|
تنهایی های من
|
||
|
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزدبر من× ×من خودم هستم و یک حس غریب که به صدعشق و هوس می ارزد |
دخترک مقنعه ی سرمه ایش را بر شانه هایش مهمان کرده بود و جیغ می کشید ، پسرکی جوان دنبالش دوید و بازوی لاغرش را فشرد ، دخترک از ته دل جیغ کشید و دخترکان خندیدند و زنی سالخورده از من پرسید : دعوا می کنند ؟
خندیدم، تلخ و بهت زده ، یادم آمد که مقنعه ی سبزم تنها در حیاط مدرسه ی کوچکمان موهایم را به نور قرض می داد و تنها از ترس جیغ می کشیدم نه از درد دستان کودک مردی بر بازوهای نحیفم،
دلتنگ شدم برای کودکی ام ، برای نوجوانی ام و برای جوانی خاکستری ام که دارد بوی نا می گیرد در عمق این همه تغییر .....
با لبخند گفتم روزگار عوض شده ، از سر دلخوشی جیغ می زنند نه از ترس و زن پا تند کرد و از کنارم گذشت .
چقدر زود پیر شدم ، چقدر زود روزگار لباس نو بر تن کرد ، بهارهای عمرم ۲۰ ساله شده اند و حسی غریب می گوید که چقدر تنهایم و چقدر تهی و چقدر خسته از این همه بیهودگی ، خوب است که دخترکان روزگار عوض شده ام جیغ می کشند، از روی سرخوشی نه از غم دل اما کاش نجابتشان را به هرزگی انگشتان فشرده ی این مردان کوچک نسپارند که باید نجیب بود حتی در روزگار انسانهای آهنی و کاغذی .....

|
|