|
تنهایی های من
|
||
|
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزدبر من× ×من خودم هستم و یک حس غریب که به صدعشق و هوس می ارزد |
در تاکسی نشسته ام هوا گرم است و من گیج خواب و خیابانها شلوغ ، پسرک روی صندلی جلو حرفهای عاشقانه را به خورد گوشی کوچکش می دهد و نه حواسش به گرماست و نه شلوغی خیابان و نه مثل من بی صبرانه انتظار مسافری دیگر را می کشد ، مردی میانسال و بسیار مودب کنار در تاکسی می ایستد، همزمان با او مادر و دختری سراغ تاکسی های مقصد مرا می گیرند ، خوشحال از اینکه بعد از یک ربع انتظار به خانه نزدیک می شوم خود را کمی روی صندلی جابه جا می کنم ، دخترک تمایلی به نشستن در کنار مردی نامحرم ندارد ، مادرش جدل می کند ، غر می زند ، آرام از پسر جوان می خواهد که جایش را به دخترش هدیه کند و پسر گرم کلامهای عاشقانه است ، گرما دیوانه کننده می شو،د به زن می گویم که من میانه ای می شوم برای دخترش و مرد و زن تقریبا فریاد می زند : باز هم به غیرت زنان سرزمین من ، لبخندی تصنعی می زنم ، پسرک دل از گوشی و حرفهای بی سر و ته عاشقانه اش می کند و با عذرخواهی بسیار جایش را به دختر می دهد و کنار من می نشیند با فاصله ای زیاد ، آنقدر که روی صندلی برای یک انسان بالغ جای نشستن است ، از روی رضایت لبخند می زنم ، مرد میانسال عصبی شده از این که غیرتش را زیر سوال برده اند ، از اینکه زنان را به او برتری داده اند ، از اینکه حقوق شهروندی پسر و حق تقدمش هیچ انگاشته شده ، از اینکه من لبخند می زنم ، بلند و بدون آنکه کسی را خطاب قرار دهد می گوید :
دنیای جالبی است، در پیش چشمان میلیونها انسان به شرافت و ناموس یکدیگر توهین می کنیم و لبخند می زنیم و در زندگی اجتماعیمان حرمت و غیرت مردانگی را زیر سوال می بریم و آهی تلخ می کشد
پسرک گوشی اش را به گوش می چسباند و غرق سخنان کاذب می شود ، دخترک چشم به سیاهی آسفالت می دوزد و راننده صدای ضبط را بلند می کند ، من می مانم و باد گرمی که صورتم را نوازش می کند و یک دنیا فکر و دلهره برای سرزمینم.
به راستی چه شده که من و دخترک به مردان سرزمینم بدبین شده ایم و حتی حضور 20 دقیقه ایشان را در یک صندلی مشترک تاب نمی آوریم ، می دانم که دخترک خسته است از یکی شدن با در تاکسی های زرد و اضطراب از به خطر افتادن کرامت انسانی اش ، شاید برای همین است که ذوق می کنم از فاصله ای که میان من و یک شهروند از جنس مرد است، انگار پسرک حرمت زن بودن ما را می فهمید
از تمام مردان سرزمین من که حرمت نجابتم را در کوچه ها و مغازه ها و اتومبیلهای زرد رنگ حفظ می کنند ممنونم و دیگرانی را که از شرم، خون به چهره ام می دوانند به خدایی می سپارم که مرا آفرید و نجابت مرا و آنها را آفرید و نفسشان را ، و یقین دارم به لکه ی ننگی که از دامن نگاههای بی حجاب و دستان بی حیا پاک نمی شود .
به امید روزگاری پر از پاکی و روزهایی از جنس ناب شادی

|
|