|
تنهایی های من
|
||
|
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزدبر من× ×من خودم هستم و یک حس غریب که به صدعشق و هوس می ارزد |
این هفته خوب بود به معنای واقعی
دلم خواست که خوب شروع بشه و خوب تموم
دلم خواست که تموم لحظه هاش پر از لبخند باشه و پر از هیجانهایی که کاذب نیستن، از جنس مرغوب حقیقتن
دلم خواست که روزهاش روز باشه نه فقط عبور سنگین لحظه ها
خواستم که زندگی کنم این یک هفته رو که تمرینی باشه برای روزهایی که یادم می ره ،زندگی کردن چه جوریه
شنبه : ساعت 7 و 30 راهرو سوت و کور آزمایشگاه ، من و گربه ی سیاه کوچولو که از هم می ترسیم و جزوه ی باغبانی و مبحث ساده ی گلخانه ها
یک شنبه : یک دنیا سلام به یک دنیا نگاه آشنای همکلاسی ، کرم ساقه خوار برنج وروپوش سپید من ، مترو و نامجو
ای درد توام درمان در بستر ناکامی
ای یاد توام مونس در گوشه ی تنهایی
وی خاطره ات پونز نوک تیز ته کفشم
این صندل رسوایی.........
دوشنبه : ته کلاس ، زبونی که چرخید و فقط گفت نمی دونم و استادی که لبخند مهربونش یه آتشفشان خاموش بود ، امتحان باغبانی و گیجی ، اتوبوس و مترو و این بار ساسی مانکن .....
سه شنبه : ساعت 7 و 30 و استادی که دقیق ترین آدم زندگی علمی منه ، فرمولهای اندازه گیری دبی رودخانه ، چای و شکلات تلخ ، مهمونی که عزیزترین خاله است ، دکتری که مامان پیدا نمی کنه برای بالابردن هموگلوبینش ، تجویز جیگر و شب
چهارشنبه : مترو مصلی ، نمایشگاه خلوت کتاب ، آرامش غرفه هایی که هنوز درست چیده نشدن ، شریعتی و فوزیه که توی کیسه های سفید جا خوش می کنن ، بستنی یخی پرتقالی ، نم دلچسب چمنها و یک دنیا قهقهه از ته دل و شب جایگاه آرامش خانوادگی ما : خونه ی مادربزرگ
پنج شنبه : یه sms بد ، خبر پرواز روح زنی که مدیر بود توی سالهای اضطراب و درس ، شیوا و من و در بسته ی مدرسه ، نمایشگاه این بار شلوغ کتاب و باز هم خونه ی مادربزرگ
و امروز جمعه : خاله رفت شهر بهار نارنج با مادربزرگ و من موندم و اتاق خلوتی که باز هم مهمون سکوت شده ، معمولی ترین هفته ی زندگی من زیباترین هفته ی زندگی من بود، چون دلم خواست که باشه
فراموش نکنیم :
به حضور روز نباید دل بست و از مرگ دقیقه نباید غم خورد که ثانیه ها جمع می شوند و دقیقه می سازند و با عبور می میرند، تا ثانیه ای دیگر متولد شود، در این هیاهوی روزها

|
|