تبليغاتX
تنهایی های من - 14- اشکی در گذرگاه تاریخ
 
تنهایی های من
 
 
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزدبر من× ×من خودم هستم و یک حس غریب که به صدعشق و هوس می ارزد
 
از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

                                                  آدمیت مرد !

                                                  گرچه آدم زنده بود

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب

گشت و گشت،

قرنها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ ،

آدمیت برنگشت

قرن ما ،روزگار مرگ انسانیت است

سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است

صحبت از آزادگی ، پاکی ، مروت ابلهی است

صحبت از موسی و عیسی و محمد ( ص ) نابه جاست

قرن « موسی چومبه» هاست

روزگار مرگ انسانیت است

من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر - حتی قاتلی بر دار -

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام زهرم در پیاله ، اشک و خونم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای جنگل را بیابان می کنند !

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن : مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن : یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن : جنگل بیابان بود از روز نخست!

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبتها صبور

صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق

گفت و گو از مرگ انسانیت است !!!!

فریدون مشیری

پ.ن :این روزها نباید هیچ گفت از نگاهم شرمنده ام ، از دستانم و از زبانم که هر روز از مرگ انسانی خبر می دهد به انسانی دیگر ، ما را چه شد به ناگاه؟دلم می سوزد برای اشک خشک شده ی زنانی که مادر بودند برای این تن های به خاک سپرده ، کاش این گونه نبود

برای شادی روح عزیزانی که بی گناه رفتند صلواتی روانه ی آسمانها کنید

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/28ساعت 13:22  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 
 
  بالا