|
تنهایی های من
|
||
|
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزدبر من× ×من خودم هستم و یک حس غریب که به صدعشق و هوس می ارزد |
سلام
به حرمت نیت پاک پدربزرگ می نویسم شاید یادگاری بماند از روزهایی که دستبند سبزم را بر دست راست مهمان کرده ام
4 سال پیش برای اولین بار با خودکار به رنگ آرامشم رای دادم ، تنها حق من از دموکراسی برگه ی سپیدی بود که نام یک مرد ( کاش روزی دستانم مسئول نگاشتن نام یک زن باشند ) بر آن حک شد شاید آن روز به خاطر ذوق زدگی سیاس ی رای دادم .حس بزرگ شدن و استقلال در انتخاب و شاید حس شریک بودن در سرنوشت خاکی که ایران من می خواندمش ، انگشت مرا با جوهر خودکار همرنگ کرد .
خوب یادم هست که در شهر بهارنارنج بعد از به روی کار آمدن دولتمردان کنونی ایران، روز شهادت زنی که اسوه ی نجابت بود شیرینی پخش کردند و من چقدر نا امید شدم که مذهب را خریداری نیست حتی برای کسانی که فریادش می زنند .
4 سال از آن روزها می گذرد و در من دیگر آن ذوق زدگی سیاس ی جایی ندارد و ایران من بر لبانم با تردید جاری می شود که ایران از آن آنهایی شده که اصول را مبنای اسلامی می دانند که اسلام من نیست .
امسال دستبند سبز بر دست ، خودکار آبی ام را برمی دارم و بر تن سپید برگه ی رای نام یک مرد را حک می کنم از روی عقل و بدون ذره ای احساس ،
انقلابی سبز هم نسلان مرا در بر گرفته ، شوق یک اتفاق ، هیجانی که تا چند هفته ی پیش نبود و اگر بود محدود به کسانی می شد که در بطن جریان آمدن مردان به عرصه ی سیاس ت بودند ، انقلابی که همرنگ طراوت درختان بهاری است و به قداست نام زنی که صبور بود و آسمانی در روزگار جهل و فقدان مرد .
پدربزگ می گفت که به حرمت جد سید نذر کرده است ، نذری که از توان مردی نود و چند ساله خارج است اما عزم پدربزرگ و محبت خالصانه اش مرا بر این داشت که نشان فرزند زهرا را با خود همراه کنم و به پیرمرد قول دهم که نذرش را یادآور شوم اگر لطف خدا و عدالت بندگان خدا شامل حال سید شود .
نمی دانم مهدی ( عج ) کی دل به زمین می بندد و عدالتش را ، عدالتی که حرف نیست، عمل خالص است به یاد کسانی می آورد که مسلمانند تنها در نشان، اما کاش زودتر بیاید قبل از آنکه ایران را تنها در کلام به نام خود سند بزنم
ایران من تا همیشه سبز باد

|
|