تبليغاتX
تنهایی های من
 
تنهایی های من
 
 
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزدبر من× ×من خودم هستم و یک حس غریب که به صدعشق و هوس می ارزد
 
من انسانم، پس می توانم اشتباه کنم، و یا اینکه حرفی بزنم که بعدها خودم به آن معتقد نباشم. من انسانم پس می توانم در سخنانم، در نظراتم، در آنچه به آن معتقدم تجدید نظر داشته باشم.
پس امروز  به رفتار دیروز من خرده نگیرید، اگر امروز مثل دیروز نیست. و فردا به خاطرِ امروز مؤاخذه اَم نکنید، اگر فردا مثل امروز نیست.
 
به نقل از وبلاگ : این است انسان
 |+| نوشته شده در  جمعه 1388/08/29ساعت 13:28  توسط  طوبی ღ♥ღ 

سکوت را دوست می  دارم وقتی که حرف آرامم نمی کند ، وقتی برای هر واژه باید درگیر دلیل باشم ،وقتی که می توانم تمام دوست داشتنی هایم را به نگاه تزریق کنم، سکوت می شود بتی که می پرستمش با عشق

سکوت را دوست می دارم وقتی ایستاده ام پشت پنجره های سرد اتاق تنهایی هایم و درخت گردوی حیاط برگ هایش را لباسی می کند بر تن سنگفرش ها و من نگاهم را صندوقچه ای برای آنکه تصویر برگ ریزانش یادگاری بماند از نارنجی پاییز

سکوت را دوست می دارم وقتی صدای گربه ای کوچک می شکند تمام بهت لحظه ها را و من می ترسم از ناله های ضعیفش و به چشمانم زل می زند و دلم می سوزد برای این همه معصومیت در نگاه حیوانی که بی صفتش می خوانندش

سکوت را دوست می دارم وقتی صدای تلنگر باران بر شیشه ی غبار گرفته ی تاکسی پیرمردی خاموش ،زیباترین ملودی تنهایی هایم می شود و من آرزو می کنم که ای کاش رادیوی ماشین خراب شود و تمام مسیرهای مسدود شرق به غرب تمام شوند، شاید مردمان این شهر خاکستری بدانند ملودی باران حرمت دارد

سکوت را دوست دارم، نمی دانم سکوت چقدر ذات مرا دوست می دارد و چقدر مرا لایق می داند برای همنشین شدن با لحظه هایم ، سکوت کرده ام چندی است و منحنی لبانم پر رنگ تر شده بی آنکه کسی بداند نقاش زندگی بر بوم دلم ناشیانه نقش می زند ،کمی نزدیک و کمی دور، تنها همین سکوت یادگاری می ماند، وقتی که سنگی سفید شناسنامه ی تنهایی هایم می شود.

 پ.ن : از همه ی مهربونهایی که برای مادربزرگم دعا کردن ممنون ، خدا رو شکر عملشون با موفقیت تموم شد و اگرچه هنوز مهمون اون اتاق دلگیره و درد چاشنی لحظه هاش شده اما به همین زودی برمی گرده کنار پیرمردی که این روزها دلتنگی و تنهایی کلافه اش کرده ، از لطف همه تون ممنون ، لحظه هاتون بی غم

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/28ساعت 22:31  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 

من خوشبختم چون خدایی هست که بهم ثابت کرده توی تموم لحظه های سخت کنارمه ، برای همه ی خنده هام دلیله و اشکهام رو بی بهونه مهمون چشمهام نمی کنه ، خدایی که وقتی گمش می کنم خودش برام دست تکون می ده و وقتی صادقانه به آسمونش خیره می شم تمنای نگاهم رو بی جواب نمی ذاره ، خدایی که عاشقه و من با تمام وجود براش دلبری می کنم و ناز نگاهم رو می خره بی منت ، خدایی که دستم رو می گیره وقتی لبه ی پرتگاه ایستادم و یه اشتباه  منو به سقوط پیوند می زنه، خدایی که صدام می کنه وقتی سکوت لحظه هام کسل کننده می شه ، وقتی فراموش می کنم زندگی رنگین کمان زیباییه ، خدایی که توی آسمون نیست کنار منه، وقتی که دارم به غمگین ترین ریتم زندگی گوش می دم پابه پای چشمهام بارونی می شه و منو توی آغوش می گیره مبادا حس کنم تنها موندم ، خدایی که معصومیت از دست رفته ی کودکی هام رو به من برمی گردونه تا باز خجل بشم از یک قهقهه ی بلند از سر دلخوشی ، خدایی که گوش من رو می کشه وقتی که فراموش می کنم دنیا سفید نیست و به من سیلی می زنه قبل از این که روزگار به خاطر سادگی  و خوشبین بودنم درد رو به یادم بیاره ، خدایی که دلگیر نمی شه وقتی باهاش قهر می کنم وقتی که بهش می گم خدای دیگرانه نه خدای من، وقتی سرش داد می زنم و می گم که ذره ای معرفت نداره  ، بین این همه کج خلقی به کوچکترین خواسته ی من جواب می ده تا بدونم که برآورده کردن آرزوهای کوچک من هم براش مهمه ، خدایی که نیاز نداره به محبت من، به وجود من، به بودن من، اما با محبت من، با وجود و بودن من لبخند می زنه و لبخندش رنگی می کنه همه ی لحظه های بی قراری رو، خدایی که برای تنهایی های من حرمت قائله ، خدایی که بدها رو از زندگی من خط می زنه و به جاشون یه دنیا خوبی می ده ، خدایی که به من دل خوش داده و یک دنیا آرزوی قشنگ و یک  دنیا لبخند

من خوشبختم چون شب هست و خدا هست و یک روح سبکبار

یه پ.ن طولانی:

حکمت کارهات رو نمی دونم مهربون من ،نمی دونم چرا هر کسی از هرچیزی که  می ترسه بهش دچار می شه

خوب یادمه که مادربزرگ پر کشیده ام از این که سکته کنه و روی تخت حتی قدرت حرف زدن نداشته باشه بیزار بود و همیشه می گفت  مبادا من هم به این حال و روز مبتلا بشم، اما شد، درست 9 ماه روی تخت ،گوشه ی اتاقی که الان 2 ساله چراغش خاموشه خوابید و فقط با چشمهاش نگاهمون کرد و بعد روحش از جسمش دل برید ، چهره ی آرومش وقتی برای آخرین بار روی صورتش رو کنار زدن خوب به یاد دارم

چند ساعتی می شه که از بین هزار تا درد برگشتم از میون ساختمون بزرگ بیمارستانی که میزبان ناخوشی هاست نه خوشی ها ، حال خوبی نیست وقتی که روی تخت پیرزنی رو ببینی که با زحمت جواب سلامت رو می ده درحالی که شب قبلش با نهایت عشق بوسه بارونت کرده بود، مادربزرگم همیشه می ترسید از تخت بیمارستان و این لباسهای یک رنگ و امروز دیدمش که خوابیده بود خیلی آروم، در حالیکه بدرنگ ترین صورتی زندگی من رنگ لباسش بود ، اگه قلب مهربونش طاقت بیاره باید عمل بشه ، هنوز همه مردد موندن برای تصمیم و مادربزرگ بی هدف و با درد ریه هاش رو از تلخی اکسیژن اون اتاق دلگیر پر می کنه ، براش دعا کنید

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه 1388/08/23ساعت 18:45  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 
کاغذ را برمی دارم و نگاهش می کنم ، آنقدر عمیق که شرمنده می شوند خطوط آبی کمرنگش

کاغذ را مچاله می کنم میان انگشتانم ،دردش می گیرد ، دلش می شکند ، چقدر سنگدل شده ام این روزها

چروکهایش را که می بینم بغضم می گیرد، درست مثل امروز صبح وقتی که گربه ی کوچک خاکستری رنگ لنگ لنگان از مقابل نگاهم گذشت و من بغض کردم و نم اشکم گونه ام را به بازی گرفت

کاغذ دیگر زیبا نیست ، دست نخورده نمانده ، خط هایش با هم، هم آغوش شده اند و غمش را حس می کنم وقتی که از درد می نالد و نوک انگشتانم تیر می کشد

دلم می سوزد و کاری ز دستم برنمی آید ، زیبایی کاغذ ، طراوتش ، یکدست بودنش و امیدش بر باد رفته، تنها با حرکت پنج انگشت

دل آدمها مثل یک کاغذ دست نخورده است که با یک حرکت مچاله می شود و در سکوت فریاد می زند و زرد می شود برایش تمام سبزهای دیروز

کاش به جای فشار انگشتان بر تن نحیف کاغذ قلمی برداریم و نقشی بزنیم از محبت

پ.ن۱ : زوج ناشناسی که امروز بغل ماشین غرق به گلتون بوق زدیم و با صدای دستمون سکوت بینتون رو شکستیم تا توی اون ترافیک چهره های پر استرستون به لبخند باز شه ،شروع عشقتون نارنجی پررنگ

پ.ن ۲ : نازنین شیمای من سفرت بی خطر ، ماه عسلت که چند روزی بیش نیست به شیرینی ۱۰۰۰ سال

پ.ن ۳ :برو ای ناصح مجنون زپی کار دگر           نقش بر آب مزن کار من از کار گذشت

و ناگهان چقدر زود دیر می شود ......      

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/19ساعت 21:6  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 

یک عذرخواهی از دو عزیز مهربون:

خوندن پست قبلیم گویا اشک رو مهمون دو جفت چشم مهربون کرده ، شرمنده ی چشمانی شدم که با بارششون غم رو تداعی کردن ، از صمیم قلب من رو به خاطر اندوهگین شدنتون ببخشید که بیزارم از آزار عزیزان


اگه دروغ نگم یکی از عجیب ترین و هیجان انگیز ترین اتفاقات زندگیم دیروز افتاد :

به طرز وحشتناکی سرما خوردم و الان فقط سیما دارم و کلا رفتم روی سایلنت ، از ساعت ۱۰ دیروز صبح که استاد محترم ازم ترسید و گفت حالت بده بدو برو خونه ، تا همین الان پوست بدنم داره با درد دست و پنجه نرم می کنه

حدود ساعت ۶ بعدازظهر بود که تلفن زنگ زد ، مادر جان گوشی رو برداشت و بعد از یه سلام رسمی گفت با تو کار دارن ، با صدای نصفه و نیمه ام سلام دادم ، صدا گفت که نشناختی ؟گفتم نه ، گفت نفیسه ام ،کلی فکر کردم و بعد با کلی خجالت گفتم نشناختم گفت سوم دبستان مدرسه پیام آزادی ، یادم اومد دختر مهربون و قدبلند کلاسمون ، شریف ترین نفیسه ی زندگی من

اگه این گلوی بی معرفت همراهی می کرد از خوشی جیغ می کشیدم ،زنگ زده بود که یادم بیاره فردا  ۸/۸/۸۸ ساعت ۸ صبح قرار داریم جلوی در مدرسه ای که الان دبستان پسرانه شده ،خوب یادم بود اما فکر نمی کردم کسی این قرار کودکانه رو به یاد داشته باشه ، گفت خدا خدا می کرده خونمون عوض نشده باشه ، بین همه ی بچه ها فقط تونسته بود منو پیدا کنه و من توی دلم از این همه محبتش شرمنده شدم بهش گفتم فقط از زهرا و شیرین و الناز خبر دارم که زهرا ساکن زنجان و الناز مقیم دانمارک و شیرین گمشده ایه که سالی یه بار یادی می کنه و دوباره می ره تا سال بعد، گفتم فردا میام حتی با همین بدن درد کوفتی اما هیچ کدوم امید نداشتیم که بچه های دیگه یادشون باشه که ۷/۷/۷۷ وسط حیاط کوچیک مدرسه به هم قول دادیم که ۱۰ سال بعد همدیگه رو ببینیم ، حالا ۱۰ سال گذشته و از اون همه دوست فقط من و نفیسه تونستیم چند دقیقه ای خاطراتمون رو زیرو رو کنیم

احساس پیری کردم وقتی بعد از ۱۰ سال صدای دوستی رو شنیدم که با چادر صورتیهامون شونه به شونه سرود می خوندیم ، دلم تنگ شده امروز خیلی خیلی زیاد برای همه ی کسایی که به یاد دارم و همه ی کسایی که لابه لای خاطره های صندوقچه ی ذهن گم شدن

می دونم خیلی محاله اما اگه کسی از بچه های دبستان پیام آزادی وب منو می خونه یا کسی رو می شناسه که قبلا این مدرسه می رفته یه خبر بهم بده ، بدجوری دلم هوای صمیمیت قدیمها رو کرده

پ.ن : ۸/۸/۸۸ تون پر از لبخند و عشق و شادی

 |+| نوشته شده در  جمعه 1388/08/08ساعت 12:42  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 

خوابم نبرد هرچه کردم ، حتی عروسک تنهایی هایم را فشردم در آغوش و بوسه بارانش کردم و دستهایم را گره زدم به گیسوان طلاییش و گرمای آغوشش را طلب کردم شاید خوابم ببرد میان این همه تنهایی، اما نشد

شب بود و تاریکی و چراغ هایی که خاموش بودند و دلی که سرگردان مانده بود و چشمهایی که بهت زده بودند از این همه باران بی دلیل و انگشتان بیقرار من که جا مانده بود بین تارموهای عروسک بی نامم

خوابم نبرد هرچه کردم ، قرص هم کاری نکرد برای این همه درد ، دلم صبح می خواست ، انتظار می کشیدم روشن شدن هوا را از پشت این پرده های سبز، اما نمی گذشت این ساعت لعنتی ، نمی دانم دلبسته ی کدام لحظه شده بود ؟

با تمام تاروپود حس می کنم که جا مانده ام بین لحظه های دیروز و حس می کنم که دلیلی نیست برای بودن و از این همه خوشبختی دلم می گیرد و دل آسمان می گیرد و خدا اخم می کند و چشمان من می بارد و بین این همه اشک خواب سری می زند به بی قراریهایم و تا روح جا می گیرد میان رویا ،خوابم بوی باران می گیرد ، خواب می بینم که آسمان می بارد ،آنقدر که هم آغوش می شوند اشکهایم با تن قطره ها و یکی می شوند و سر می خورند از گونه هایم و دستانم خالی است و انگشتانم یخ می کند و من زانو میزنم میان خیابانی خلوت و تن را می سپارم به باران و یخ می زند اشکهایم ، تنم ، روحم و تمام حس هایی که بیدار شده بودند این روزها.

دیشب باران بارید ، برای همین است که پلکهایم درد می کنند....

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/05ساعت 9:1  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 
 
  بالا