ذهن گم شدن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;می دونم خیلی محاله اما اگه کسی از بچه های دبستان پیام آزادی وب منو می خونه یا کسی رو می شناسه که قبلا این مدرسه می رفته یه خبر بهم بده ، بدجوری دلم هوای صمیمیت قدیمها رو کرده &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=4&gt;پ.ن : ۸/۸/۸۸ تون پر از لبخند و عشق و شادی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 269px; HEIGHT: 402px&quot; height=906 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://portal.farsedu.ir/Portal/channels/FcKUploadedFiles/fa/3490/Images/ghavanin.jpg&quot; width=860 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 09:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=soghateyad&amp;postid=194</comments>
<dc:creator>soghateyad</dc:creator>
<guid>http://soghateyad.blogfa.com/post-194.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>40 - دیشب باران بارید </title>
<link>http://soghateyad.blogfa.com/post-193.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;خوابم نبرد هرچه کردم ، حتی عروسک تنهایی هایم را فشردم در آغوش و بوسه بارانش کردم و دستهایم را گره زدم به گیسوان طلاییش و گرمای آغوشش را طلب کردم شاید خوابم ببرد میان این همه تنهایی، اما نشد &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;شب بود و تاریکی و چراغ هایی که خاموش بودند و دلی که سرگردان مانده بود و چشمهایی که بهت زده بودند از این همه باران بی دلیل و انگشتان بیقرار من که جا مانده بود بین تارموهای عروسک بی نامم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;خوابم نبرد هرچه کردم ، قرص هم کاری نکرد برای این همه درد ، دلم صبح می خواست ، انتظار می کشیدم روشن شدن هوا را از پشت این پرده های سبز، اما نمی گذشت این ساعت لعنتی ، نمی دانم دلبسته ی کدام لحظه شده بود ؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;با تمام تاروپود حس می کنم که جا مانده ام بین لحظه های دیروز و حس می کنم که دلیلی نیست برای بودن و از این همه خوشبختی دلم می گیرد و دل آسمان می گیرد و خدا اخم می کند و چشمان من می بارد و بین این همه اشک خواب سری می زند به بی قراریهایم و تا روح جا می گیرد میان رویا ،خوابم بوی باران می گیرد ، خواب می بینم که آسمان می بارد ،آنقدر که هم آغوش می شوند اشکهایم با تن قطره ها و یکی می شوند و سر می خورند از گونه هایم و دستانم خالی است و انگشتانم یخ می کند و من زانو میزنم میان خیابانی خلوت و تن را می سپارم به باران و یخ می زند اشکهایم ، تنم ، روحم و تمام حس هایی که بیدار شده بودند این روزها.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;دیشب باران بارید ، برای همین است که پلکهایم درد می کنند....&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 396px; HEIGHT: 256px&quot; height=317 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.eontarionow.com/images/Rain.jpg&quot; width=457 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 05:30:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=soghateyad&amp;postid=193</comments>
<dc:creator>soghateyad</dc:creator>
<guid>http://soghateyad.blogfa.com/post-193.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>39 - دلم می خواهد تمام شوم</title>
<link>http://soghateyad.blogfa.com/post-192.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;چقدر دلگیرم امروز بی دلیل&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلم از هیچ هم می گیرد انگار &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تلخ شده ام ، روحم دارد تنهایم می گذارد، می رود چون بهانه جو شده ام ، دلش تنی دیگر می خواهد ، تنی که لبهایش فراموش نکنند زیباتر می شوند با لبخند ، تنی که وقتی چشم می دوزد به بی نهایت فردا آه نکشد ، تنی که خسته نشود از همین اندک روزمرگی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلم می سوزد برای روحی که زندانی شده میان این پوست و گوشت ، دلم خاکستر می شود و کاری برنمی آید از دستهای تنهایم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بغض دارد دیوانه ام می کند ، سوگند خورده ام که چتری باشم برای گونه های سردم تا باران آزارشان ندهد ، نمی گذارم بشکند این بغض پر درد ، دیگر تمام شد تمام اشکهای بی دلیل، باید مدرک محکمی باشد تا قاضی چشم را راضی کنم به باریدن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چقدر دوست نمی دارم خود را امروز &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چقدر غمگینم و چقدر دلم می خواهد پای روزگار را باز کنم به هی هی گفتن هایم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلم از هیچ گرفته و شاید تقصیر این ابرهای نیمه کاره است و شاید تقصیر خورشید است که می رود و شاید  تقصیر خواب بی هنگام امروز است و شاید .....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هیچ کس مقصر نیست ، مقصر دلی است که تنگ می شود و خط خطی می کند لحظه ها را ، یک خط دو خط سه خط ...... هزار خط &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کسی می داند مرگ چگونه می آید ؟ بی هیچ دلیل دلم می خواهد تمام شوم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 297px; HEIGHT: 266px&quot; height=459 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://dailywritings.files.wordpress.com/2009/05/3572739721_84669e9631.jpg&quot; width=357 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff99ff&gt;&lt;FONT color=#9933cc&gt;پ.ن : اگرچه بعداز ظهر تلخی بود بی دلیل و بی دلیل دلگیر بودم اما بهترین بهترین من همین مرا بس است که تو هستی این روزها و صدایت آرامشم می دهد و می رساندم به بی نهایت خوشبختی ، دوست داشتن تو طعم توت فرنگی می دهد&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 14:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=soghateyad&amp;postid=192</comments>
<dc:creator>soghateyad</dc:creator>
<guid>http://soghateyad.blogfa.com/post-192.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>38- روز دختر</title>
<link>http://soghateyad.blogfa.com/post-191.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;صبح که از خواب پا می شی انقدر بهونه های ریز و درشت توی دفتر مشق زندگیت سرمشق شده که شبیه صورتکهای غمگین کتاب قصه ها می شی و با غصه شروع به مشق نوشتن می کنی همه ی روزها اینجوری می گذرن تا اینکه یه روز که چشمت رو باز می کنی دنیا بهت سرمشق نداده و تو تعجب می کنی که چرا بدون قرار قبلی و بی درخواست برات مرخصی صادر شده؟ اون روز ، روز تو می شه و تو تا میتونی شادیها رو توی قلک نگاهت پس انداز می کنی  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;روزها هر کدوم سند دارن ، گاهی هرچی پول بدی نمی تونی حتی سرقفلیشون رو بخری و گاهی 6 دانگ به نامت سند می خورن توی زندگی آدمها روزهای ویژه زیاده بعضی روزها شخصین مثل روز تولد که برای من پره از هزار تا حس ناب ومهمترین روز زندگیم چون یه فرصت استثناییه برای اینکه همه ی زندگیت رو دوره کنی، برای خوشیهاش دلتنگ بشی و غمهاش رو با پاک کنی فراموشی از حافظه ی دنیا پاک کنی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;بعضی روزها خیلی دونفرن مثل روز گره خوردن دو تا نگاه ( امیدوارم همه ی نگاههای عاشقونه گره کور بخورن که  با دست و دندون و با کمک دیگرون  هم نشه بازشون کرد) ، مثل روز بستن یه عهد خدایی بین دو تا آدمی که تا دیروز من بودن &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;بعضی روزها خاصن مثل روز پدر یا روز مادر که همه ی ما تازه یادمون میوفته غیر از غرغر می شه چند تا کلمه ی محبت آمیز هم به دو تا فرشته ی زمینی که همه ی بهونه ی زندگیشون بودن ماست هدیه کرد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;بعضی روزها هم گروهین مثل همین روز دختر که امسال برای اولین بار همه بهم تبریک گفتن . خیلی شیرین بود حس اینکه بعد از این همه  محدودیت توی این روزگار پر از خط قرمز یه روز به نام ما سند بخوره  به نام دخترهایی که تا دیروز معیار نجابتشون آفتاب و مهتاب ندیدنشون بود و امروز همه با دید اتهام خشک و ترشون رو با هم می سوزونن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;نوجوون  که بودم از جنسیتم فرار می کردم ، پیش همه یه دختردل نازک بودم که با هر کنایه اشک مهمون گونه هاش می شد و توی دلم به همه ی پسرهایی که دنیا رو با آزادیشون خط خطی کرده بودن غبطه می خوردم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;جوون که شدم به دنیا عاقلانه تر نگاه کردم ، اونقدر عاقلانه که فهمیدم اگه من و هم جنسهای من نبودن دنیا خیلی چیزها کم داشت محبت ، عشق ، سادگی ،پاکی و حتی اشک.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;از خدای بزرگ برای سرشت پاک دختران ممنونم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;ممنونم که ما رو صبور آفرید ، وجودمون رو با کلاف محبت بافت ، اشک رو به چشمهامون هدیه کرد تا دلهای شیشه ایمون از این همه زمختی روزگار مردونه زخم نشه ، بهمون مروارید عصمت داد و قدرتی که دست هر پلیدی به گوهر وجودیمون نرسه و اونقدر دوستمون داشت که زیبایی رو به صورتمون هدیه کرد و عاطفه رو به سیرتمون&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;همیشه لطیف باشید مثل ذات حقیقی دختران&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#003366&gt; &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.imagecows.com/uploads/_1a7e-girl_avatars_2.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 17:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=soghateyad&amp;postid=191</comments>
<dc:creator>soghateyad</dc:creator>
<guid>http://soghateyad.blogfa.com/post-191.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>37 - یک عاشقانه ی نامتعارف </title>
<link>http://soghateyad.blogfa.com/post-190.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;لذتی دارد این پرده های سبز را کنار زدن و چشم دوختن به تک درخت پیر حیاط کوچک خانه مان ،وقتی فنجان چای را در دست گرفته ام و تلخی اندکش را مزه مزه می کنم و دلم را پر می دهم به تمام تلخی های مزه مزه شده ی روزگارم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خدا روبه رویم می نشیند، چشمانش را هدیه می دهد به چشمان بی نگاهم و برق لبخندش به آتش می کشاند دل بی قرار این روزهایم را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دستانم را بر لبانش می گذارم و شفافیت لبخندش جاری می شود در رگهای ظریف و کم جانم و به وجد می آیند تک تک سلولهایم از این همه خوشی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برای خدا فنجانی چای می ریزم تا مهمانم شود چند لحظه ای کوتاه ، می دانم سرش شلوغ تر از آن است که بنشیند و تک تک بی حوصله گی هایم را ترجمه کند ، خدا به نیمه ی خالی فنجانم نگاه می کند ، دلم می گیرد  ، تمام اشکهایم را به یاد می آورم و تمام بغض های فروخورده را و تمام نگاه های تمام نشده را و دلم می شکند از خوب نبودنم و مبادا ها به سراغم می آیند باز : مبادا دلی را شکسته باشم؟ مبادا با نگاهم کسی را آزرده باشم؟ مبادا غافل شوم از تمام باید ها؟ مبادا کلامی رانده باشم هرچند بی غرض و دلی را خاکستری نقش زده باشم؟ تمام دیروزهایم را دوره می کنم ، نیمه ی خالی لیوان حاصل لحظه های تمام شده ی من است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خدا تکانم می دهد ، دستانش را حلقه بر گردنم می بینم و نفسش سرمستم می کند ، عطر بودنش را با تمام وجود می خواهم ، آنقدر دلتنگم که سر می گذارم بر شانه اش و های هایم سکوت لعنتی اتاقم را می شکند ، گیسوانم میان دستان خدا سر می خورند و من خود را رها می کنم بی قید در گرمای محبتش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خدا فنجان را نشانم می دهد و جرعه جرعه های چایم را که بازی می کنند میان سپیدی ته فنجان و لبخند می زند ، روزهای خوشم ، تمام لبخندهای دیروز و مهربانی های امروز و امیدهای فردا میان قطره های باقیمانده چای جا خوش کرده ، دل می بندم به همین جرعه ها و شاد می شوم از نگاه مهربان مادر و بوسه ی عاشقانه ی پدر بر موهایم و مهربانی های تمام آنها که دوستشان دارم و دوستم دارند در این قحطی محبت و راضی می شوم با همین کلامهای عاشقانه  که بوی صداقت می دهند و دل می بازم، به سادگی خوردن جرعه ای چای تلخ، خوشبختی امروز من خلاصه شده در تمام لحظه هایی که این روزها رنگین شده با عشق&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پشت این پرده های سبز نشسته ام ، خدا به سراغ شما آمده ، فنجان چایش دست نخورده مانده و من دلتنگم برای نفسهای گرمش که عاشقانه هایم را جان می دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG height=325 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://david-johnson.co.uk/images/cover.jpg&quot; width=294 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 Oct 2009 06:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=soghateyad&amp;postid=190</comments>
<dc:creator>soghateyad</dc:creator>
<guid>http://soghateyad.blogfa.com/post-190.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>36 - مانکن</title>
<link>http://soghateyad.blogfa.com/post-189.aspx</link>
<description>توی ویترین یه بوتیک، مانکن پلاستیکی،&lt;BR&gt;نگاشُ به عابرا دوخته و ُ پلک نمی زنه!&lt;BR&gt;چشماش ُ نقاشی کردن روی صورتش، ولی،&lt;BR&gt;انگاری تو اون چشا صد تا ستاره روشنه!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خسته س از تکون نخوردن! خسته س از خسته شدن!&lt;BR&gt;ویترین شیشه براش مثل  یه جور قفس شده!&lt;BR&gt;بین ِ این مغازه های سوت ُ کور ِ لعنتی،&lt;BR&gt;مث ِ یه برده ی پیر، عمریه دس به دس شده!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;هر دقیقه یه لباسی به تنش می کننُ&lt;BR&gt;خود ِ اون خیلی از این لباسا ر ُ دوس نداره!&lt;BR&gt;مانکن از نگاه ِ این عابرا ذلـّه س ولی حیف،&lt;BR&gt;نمی تونه پاش ُ از شیشه ها بیرون بذاره!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من یه مانکن! تو یه مانکن! دنیا ویترین ِ تماشاس!&lt;BR&gt;همه محکوم ِسکوتیم! آخر ِ قصه همین جاس!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مانکن چشماش ُ دوخته به خیابون، آخه اون،&lt;BR&gt;عاشق مانکن ِ تو ویترین ِ رو به روییه!&lt;BR&gt;عابرا ر ُ نمی بینه! خیلی وقته که دلش،&lt;BR&gt;بی قرار ِ دختر ِ غمگین ِ رو به روییه!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از بوتیک رو به رویی یه دونه مانکن ِ ناز،&lt;BR&gt;چشمای آهوییشُ سپُرده به چشای اون!&lt;BR&gt;با لبای بسته از اون ور شیشه ها می گه:&lt;BR&gt;«ـ مرد ِ من! مانکن ِ عاشق! همیشه باهام بمون!»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;هفته ها می گذرنُ اون دو تا مانکن هنوزم،&lt;BR&gt;از نگاه کردن ِ هم یه لحظه غافل نمی شن!&lt;BR&gt;دورَن از هم ولی بین دلاشون فاصله نیست،&lt;BR&gt;شیشه ها حریف ِ عشق ِ این دو تا دل نمی شن!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من یه مانکن! تو یه مانکن! دنیا ویترین ِ تماشاس!&lt;BR&gt;همه محکوم ِسکوتیم! آخر ِ قصّه همین جاس!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;یغما گلرویی
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 410px; HEIGHT: 375px&quot; height=442 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.dhrramalaysia.org.my/dhrramalaysia/images/stories/psychcousnl/230909_alone.jpg&quot; width=418 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc0000 size=3&gt;پ.ن : من متنفرم از کامنتهای خصوصیه بی نام و نشون که نویسنده اش خیلی دلش می خواد خودش رو مرموز نشون بده اما آقا یا خانم ؟ از تبریکتون ممنونم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Oct 2009 15:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=soghateyad&amp;postid=189</comments>
<dc:creator>soghateyad</dc:creator>
<guid>http://soghateyad.blogfa.com/post-189.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>35- 5 سطر سردرگم</title>
<link>http://soghateyad.blogfa.com/post-188.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;استخوانهایم درد می کنند این روزها از بس بی خاطره مانده ام  ،کسی ساقی مهربانی نمی شناسد ؟ جرعه ای خاطره می خواهم برای نوشیدن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/P&gt;
&lt;DIV&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلبرها دل می برندند دیروز با رخصت ، روزگار دلرباها رسیده ، قبح دزدی باز هم ریخت !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سرخ بودن امروزم ، جریمه ی لحظه های آبی دیروزمان است ، چقدر دوست دارم این ایستادن زیر تابلوی«توقف مطلقا ممنوع» را .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روزه ی سکوت چشمانم را نگاهی شکست که برای غریبه بودن و غریبه ماندنش سوگندها خوردم ، امان از این بی حساب بودن لحظه های دوست داشتنی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بگو دلم که تنگ می شود کدام لحظه را خط خطی کنم که به بهانه ی پاک کردنش، با پاک کن مهربانی به سراغم بیایی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 406px; HEIGHT: 360px&quot; height=492 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://aycu02.webshots.com/image/31561/2004491647714466375_rs.jpg&quot; width=499 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 02 Oct 2009 11:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=soghateyad&amp;postid=188</comments>
<dc:creator>soghateyad</dc:creator>
<guid>http://soghateyad.blogfa.com/post-188.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>34 - دلت میاد؟</title>
<link>http://soghateyad.blogfa.com/post-187.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;آهای تویی که توی آسمون نشستی و داری برق ستاره ها رو تنظیم می کنی، حواست هست یکی روی زمین دلش از بی ستاره بودن داره می ترکه؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;آهای تویی که نگاهت رو قرض دادی به ماه و داری خورشید رو دلداری می دی برای غروبش، هیچ حواست هست که روی زمین هر روز هزارتا دل مهربون غروب می کنن؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;آهای تویی که وقتی دلت می گیره ابرها رو بهونه ی باریدنت می کنی ، تویی که با هر قطره مهرت رو می چکونی روی گونه های خشک و بی حسم ،هیچ حواست هست که چندتا چشم سرخ و بارونی دلتنگتن؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;من خسته شدم ، فقط تا 21 شمردم و وقتی گفتم بیام چیزی نگفتی ، داد زدم و گوش کردم صدای سکوتت پیچید توی گوشی که سالهاست پر از صدای سکوته ، گم شد بین این همه بی صدایی ، فکر نمی کردم سکوت تو هم از جنس سکوت زمینیا باشه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;من فقط تا 21 شمردم ، عدد زیادی نیست ، باید زود پیدا بشی اما نمی شی، گم شدی چون این روزها سجاده ام با تاخیر باز می شه؟من که دلم رو برات می فرستم هرشب، من که رسوای شب شدم با اون همه بوسه های آتشین که گم می شن بین نور ستاره هات، دلت میاد ؟ مگه نه که کریمی؟ مگه نه که بزرگی و مهربون؟ دلت میاد؟این همه سرگردونی چیه که هلشون دادی توی سوت و کور تنهایی هام؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;خسته ام ، تموم تنم درد می کنه ، دلم داره ته می کشه، پر از حسهای جدیدم اما دارم غریبی می کنم با تک تک لحظه هام، روحم داره قلقکش میاد و من خنده ام نگرفته از این شوخی زمینیت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;سپردم به تو ، خودمو، دلمو و روحی که این روزها داری گردگیریش می کنی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 339px; HEIGHT: 391px&quot; height=469 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://usera.imagecave.com/thewalllive/2503570882_640e6e5939.jpg&quot; width=373 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Sep 2009 16:52:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=soghateyad&amp;postid=187</comments>
<dc:creator>soghateyad</dc:creator>
<guid>http://soghateyad.blogfa.com/post-187.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
