تبليغاتX
تنهایی های من
 
تنهایی های من
 
 
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزدبر من× ×من خودم هستم و یک حس غریب که به صدعشق و هوس می ارزد
 

و روزی می آید که نه منی هست و نه تویی و همه او می شود و چقدر بیهوده است تمام نزاع هایمان وقتی که همه چیز پایان می گیرد در یکی از همین غروبهای دلگیر ، وقتی که ماه خورشید را بدرقه می کند ، وقتی همه او می شود، من و تو تنها جامه ای سپید داریم از این همه اندوخته و من و تو آن روز می فهمیم که نمی دانستیم هیچ را و چقدر سخت و آسان است این نادانی

همین روزها تمام می شویم پس بیا بد نباشیم ، لحظه هایمان را با بد دیگری نگذرانیم و خوب خودمان را بگوییم، بگذار بگویند خودشیفته ایم بهتر از بدگو شدن است این خودخواهی ، بیا دلی را بی بها ندانیم ، بیا دیگر فریادی نزنیم ، غمی نخوریم ، بیا خوش باشیم دمی با اصول دل .

وقتی تمام شدیم بگذار بگویند حیف که رفت ، بگذار اشکی بریزند بر سر آن سنگ سرد ، بگذار وقتی یادمان بیقرارشان می کند لبخندی بزنند ، چرا سببی باشیم برای گره ی کور ابرویشان؟ بگذار انحنای لبهایشان نقاشی دنیا را زیباتر کند، شاید  با خاطره ای دور از ما

تا سند نزدند گودالی را به ناممان بیا خوب باشیم     من ...... تو......... و ما........

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام

تمام شد

رمضان و تابستان

بی هم آمدند و کمی پس و پیش با هم رفتند ، رمضان امروز رفت و تابستان تا یکی دو روز دیگر می رود، مثل مهمانی است که دم در ایستاده و حرفهای آخر را می زند ، مثل کسی که دلش نمی آید برود به همین زودی، اما رفتن را چاره ای نیست

تابستانی که گذشت مثل دیگر تابستانها بود گرم و گاه خوش و گاه ناخوش

چند سطر زیر یادگاری است از تابستان همراهی دو 8 تابستان داغ 88 :

تابستون برای من دیر شروع شد ، بعد از تاخیر امتحانها به خاطر حوادث پیش اومده اولین روزهای خواب و کتاب شروع شد ، تونستم غیر از کتابهایی که از نمایشگاه خریده بودم چند تا کتاب دیگه رو بخونم

کتابهای : کودکی نیمه تمام ( کیومرث پوراحمد ) ، حال سگ ( زهره حکیمی ) ، احتمالا گم شده ام ( سارا سالار ) ، آب و خاک ( جعفر مدرس صادقی ) ، مردی که گورش گم شد ( حافظ خیاوی)، کافه پیانو ( فرهاد جعفری ) ، پری فراموشی ( فرشته احمدی ) و ها کردن ( پیمان هوشمند زاده ) کتابهایی بودن که شبها و این اواخر سحرها بعد از خوردن سحری توی تخت همراهم بودن

دلم می خواست که تنم رو بسپرم به سردی آب که سپردم و روزهای داغ مرداد بهانه ای شد برای اینکه آب و آفتاب رو مهمون بشم همزمان

دو بار مهمون شهر بهارنارنج شدم و یک بار مهمون ضامن آهو و دوست داشتم تموم روزهای شرجی و خشک این دو شهر رو ، دلم تنگ شده برای پشت بوم خونه ی خاله که بین اون همه شیروونی جزء عجایبه و دلم پر می کشه برای حیاط حرم رضا ( ع) که حیات دلم رو یه اب و جاروی دوباره کنه

توی این تابستون مخصوصا بعد از افطارهای رمضان خودم رو سپردم به تاریکی شب و با اینکه از گربه ی سیاهی که مهمون پشت بومه هنوز که هنوزه وحشت دارم بالا و بالاتر رفتم و دلم رو به ماه نزدیکتر کردم ، بین این همه جسم بی روح، تاب من عزیزترین جسم سرد دنیا برامه و بهش مدیونم به خاطر سنگ صبور بودنش برای اشکها و لبخندهام

ماه  آخر تابستون  ماه  گردگیری دل بود و حیف که تموم شد خیلی زود و حیف که هنوز همونم ، کاش پایانش نقطه ی بسم الله آغازم بود

تابستون تموم شد و منم یکی از همین روزها تموم می شم

همه چیز به سادگیه آغازه و به تلخی پایان ، کاش پایان رو شیرین کنیم که همه  مستحق خوب بودن و خوب زیستنیم

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/29ساعت 20:7  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 

باید بترسی این روزها

حتی از سایه ی خودت، دیگران و سایه هایشان که جای خود دارند.

باید بترسی وقتی که چشم در چشمت می دوزند و خوبی هایت را می شمارند و گاه انگشت کم میاورند برای دروغ های به ظاهر قشنگ و در باطن کثیفشان .

باید بترسی وقتی که با چشم ظاهر نگاهت می کنند و با چشم باطن تمام روحت را و تمام تنت را می کاوند و تو چندشت می شود، از این سایه روشن آدمیت

باید تمام تنت بلرزد، وقتی که دیگر کسی با چشم دل تو را و دلت را نگاه نمی کند ، وقتی معیار قضاوتها چشم سر شده ، وقتی دوستی ها خلاصه شده در یک لبخند چند روزه .

روزگاری بود که هر کس خربزه ای می خورد ، لرزش را به جان می خرید و این روزها نخورده می لرزی، از ترس اینکه در خیالشان به زور خربزه را به خوردت دهند .

باید همیشه پایان باشی ، آغاز اگر باشی به پایانت می برند و نجابتت را وقیحانه به رسوایی متهم می کنند ، باید تمام شده باشی که این به ظاهر مردمان گاه تاب نمی آورند که کسی خود واقعیش باشد نه بازیگر سناریوی مسخره ای برای دلبری کردن.

اگرخوب باشی بد بودنت را انتظار می کشند و اگر بد باشی دلشان لک نمی زند برای لحظه ای خوب بودنت ، انگار همرنگشان که شوی بیشتر سرخوشند

اگر نخواهی شیرین باشی فرهاد می شوند و اگر تنها مجنون خالق لیلی باشی ، آنقدر لیلی وار دلبری می کنند شاید پای بگذاری در راهی که هیچ است و به هیچ می رسد و وقتی که بی نامت کردند دلخوش می شوند به پیروزی پوشالیشان و حیف که فراموش می کنند، محکمه ای هست دور و نزدیک.

من بازیگری نمی دانم ، وکیل آفتابگردان می شوم تا چندی دیگر و زمین را با تمام کانیهایش دوست می دارم ، گاه گاه قلمم را به ساز خویش می رقصانم و ترانه های دوست داشتنی ام از صوت قرآن تا خواننده های زیر زمینی متغیر است ، لیلی خوبی نمی شوم هیچگاه و اجازه نمی دهم که مجنونی برایم جنون را بازی کند ، دوست دارم تمام محبتهای بی توقع را و تفکیک جنسیتی نمی کنم سلامها و لبخندهایی که در قاب نگاهم جا خوش می کنند ، کم دلتنگ می شوم و کمتر از آن از خاکیان دلگیر ،اما وقتی دلم می شکند می سپارم تمامشان را به خدا، تا روزی دهانشان بسوزد از آش های نخورده شاید بفهمند که چه کرده اند با خاکیان بی گناه ،من هیچ کس را جز خدا نمی خواهم و به هیچ کس اجازه نمی دهم که دفتر بودنم را خط خطی کند ، اگر بنا باشد خطی بکشند، من هم ناشیانه نقش زدن را از روزگار آموخته ام

خوب و بد می گذرد و روسیاهی به ذغال می ماند ، این را از لبخند خدا فهمیدم.

( این عکس رو گذاشتم یه کم زهر نوشته ام رو بگیره )

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/22ساعت 22:37  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 

روی تاب نشسته ام و تاب می خورم ، گیسوانم را سپرده ام به باد ، تار به تار با باد هم آغوش می شوند و من قلقلکم می آید از این همه خوشی.

روی تاب نشسته ام آنقدر بالا رفته ام که انگار لحظه ای دیگر میان کوچه مهمان می شوم ،دلم می ریزد و سلولهایم از این همه هیجان به وجد می آیند .

وقتی می نشینم بر آهن سرد تابی که از کودکی همنفس اشکها و لبخندهایم بوده ، دیگر من نیستم، می شوم دخترک سرخوشی که تا دیروز کنار فواره ی پارک دلبری می کرد از آدم بزرگهایی که لپش را می کشیدند ، می شوم همان طوبایی که می دوید روی بام و هیچ گاه نشد که بادبادکش را به باد بسپارد

وقتی که تاب رخصت پرواز می دهد ، روحم آنقدر سبک می شود که دل می بازد به نگاه ماه و عاشق می شود، نه یک بار نه ده بار آنقدر که شمردنش آسان نیست و تاب و پرواز تنها شاهدان بوسه های بی پروایی هستند که بر گونه ی خدا مهمان می شوند

اگر شب نبود، اگر این ساعت شبانه هایم بر بام نبود، اگر تابی نبود که مرا ببرد در آغوش خدا ،چیزی کم داشتم

اگر خدا نبود ، اگر آسمان را نمی آفرید ، اگر همین چند ستاره نبودند ، دل به چه چیز خوش می شد؟به چه باید دل می بستم ؟ این همه کلام عاشقانه را برای که زمزمه می کردم؟

خوشحالم و سرخوش تر از همیشه ، خوشحال برای بودن خدا، خوشحالم برای گرمای بوسه هایش که پنهان می شود در دل این همه تاریکی ، خوشحالم برای عشقی که در نگاهش جا خوش کرده و گرمم می کند هر روز و هر لحظه و خوشحالم برای این عشقبازی زمینی با معشوق آسمانیم ، خدا خوب می داند که تنها دلبر این دل تنهاست و خوب می داند که عشقی نیست در این وجود زمینی جز عشق زمینی او.

پروردگارا من به لبخندت که همیشه در لحظه هایم جاریست سوگند می خورم که هنوز هم زمینی دوستت دارم که تویی همدم این دل تنها

نازنین خدای من ،یک بار مرا آسمانی در آغوش بگیری چه می شود؟

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/11ساعت 0:8  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 
این نوشته هیچ مخاطب خاصی نداشته و ندارد و شاید هیچ گاه نخواهد داشت ، توصیه  کردند که برای گرفتن زهر قلم تلخم از عشق بنویسم و حاصل شد این چند خط زیر ، قضاوت خوب بودن یا بد بودنش باشد با نگاه های تیز بین شما

من عشق نمی دانم، اما می توانم برایت عاشقی را بازی کنم، مثل یک بازیگر ماهر، هرگونه که تو بخواهی.

حاضرم صورتکی از لبخند مهمان چهره کنم ، به چشمهایت خیره بمانم و بگویم که به اندازه ی تمام شکوفه های صورتی درختان بهار دوستت دارم و بیتاب یک لحظه نگاه بی قرار تو هستم.

می توانم صورتکی بر صورت بنشانم و تو را بهترین بهترین من خطاب کنم ، برایت یک دنیا شعر عاشقانه بخوانم، بی آنکه بدانم چه می گویم و از بیتابی های نداشته ام قصه سرایی کنم.

می توانم ادعا کنم تو زیباترین مخلوق خدایی ، می توانم چشمانم را به چشمانت بدوزم و نگاه نافذم ، آنقدر به نگاه مشتاقت خیره بماندکه احساس کنی، هیچ کس چون من تو را دوست نخواهد داشت.

من عاشق نیستم ، اما اگر تو بخواهی، عاشقی را برایت بازی می کنم....

اما، می توانم دوستت بدارم ، صادقانه به تو بگویم که زیباترین نیستی، اما چهره ات برای من مثل یک قصه ی شیرین خواندنی است ،  خطوط چهره ات شخصیتهای قصه اند، وقتی می خندی به چروک کنار پلکت حسادت می کنم .

من دوستت دارم ، وقتی به تو می گویم که رنگ لباست برازنده ات نیست، وقتی هنگام گریه، شانه هایم را به تو هدیه می دهم اما کلامی عاشقانه نمی گویم ، وقتی می توانم صدایت کنم ،آنقدر نگاهت می کنم تا یاد بگیری چگونه رمز نگاهم را بخوانی .

من عاشق تو نمی شوم که فقط امروز معشوق من باشی ، من دوستت می دارم تا بتوانم تا ته دنیا از لذت بودنت سرشار شوم . عاشق بودن دلیل می خواهد، باید دروغ بگویم، باید نقش بازی کنم. من نه می توانم برای دوست داشتنت دلیل بیاورم، نه دلم می خواهد پاکی وجودت را به سخره بگیرم و نه دوست دارم نقش آدمک قصه های عاشقانه را بازی کنم، پس دوستت می دارم.

من خواستار عشق اساطیری نیستم ، دوست داشتن تو از جنس لطیف واقعیت ،برایم شیرین تر از هزار عشق لیلی و مجنونی است.بگذار هیچ خاطره ای از عشق ما به یادگار نماند ، مهم این است که محبت تا چه اندازه با ما هم آغوش شده.

اگر عاشقی را بازی کنم ، بازیگر می شوم ، برای زحمت بازی مزد می خواهم ،آن وقت تمام وجود تو خرج این معرکه ی بیهوده می شود و من روزی، خسته از این همه نقش تکراری ، تنهایت می گذارم و تو می مانی و وجودی تهی شده .

من تو را دوست می دارم تا خرج نشوی ، تا تمام نشوی ، تا مجبور نباشی برای بازیهای بیهوده ام کف بزنی ، دوستت می دارم تا از تکرار این همه صحنه ی تکراری کسل نشوی ، من با عشق به تو هیچ چیز نمی دهم، اما با محبت تو را مالک قلبی می کنم که حرمت تو را می فهمد.

من تنها می توانم تو را دوست بدارم، اگر عاشقی می خواهی، نگاهت را به خیابان پشت سر بدوز ، بازیگران بسیارند.

 پ ن :سحرهایتان فراموش نکنید کسی پشت این پرده های سبز چشم انتظار دعاست

پ.ن ۲ : ادامه مطالب را برای ققنوسم می نویسم که مهربانترین شیرین این روزهاست


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/05ساعت 11:22  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 
 
  بالا