تبليغاتX
تنهایی های من - 15 - همه ی آرزوهای یک بی آرزو
 
تنهایی های من
 
 
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزدبر من× ×من خودم هستم و یک حس غریب که به صدعشق و هوس می ارزد
 

ممنونم ققنوس عزیز که اولین نفری بودی که به یادم آورد شبی هست برای آرزوهای دور و نزدیک

باید آرزو کنم ، اگرچه سخت است در میان این همه ناامیدی و تنهایی و تهی بودن دنبال دلیلی بگردی تا دستهایت باز شوند به سوی آسمان و خدا لبخند بزند:

آرزوهایم را یک به یک می شمارم از هیچ به هیچ می رسم تلخ است این همه پوچی، پس از خدا بهانه می خواهم ، آرزو می کنم که بهانه داشته باشم برای لبخند ، برای اشک و برای زندگی

آرزو می کنم هیچ کس بی لبخند نماند که اگر لبی باز نشود به تبسمی کوتاه، جهان به زشتی ها پناه می برد

آرزو می کنم دلی تنگ نشود که اگر تنگ شود برای کسی ، جایی یا لحظه ای ، سخت می شوند تمام سهل های جهان و دل تمام می شود میان حجم سنگین دلتنگی

آرزو می کنم خدا از لحظه ی هیچ بنده ای خط نخورد که اگر خدا را با پاک کن فراموشی پاک کنند ،نتیجه اش می شود اشک و دلهای شکسته و خونهای به ناحق ریخته و نداهای رفته

آرزو می کنم زمین بی عشق نباشد و هیچ کس همدمش را نه به خاک بسپارد نه به فراموشی که بی همنفس بودن سخت است در این هوای سنگین، این را خوب می دانم

آرزو می کنم که  هیچ مردی دستهای تهی اش را برای چشمان منتظر کودکانش هدیه نبرد که شرم مرد بیش از این نیست که نگاه مشتاق کودکش را تمدید کند

آرزو می کنم هیچ مریضی بستر بیماری را به نام خود سند نزند که سخت است ساعتها بر بستر خوابیدن و چشم به سقفی دوختن که هیچ نقشی ندارد جز کسالت

آرزو می کنم هیچ بنده ی پاکی در هیچ قفسی اسیر نشود ، نه از روی ندامت ، نه از روی نفس اماره و نه برای کاغذهای سبز و آبی که چرکند و سیاه

آرزو می کنم برای آمدنت سبز پوش عادل ما که اگر تو بیایی هیچ آرزویی نمی ماند و تو جوابی می شوی برای این همه علامت سوال ذهن

و آرزو می کنم برای :

داداش رحمان خوبم که نگران است برای سرنوشتی که خدا خوب می نویسد بی شک

وبرای شیرین خوب ( ققنوس ) که تلخ نشود روزگاری از تلخی های زمانه

و شیوای مهربانم که جا مانده بین کتابهای چند صفحه ای و دور است از پایتخت پر تشویشمان

و آرزو می کنم که پدرم باشد و مادرم بماند در میان لحظه هایم که رنگین می کنند این همه سکوت تلخ را .

 و برای همه ی کسانی که فراموش کرده اند روزی نام مرا صدا می کرده اند آرزو می کنم که خوشبخت باشند و خدا را فراموش نکنند که همه فراموش شدنی هستیم در این عصر آهن بی احساس

چقدر زیاد بود آرزوهایم، از هیچ به چند رسیده ام؟نگاهم به آسمان توست ، دستانم را بی پاسخ نگذار رحمان و رحیم من

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/04ساعت 23:0  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 
 
  بالا