تبليغاتX
تنهایی های من - 6 - تاکسی نوشت طوبی
 
تنهایی های من
 
 
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزدبر من× ×من خودم هستم و یک حس غریب که به صدعشق و هوس می ارزد
 

توی تاکسی نشستم و چشم دوختم به اتوبانی که پره راننده های بی حوصله است ، تاکسی قدیمیه و من تنها مسافر سرپوشیده ی اونم ، ماشین آینه بغل نداره و صندلیش اونقدر عقبه که من خودم رو روی صندلی عقبش احساس می کنم، از راننده می پرسم که باید قوانین راهنمایی و رانندگی رو اجرا کنم یا نه؟ راننده با یه بله کشدار جوابم رو می ده . دنبال کمربند می گردم و با سعی فراوان پیداش می کنم پایین صندلی رو نگاه می کنم تاکمربند رو ثابت کنم، اما چیزی پیدا نمی شه ،از راننده راهنمایی می خوام راننده بهم یه نوار مشکی دیگه می ده که سرش یه قفله بزرگه ،هرچی سعی می کنم نمی تونم این دو تا قسمت رو به هم متصل کنم، باز از راننده راهنمایی می خوام، راننده هم می گه که کاری نداره و من شرمنده می شم از اینکه بعد از این همه سال زندگی نمی تونم یه کمربند ایمنی رو ببندم، بالاخره با تلاش بسیار و امتحان کردن روش های مختلف کمربند بسته می شه و من یه نفس راحت می کشم و بند کمربند رو ول می کنم کمربند رها می شه و درست روی کمربند شلوارم قرار می گیره با دست اونو روی شونه ام می ذارم اما فایده ای نداره باز هم لیز می خوره و روی پاهام می افته چند بار کارم رو تکرار می کنم بی توجه به اینکه راننده با نگاهی تاسف بار بهم چشم دوخته ،بعد از تلاشهای بی اثر، دست از تقلا بر می دارم و مشغول دیدن برج بی قواره ی میلاد می شم ، به لطف پدال گاز راننده ،مسیر یک ساعته بیست دقیقه ای طی می شه و من از راننده می خوام که زیر پل عابر پیاده ام کنه، به راننده پول خرد می دم تا به خاطر خرد کردن ۵ هزارتومنی های لعنتی سرزنشم نکنه ، می خوام پیاده شم که یادم میوفته وسیله ی حفاظتی توی کمرم گیر کرده ،با اعتماد به نفس بغلهای قفل رو فشار می دم ،باز نمی شه ،هر چی تلاش می کنم بی فایده است، مسافرای ماشین کلافه شدن، راننده انگار شاهد یه سیرک زنده است با لبخند نگاهم می کنه ،بهش نگاه می کنم و میگم می شه بازش کنید ،با بلند کردن یه فلز منو از قفس ایمنی رها می کنه و از ته دل می خنده، دلم برای خودم می سوزه با سرعت پیاده می شم توی پیاده رو  که می رسم  به چهره ی مسافرای عقب ماشین نگاه می کنم ،  چهره شون پر لبخنده و مثل آدم بزرگا نگاهم می کنن، بهشون لبخند می زنم و خدا رو شکر می کنم که توی این همه هرج و مرج و شلوغی انقدر سرخوش هستیم که یه کمربند ایمنی بهونه ی قهقهه هامون بشه

پ.ن : به وبلاگ دختر آریایی یه سر بزنید توی خانواده ما اتفاق قشنگی داره رخ می ده که به دستهای رو به آسمون زیادی نیاز داریم آریانا پر کشید و حالا.....

http://www.dokhtarearyaye.blogfa.com/

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/06ساعت 20:35  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 
 
  بالا