تبليغاتX
تنهایی های من
 
تنهایی های من
 
 
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزدبر من× ×من خودم هستم و یک حس غریب که به صدعشق و هوس می ارزد
 

چقدر دلگیرم امروز بی دلیل

دلم از هیچ هم می گیرد انگار

تلخ شده ام ، روحم دارد تنهایم می گذارد، می رود چون بهانه جو شده ام ، دلش تنی دیگر می خواهد ، تنی که لبهایش فراموش نکنند زیباتر می شوند با لبخند ، تنی که وقتی چشم می دوزد به بی نهایت فردا آه نکشد ، تنی که خسته نشود از همین اندک روزمرگی

دلم می سوزد برای روحی که زندانی شده میان این پوست و گوشت ، دلم خاکستر می شود و کاری برنمی آید از دستهای تنهایم

بغض دارد دیوانه ام می کند ، سوگند خورده ام که چتری باشم برای گونه های سردم تا باران آزارشان ندهد ، نمی گذارم بشکند این بغض پر درد ، دیگر تمام شد تمام اشکهای بی دلیل، باید مدرک محکمی باشد تا قاضی چشم را راضی کنم به باریدن

چقدر دوست نمی دارم خود را امروز

چقدر غمگینم و چقدر دلم می خواهد پای روزگار را باز کنم به هی هی گفتن هایم

دلم از هیچ گرفته و شاید تقصیر این ابرهای نیمه کاره است و شاید تقصیر خورشید است که می رود و شاید  تقصیر خواب بی هنگام امروز است و شاید .....

هیچ کس مقصر نیست ، مقصر دلی است که تنگ می شود و خط خطی می کند لحظه ها را ، یک خط دو خط سه خط ...... هزار خط

کسی می داند مرگ چگونه می آید ؟ بی هیچ دلیل دلم می خواهد تمام شوم

پ.ن : اگرچه بعداز ظهر تلخی بود بی دلیل و بی دلیل دلگیر بودم اما بهترین بهترین من همین مرا بس است که تو هستی این روزها و صدایت آرامشم می دهد و می رساندم به بی نهایت خوشبختی ، دوست داشتن تو طعم توت فرنگی می دهد 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/30ساعت 17:37  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 

صبح که از خواب پا می شی انقدر بهونه های ریز و درشت توی دفتر مشق زندگیت سرمشق شده که شبیه صورتکهای غمگین کتاب قصه ها می شی و با غصه شروع به مشق نوشتن می کنی همه ی روزها اینجوری می گذرن تا اینکه یه روز که چشمت رو باز می کنی دنیا بهت سرمشق نداده و تو تعجب می کنی که چرا بدون قرار قبلی و بی درخواست برات مرخصی صادر شده؟ اون روز ، روز تو می شه و تو تا میتونی شادیها رو توی قلک نگاهت پس انداز می کنی 

روزها هر کدوم سند دارن ، گاهی هرچی پول بدی نمی تونی حتی سرقفلیشون رو بخری و گاهی 6 دانگ به نامت سند می خورن توی زندگی آدمها روزهای ویژه زیاده بعضی روزها شخصین مثل روز تولد که برای من پره از هزار تا حس ناب ومهمترین روز زندگیم چون یه فرصت استثناییه برای اینکه همه ی زندگیت رو دوره کنی، برای خوشیهاش دلتنگ بشی و غمهاش رو با پاک کنی فراموشی از حافظه ی دنیا پاک کنی

بعضی روزها خیلی دونفرن مثل روز گره خوردن دو تا نگاه ( امیدوارم همه ی نگاههای عاشقونه گره کور بخورن که  با دست و دندون و با کمک دیگرون  هم نشه بازشون کرد) ، مثل روز بستن یه عهد خدایی بین دو تا آدمی که تا دیروز من بودن

بعضی روزها خاصن مثل روز پدر یا روز مادر که همه ی ما تازه یادمون میوفته غیر از غرغر می شه چند تا کلمه ی محبت آمیز هم به دو تا فرشته ی زمینی که همه ی بهونه ی زندگیشون بودن ماست هدیه کرد

بعضی روزها هم گروهین مثل همین روز دختر که امسال برای اولین بار همه بهم تبریک گفتن . خیلی شیرین بود حس اینکه بعد از این همه  محدودیت توی این روزگار پر از خط قرمز یه روز به نام ما سند بخوره  به نام دخترهایی که تا دیروز معیار نجابتشون آفتاب و مهتاب ندیدنشون بود و امروز همه با دید اتهام خشک و ترشون رو با هم می سوزونن

نوجوون  که بودم از جنسیتم فرار می کردم ، پیش همه یه دختردل نازک بودم که با هر کنایه اشک مهمون گونه هاش می شد و توی دلم به همه ی پسرهایی که دنیا رو با آزادیشون خط خطی کرده بودن غبطه می خوردم

جوون که شدم به دنیا عاقلانه تر نگاه کردم ، اونقدر عاقلانه که فهمیدم اگه من و هم جنسهای من نبودن دنیا خیلی چیزها کم داشت محبت ، عشق ، سادگی ،پاکی و حتی اشک.

از خدای بزرگ برای سرشت پاک دختران ممنونم 

ممنونم که ما رو صبور آفرید ، وجودمون رو با کلاف محبت بافت ، اشک رو به چشمهامون هدیه کرد تا دلهای شیشه ایمون از این همه زمختی روزگار مردونه زخم نشه ، بهمون مروارید عصمت داد و قدرتی که دست هر پلیدی به گوهر وجودیمون نرسه و اونقدر دوستمون داشت که زیبایی رو به صورتمون هدیه کرد و عاطفه رو به سیرتمون

همیشه لطیف باشید مثل ذات حقیقی دختران

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/28ساعت 21:9  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 

لذتی دارد این پرده های سبز را کنار زدن و چشم دوختن به تک درخت پیر حیاط کوچک خانه مان ،وقتی فنجان چای را در دست گرفته ام و تلخی اندکش را مزه مزه می کنم و دلم را پر می دهم به تمام تلخی های مزه مزه شده ی روزگارم

خدا روبه رویم می نشیند، چشمانش را هدیه می دهد به چشمان بی نگاهم و برق لبخندش به آتش می کشاند دل بی قرار این روزهایم را

دستانم را بر لبانش می گذارم و شفافیت لبخندش جاری می شود در رگهای ظریف و کم جانم و به وجد می آیند تک تک سلولهایم از این همه خوشی

برای خدا فنجانی چای می ریزم تا مهمانم شود چند لحظه ای کوتاه ، می دانم سرش شلوغ تر از آن است که بنشیند و تک تک بی حوصله گی هایم را ترجمه کند ، خدا به نیمه ی خالی فنجانم نگاه می کند ، دلم می گیرد  ، تمام اشکهایم را به یاد می آورم و تمام بغض های فروخورده را و تمام نگاه های تمام نشده را و دلم می شکند از خوب نبودنم و مبادا ها به سراغم می آیند باز : مبادا دلی را شکسته باشم؟ مبادا با نگاهم کسی را آزرده باشم؟ مبادا غافل شوم از تمام باید ها؟ مبادا کلامی رانده باشم هرچند بی غرض و دلی را خاکستری نقش زده باشم؟ تمام دیروزهایم را دوره می کنم ، نیمه ی خالی لیوان حاصل لحظه های تمام شده ی من است

خدا تکانم می دهد ، دستانش را حلقه بر گردنم می بینم و نفسش سرمستم می کند ، عطر بودنش را با تمام وجود می خواهم ، آنقدر دلتنگم که سر می گذارم بر شانه اش و های هایم سکوت لعنتی اتاقم را می شکند ، گیسوانم میان دستان خدا سر می خورند و من خود را رها می کنم بی قید در گرمای محبتش

خدا فنجان را نشانم می دهد و جرعه جرعه های چایم را که بازی می کنند میان سپیدی ته فنجان و لبخند می زند ، روزهای خوشم ، تمام لبخندهای دیروز و مهربانی های امروز و امیدهای فردا میان قطره های باقیمانده چای جا خوش کرده ، دل می بندم به همین جرعه ها و شاد می شوم از نگاه مهربان مادر و بوسه ی عاشقانه ی پدر بر موهایم و مهربانی های تمام آنها که دوستشان دارم و دوستم دارند در این قحطی محبت و راضی می شوم با همین کلامهای عاشقانه  که بوی صداقت می دهند و دل می بازم، به سادگی خوردن جرعه ای چای تلخ، خوشبختی امروز من خلاصه شده در تمام لحظه هایی که این روزها رنگین شده با عشق

پشت این پرده های سبز نشسته ام ، خدا به سراغ شما آمده ، فنجان چایش دست نخورده مانده و من دلتنگم برای نفسهای گرمش که عاشقانه هایم را جان می دهد.

 |+| نوشته شده در  جمعه 1388/07/24ساعت 10:0  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 
توی ویترین یه بوتیک، مانکن پلاستیکی،
نگاشُ به عابرا دوخته و ُ پلک نمی زنه!
چشماش ُ نقاشی کردن روی صورتش، ولی،
انگاری تو اون چشا صد تا ستاره روشنه!

خسته س از تکون نخوردن! خسته س از خسته شدن!
ویترین شیشه براش مثل  یه جور قفس شده!
بین ِ این مغازه های سوت ُ کور ِ لعنتی،
مث ِ یه برده ی پیر، عمریه دس به دس شده!

هر دقیقه یه لباسی به تنش می کننُ
خود ِ اون خیلی از این لباسا ر ُ دوس نداره!
مانکن از نگاه ِ این عابرا ذلـّه س ولی حیف،
نمی تونه پاش ُ از شیشه ها بیرون بذاره!

من یه مانکن! تو یه مانکن! دنیا ویترین ِ تماشاس!
همه محکوم ِسکوتیم! آخر ِ قصه همین جاس!

مانکن چشماش ُ دوخته به خیابون، آخه اون،
عاشق مانکن ِ تو ویترین ِ رو به روییه!
عابرا ر ُ نمی بینه! خیلی وقته که دلش،
بی قرار ِ دختر ِ غمگین ِ رو به روییه!

از بوتیک رو به رویی یه دونه مانکن ِ ناز،
چشمای آهوییشُ سپُرده به چشای اون!
با لبای بسته از اون ور شیشه ها می گه:
«ـ مرد ِ من! مانکن ِ عاشق! همیشه باهام بمون!»

هفته ها می گذرنُ اون دو تا مانکن هنوزم،
از نگاه کردن ِ هم یه لحظه غافل نمی شن!
دورَن از هم ولی بین دلاشون فاصله نیست،
شیشه ها حریف ِ عشق ِ این دو تا دل نمی شن!

من یه مانکن! تو یه مانکن! دنیا ویترین ِ تماشاس!
همه محکوم ِسکوتیم! آخر ِ قصّه همین جاس!

یغما گلرویی

پ.ن : من متنفرم از کامنتهای خصوصیه بی نام و نشون که نویسنده اش خیلی دلش می خواد خودش رو مرموز نشون بده اما آقا یا خانم ؟ از تبریکتون ممنونم

 |+| نوشته شده در  جمعه 1388/07/17ساعت 18:57  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 

استخوانهایم درد می کنند این روزها از بس بی خاطره مانده ام  ،کسی ساقی مهربانی نمی شناسد ؟ جرعه ای خاطره می خواهم برای نوشیدن.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دلبرها دل می برندند دیروز با رخصت ، روزگار دلرباها رسیده ، قبح دزدی باز هم ریخت !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سرخ بودن امروزم ، جریمه ی لحظه های آبی دیروزمان است ، چقدر دوست دارم این ایستادن زیر تابلوی«توقف مطلقا ممنوع» را .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روزه ی سکوت چشمانم را نگاهی شکست که برای غریبه بودن و غریبه ماندنش سوگندها خوردم ، امان از این بی حساب بودن لحظه های دوست داشتنی.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بگو دلم که تنگ می شود کدام لحظه را خط خطی کنم که به بهانه ی پاک کردنش، با پاک کن مهربانی به سراغم بیایی؟

 |+| نوشته شده در  جمعه 1388/07/10ساعت 15:27  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 

آهای تویی که توی آسمون نشستی و داری برق ستاره ها رو تنظیم می کنی، حواست هست یکی روی زمین دلش از بی ستاره بودن داره می ترکه؟

آهای تویی که نگاهت رو قرض دادی به ماه و داری خورشید رو دلداری می دی برای غروبش، هیچ حواست هست که روی زمین هر روز هزارتا دل مهربون غروب می کنن؟

آهای تویی که وقتی دلت می گیره ابرها رو بهونه ی باریدنت می کنی ، تویی که با هر قطره مهرت رو می چکونی روی گونه های خشک و بی حسم ،هیچ حواست هست که چندتا چشم سرخ و بارونی دلتنگتن؟

من خسته شدم ، فقط تا 21 شمردم و وقتی گفتم بیام چیزی نگفتی ، داد زدم و گوش کردم صدای سکوتت پیچید توی گوشی که سالهاست پر از صدای سکوته ، گم شد بین این همه بی صدایی ، فکر نمی کردم سکوت تو هم از جنس سکوت زمینیا باشه

من فقط تا 21 شمردم ، عدد زیادی نیست ، باید زود پیدا بشی اما نمی شی، گم شدی چون این روزها سجاده ام با تاخیر باز می شه؟من که دلم رو برات می فرستم هرشب، من که رسوای شب شدم با اون همه بوسه های آتشین که گم می شن بین نور ستاره هات، دلت میاد ؟ مگه نه که کریمی؟ مگه نه که بزرگی و مهربون؟ دلت میاد؟این همه سرگردونی چیه که هلشون دادی توی سوت و کور تنهایی هام؟

خسته ام ، تموم تنم درد می کنه ، دلم داره ته می کشه، پر از حسهای جدیدم اما دارم غریبی می کنم با تک تک لحظه هام، روحم داره قلقکش میاد و من خنده ام نگرفته از این شوخی زمینیت

سپردم به تو ، خودمو، دلمو و روحی که این روزها داری گردگیریش می کنی

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/06ساعت 20:23  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 

خوب یادم هست روپوش طوسی ام را و مقتعه ای که مادر دورش تور دوخته بود و کیف سبزی که یک جیب بزرگ داشت ، مدرسه مان چند متری با خانه فاصله داشت و من دوستش نداشتم که دیوارهایش طوسی بود و چسبیده به دبستانی پسرانه که همیشه فریادهایشان آزار می داد گوشهای کوچکمان را ، دوستانم را به یاد ندارم و آنقدر از این مدرسه ی بزرگ بیزار بودم و هنوز هستم که روز دوم مهر تصمیم بزرگی گرفتم و یادم نمی رود چهره ی مهربان مادر را که پر از خنده شد وقتی با جدیت گفتم که می خواهم ترک تحصیل کنم

سال اول دبستان با تمام بدی و گاه خوشیش گذشت و مادر که بی علاقه بودنم را به این دبستان کذایی دید، مرا برد به دبستان کوچکی که محبت از دیوارهای پر از گلش می بارید

خوب یادم هست روز اول مهر 8 سالگیم را که با عصبانیت به مدیر گفتم : مگه من بیکارم که هی صبح و ظهر می کنید ، خطایشان این بود که نمی دانستند نامم در کدام شیفت هست و مدیر که عصبانیت کودکانه ام را دید قول داد که مرا در کلاس دخترش بنشاند و این آغازی بود برای دوستی شیرینی که اگرچه این روزها کمرنگ شده اما تا همیشه هست

تا پنجم دبستان روزهایم پر از عطر عشق بود و با تمام وجود مدیر مهربانم را دوست داشتم و هنوز دارم که مهربانترین عزیزی است که یاد می کند تنهاییم را با پیامکهای مهربانانه اش

سال سوم را خوب به یاد دارم ، لباس فرشته ی عبادت را بر تن کردم و روی سن آداب نماز را گفتم و برایم دست زدند و من خود را به چادر سپیدی سپردم که میان سجاده ی سبزم از دستان مهربان خانم ولیخان گرفتم یاد تمام عزیزان آموزگارم به نیکی، هرکجا که هستند : خانم اعرابی ، ولیخان ، درودی و افخمی

هنوز وقتی از میدان هلال احمر رد می شویم دلم تنگ می شود برای آن کلاس کنج دیوار که پنجره اش رو به خیابان بود و زندان نبود آن روزها ، این روزها دبستان کودکی من پسرانه شده ، پیام آزادی را بستند چون مدیرش پیام آزادی می داد ، تاب نیاوردند خوب بودنش را

راهنمایی چیزی با دبستانم فاصله نداشت ، اولین سال تاسیس مدرسه ای که مدیری بیش از حد منطقی داشت ، روزهای خوبی بود مخصوصا سال سوم که هفت گنج شدیم وامروز هفت گمشده ، تنها پردیس گه گاه با پاکتهای زرد مهمان گوشی تنهایم می شود ، نازنین و سمیرا و فرانک و نسیم از یاد نرفتند ولی از دیده رفتند و دلم پر می کشد برای هانیه که خوابش را می بینم و چقدر دوست دارم بدانم کجاست در این دنیای شلوغ و خوابهایش چه می خواهند از دل تنگ من؟

دبیرستان هم مهمان مدرسه ای بودم که سال اول تاسیسش بود و مدیری داشت بسیار جدی و گاه خشن و خدایش رحمت کند که هنوز به سال نکشیده که از میانمان رفته ، دبیرهای دبیرستانم را دوست داشتم و دینشان بر گردنم هست مخصوصا خانم نشوی دبیر زیان و خانم قدک پور که دو سال پیش با دیدنم در خیابان چنان لبخند عمیقی زد و چنان دوست داشتنی در آغوشم گرفت که شرمنده شدم از این همه عشق ، همیشه امید داشت ادیب بزرگی شوم یادم نمی رود برای فرستادن آثارم به خوارزمی چه زحمتهایی که نکشید، اما پارتی می خواهد گرفتن حق در این دیار و من تنها دلگرم به خدا بودم،

روزهای دبیرستان زود گذشت و تنها یاد سمیرا و مهشید و لیدا و شیما را برایم به جا گذاشت و چشمان روشن غزالی که زاده ی یک روز بودیم و شیوایی که هنوز هست و زیباترین هدیه ی مهر آن سالهاست

مهرهای دوست داشتنی ام گذشت و تنها افسوس روزهای لبخندهای بی دلیل برایم مانده این روزها،

مهرتان پر از مهرو ایامتان به شیرینی لبخند کودکی که بابا را با عشق می نویسد

پ.ن : این عکس دستخط یه دختر خانوم به نام میتراست که من از گوگل گرفتم دوستان فکر کرده بودن که اسکن کردم و دستخط خودمه ، فکر کردم اگه نگم خیانت در امانته ، مهرتون سبز

 |+| نوشته شده در  جمعه 1388/07/03ساعت 22:48  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 
 
  بالا