|
تنهایی های من
|
||
|
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزدبر من× ×من خودم هستم و یک حس غریب که به صدعشق و هوس می ارزد |
جمعه 23 مرداد 88 /بابل/اشک و شکوه و خستگی و یک نامه ی بند بالای شفاهی برای خدا ، یادم هست لابه لای تمام غمها جاده طلب کردم و ....
دوشنبه 26 مرداد88 / تهران / ویبره ی مدام گوشی و انبوه پاکتهای زرد همه با یک مضمون : « زود بیا خونه داریم می ریم مشهد» ، به همین سادگی ، جاده ای انتظارم را می کشید....
__________________________________________________________
شاید اغراق نباشه اگه بگم که بهترین سفر عمرم بود ، سفری که توش همه چیز بود ، آغازش شب بود و پایانش صبح درست مثل حال دل من که نازکتر شده این روزها و ترس از پاره شدنش ولوله ای انداخته به جونم.
_ ظهر روز سه شنبه رسیدیم به شهر شلوغ مشهد و تنها یک صدا شنیده می شد بوق های ممتد ، این بود پایانی برای سکوت دلچسب جاده ، روز سه شنبه تماما به خواب گذشت ، رانندگی طولانی بابا توی راهی که بی آب و علف بود با آسفالت موش جویده اش اونقدر خسته اش کرده بود که عملا جز خوردن شام هیچ کار مفیدی انجام ندادیم
_ روز چهارشنبه بعد صبحانه رفتیم حرم ، هوا گرم بود و همه ی زائرها تموم سایه های کوچیک و بزرگ رو سند زده بودن ، یه گوشه ای از صحن نشستم و مفاتیح رو باز کردم اومدم زیارت بخونم دیدم آداب داره و به نظرم بدون رعایت نکردن آدابش خوندنش بی مفهوم بود ، قرآن دوست داشتنی ام رو توی دست گرفتم تا دردودل کنم که مامان گفت برم توی حرم ، رفتم ، دنبال یه گوشه ی خلوت و امن می گشتم برای این همه حرف ، همه جا امن بود اما خلوت نه ، داشتم سردرگم دورم رو نگاه می کردم که دو تا خانم از یه گوشه دنج بلند شدن و من مهمون خنکی دلچسب سنگفرش حرم ضامن آهو شدم و گفتم و گفتم و گفتم ، تموم کسایی که اسمهاشون رو به خاطر داشتم نام بردم و تک تک براشون دعا کردم برای بچه های جمع شکلاتی شنبه هامون ، برای تموم دوستهای ساختمون سبز دانشکده ، برای همه ی فامیل مهربون و یکرنگمون و برای تموم کسایی که امروزدیگه دوست نیستن وتموم کسایی که نیستن چه در این دنیا چه در ذهن و قلبم
و بعد سرم رو تکیه دادم به دیواری که سر هزار هزار حاجتمند رو تکیه گاه بود و گفتم و گفتم و گفتم و فقط یه چیز خواستم برای دلی که بی حسه این روزها، خیلی خیلی بی حس، خدایا منو ببخش که فقط غر زدم و فقط یادآوری کردم تنهایی هام رو ....
ظهر بود که از حرم رفتیم، تا عصر دنبال خرید سوغاتی بودیم و شب حدود ساعت 11 باز برگشتیم پیش ضامن آهو : روبه روی گنبدش نشستم و قرآن خوندم سوره ی یس و الرحمن رو ، فضا پر از انرژی مثبت بود ، بعیده که کسی صادقانه با خدای خودش در حالی که مقابل امام معصومش نشسته حرف بزنه و سبک نشه و پر نشه از حس ناب لذت ، فضای حرم با اون باد ملایم و اون همه لب پر خنده ای که دیدم قشنگترین صحنه ی حک شده از این سفر بود ،تا حدود ساعت 2 نشستیم تکیه به دیوار و رو به گنبد رضا ( ع) ، برگشتن پیاده و سرخوشانه ام از حرم حس تازه ای داد به همه ی عضلاتم که مدتها بود حسرت کودکانه هام رو داشتن و این شب خلوت مجالی داد برای دویدن .....
_ پنج شنبه صبح دنبال جایی گشتیم برای سیاحت و خرید ، عصر هم به خیابون گردی گذشت تا شب که دوباره روبه روی گنبد بشینم و دل بدم به این همه سپیدی ، اشکهایی که ریختم توی این شب جمعه ی پر نور از درد و غم نبود یه حس پنهان بود که باعث می شد نتونم این قطره های بی رنگ رو اسیر پلکهای بسته کنم پس اشک ریختم و قرآنم رو توی سینه ام نگه داشتم و پر شدم از عطر ناب خدا، زود برگشتیم هتل ، فردا جاده بود و فرمون و این کامیونهای لعنتی ، باید خوابی بود تا جسمی باشه .....
_ جمعه صبح رفتیم حرم تا خداحافظی کنیم ، من باور دارم که خدا همه جا هست و شفاعت امام رضا ( ع ) هرجا باشی همیشگیه برای همین بیتاب نشدم از دل کندن اگرچه دلتنگی هست همیشه و همه جا، شب جاده دوست داشتنی بود با اون همه رعد و برق و بارونی که دستهام رو خیس کرد و روحم رو خیس تر ، خدا رو زمینی تر دوست داشتم وقتی بین صدای رعد و برق براش بوسه های پنهونی می فرستادم
_ شنبه ساعت 6 صبح رسیدیم به شهر پر دود و ترافیک تهران که بیشتر آدمهاش حتی با خواب شبانه بیگانه اند ، تهران همیشه زنده است....
حاشیه هایی دوست داشتنی از سفر:
1 ) توی حال خودم بودم و قرآن می خوندم که مامان صدام زد بیا مراسم عقده ، دونفری که دل بسته بودن به دل هم و به زندگی، روی یه پارچه ی سپید نشستن و روبه روی حرم به مهمترین شراکت زندگیشون بله گفتن ، زندگیشون به شیرینی شکلاتهایی که از شادی روی صحن جای گرفت.
2 ) باز هم داشتم قرآن می خوندم که جمعیت کثیری از مردها در حالی که شاخه های گل توی دستاشون بود شعر خیلی قشنگی رو می خوندن ودور حرم می گشتن، هوای همه بارونی شد از این همه شوق
3 ) توی این سفر پیرزنهای زیادی دیدیم که شبیه مادربزرگ پر کشیدم بودن ، عمرشون طولانی و یاد مادربزرگم برای همیشه سبز
4) توی خیابون مدرس مشهد هرجمعه ، جمعه بازار کتاب برپاست و این بار هم شانس با ما بود تا این اتفاق با مزه رو از دست ندیم ( 5 سال پیش هم این جمعه بازار رو دیده بودم )، لذت داشت راه رفتن بین این همه کتاب و خرید قصه های مجید مرادی کرمانی
5) داشتیم با بابا می خندیدیم که یه کوچولوی دوست داشتنی خودش رو چسبوند به صورت بابا و بوسش کرد پدرش اومد و عذرخواهی کرد که البته بوسه ی شیرین یه کوچولو عذرخواهی نداره اما برای من و مامان تعجب داشت که چیه بابا برای این دختر ناز جذابیت داشت ؟ زنده باشی فاطیما کوچولو
و چند تشکر :
۱) ممنون از صاحب کافی نت روبه روی پاساژ زیست خاور که به خاطر پر بودن تموم سیستمهاش اجازه داد از کامپیوتر شخصیش یه سری بزنم به سایت لعنتی دانشگاه و ببینم که این نمره ی تاریخی اومده یا نه
۲) ممنون از آقای مهربونی که ازش زعفران خریدیم و تا وقتی توی مغازه اش بودیم ازمون با هرچی که داشت پذیرایی کرد و بعد هم منو فرستاد به روزهایی که تخم مرغهای شانسی کاکائویی رو دوست داشتم ، ممنون از جعبه ی شانسی که بهم دادید
۳) ممنون از خادم های حرم که اگرچه تذکر می دادن تار مویی بیرون نباشه از سیاهی شالم، اما مهربون بودن و محترم و بی لطفا هیچ حرفی نمی زدن مگه در یک مورد استثناء که می ذارم پای خستگی
۴) و ممنون از فروشنده ی مهربون صنایع دستی نزدیک هتل که عین یه لیدر ماهر ما رو راهنمایی کرد برای گشت زدن توی خیابون هایی که مهمونش بودیم
کاش ضمانتم را کند که بی پناه ترین آهویم این روزها
بر می گردم با کوله باری از دلتنگی برای گنبد طلایش خیلی زود

به چشمان معصوم و بی گناه و فرشته صفتت غبطه خوردم نازنین، وقتی دست در گردن من انداختی و بی بهانه بوسه ات را به گونه ام نشاندی و همه لبخند زدند از زیبایی محبتت در آن خیابان شلوغ.
به دستان مهربانت و احساس لطیفت و چشمانت که در آن هیچ چیز نیست نه حب دنیا و نه نفرت، غبطه خوردم وقتی در آغوش من بودی و نگاهم می کردی، آنقدر معصوم و کودکانه.
به آرامش چشمان بسته ات غبطه می خورم، وقتی در پشت پلکهایت رویا ها قدم می زنند و دوست داشتنی تر می شوی وقتی کابوست تنها شدن است، میان چهاردیواری خانه ی کوچکتان
همیشه دوست داشتم که دوستم داشته باشند کسانی از جنس تو ، هم قد تو ، هم اندازه ی تو ، کسانی که نمی دانند دنیا سیاه است گه گاه و حتی تصور خاکستری بودن روزها برایشان محال است ، کسانی که نگاهشان پر است از بادبادکهای رنگی و رویای دست نیافتنی ندارند که همه چیز سهل است برایشان و قانع می شوند با یک لبخند، با یک آغوش و با یک بوسه از سر محبت
و تو مرا دوست داشتی و دستانت را می گشودی برای آنکه در آغوشم مهمان شوی و من عطر تنت را دوست داشتم که بوی خدا می داد
زیباترین لحظه ی این روزهایم وقتی بود که شب میلاد بزرگ مرد غایب ،از تو فرشته ی زمینی خواستم که برایم دعا کنی و تو دستانت را مهربانانه به آسمان بلند کردی و با همان لحن کودکانه ات گفتی :
خدایا.......طوبی
و همین مرا بس بود، همین خدا گفتنت و همین طوبایی که با تشدید می گویی
دینای مهربان من، کاش من هم دو ساله بودم و برای تمام بیست ساله های زمین دعا می کردم
کاش تن من هم عطر خدا می داد و وقتی نیاز به آغوش گشوده ای داشتم، دستان بزرگ خدا مرا از زمین بلند می کرد
درود بر پروردگار مهربان من که تمام مهربانیش و سپیدییش و بزرگیش را می شد در وجود کوچک تو دید که تو آینه ی تمام نمای عظمت خالق یک رنگی ها هستی
در جایی خواندم که بزرگی گفته : هرگاه کودکی به دنیا می آید یعنی خدا هنوز از زمینیان نا امید نشده
و تو با زبان کودکانه انت ، با بوسه ی بی غرضت و با دستان مهربانت به من درس امید دادی تا فراموش نکنم که دنیا پر است از نشانه هایی چون تو
خدا نگهدارت باشد برای پدر و مادری که راه رفتنت به شوقشان می آورد این روزها

پ.ن :یکی از همبازیهای کودکی من معتقده که این عکس خیلی شبیه منه کسایی که منو دیدن به نظرتون من شبیه این دختر زلف به آب سپرده هستم؟
می توان برای آمدنت لحظه ها را آب و جارو کرد، تا بیایی و لبخند بزنی و همین لبخندت مزدی باشد برای انتظارها
می توان قدمهایت را بر جاده ها طراحی کرد تا تو جان بدهی با غبار کفشهایت، بر این طرح بی جان
می توان تو را و نگاهت را با اشک تمنا کرد از خدایی که در همه جا هست و ما ساکن آسمان می پنداریمش ، تا بیایی و این کاریکاتور عدالت را حذف کنی که چشمان ما خسته شده از دیدن این همه نقاشی زشت و نقاشان ناشی
من دوستت می دارم بی ریا و برای آمدنت تمام گردهار ا از لحظه ها می زدایم و بهترین طراحان را فرا می خوانم تا جای قدمهات را طرح بزنند و تو را با اشک تمنا می کنم
کاش تو هم کمی، تنها به اندازه ی لحظه ای دوستم داشته باشی و این همه سیاهی را به نگاه مهربانی از لحظه ها بزدایی و جانی بدهی بر این روحی که سیاه قلمی بی جان است از وقتی که فراموش کرده فرشته صفت بودن را
این را بخوان، من دلتنگ چشمان ندیده ات هستم و بی قرار صدای نشنیده ات، اینگونه عاشقی کردن دیوانگی است خوب می دانم، امابگذار دیگر دیوانه ای عاقل نما نباشم، بگذار دیوانه وار عاشقی کنم مولای من
چشم انتظاری سخت است بیا، همه این روزها آمدنت را آرزو می کنند سبزپوش عادل ما
تولدت مبارک
تاس را برمی دارم
نگاهش می کنم، به اندازه ی تمام دوست داشتنی های کودکیم دوستش دارم
مربع های یک اندازه اش را ، سیاهی خالهای گردش را و مکعب بودنش را با تمام وجود دوست دارم.
تاس برای من یاد آور منچ های مهربانانه ایست که پدر با خستگیش و چشمان سرخ از بی خوابیش در دفتر خاطراتم حک کرده.
تاس برای من یاد آور روزهایی است که در کوچه های خاکی می دویدیم و زیر تیرهای چوبی خانه ییلاق های پدر بزرگ ، با خالهای سیاهش لحظه ها می گذراندیم .
تاس برای من مهربان است، آرامشی که در رمز این یک تا شش خالها نهفته من را می کشاند به روزهایی که دل بسته بودم به جیغهای شادمانه برای آوردن شش و چقدر سخت بود که تاس گاه آینه میشد و من اخم می کردم و دلخوری هایم را خوب به یاد دارم از لجبازی کودکانه ام ، با این مکعب کوچک
آنقدر دل بسته ام به این مربعهای گاه سیاه و گاه سفید که شمعهایش زینتی شده اند برای قاب عکسی که میزبانی است برای چهره ی تنهایم و آنقدر دوستشان می دارم که هنوز دلم جا مانده در پشت ویترین مغازه ،برای آنکه این مربعها را آویزی کنم در زنجیری که هدیه ی اولین و آخرین سفر تنهای پدر است.
و دلم میخواهد که تاس را بردارم و با یک آمدنش یاد کنم خدایی که یگانه است و تنها ترین تنها و دو را بهانه ای برای محبتی که گاه و بیگاه در گوشه های این روزگار سرک می کشد و سه نشانی از خانواده ی کوچک و صمیمی ام و چهار و پنج نشانی از دوستانی که می آیند و می روند و با رد پایشان دلتنگی عمیقی به یادگار می گذارند و شش نمادی از تمام چیزهایی که دوست دارم و هستند و دوست می دارم و نیستند شاید این روزها .
تاس را دوست دارم و عددهایش را و با تمام آن خالهای سیاه زندگی می کنم و شش را بیشتر دوست می دارم تا فرصتی باشد برای امتحان شانسی که معتقدم در زندگیم نیست و چقدر شاد می شوم که پاسخ شش یک باشد ،یکی که برای من نماد مهربانترین یگانه ی دنیاست

« عادت ندارم که وبلاگم رو تبدیل به دفترچه خاطرات کنم، این یه بار استثنا می باشد یهو جو خاطره نویسی گرفتم»
صبح ساعت 9و30 :
تنهایی وارد باشگاه می شم ، به در و دیوار نگاه می کنم و درجواب لبخندهای اجباری یه لبخند کشدار می زنم ( وای که چقدرسخته این همه لبخند بی معنی به چهره های غریبه که مفهومی نداره جز القای این حس که من خیلی مهربونم) ، بند کتونی های خاکی رنگم رو محکم می کنم و دور زمینی که بزرگ نیست می دوم و با تمام وجود عضله هایی رو که به خواب 20 ساله رفتن می کشم تا بیدار بشن و بفهمن که من ورزشکار شدم بعد از این همه تمرین تنبلی( که ای کاش نمی شدم چون تموم بدنم داره درد می کنه از بس جو گرفتم و فکر کردم که قراره قهرمان جهانی بشم با دو تا حرکت مسگری)
صبح ساعت 10و30 :
با عجله تموم به سوی خونه اومدم در حالی که از خستگی زیاد آرزوی خزنده بودن داشتم، کلید رو توی در چرخوندم و با سه تا لبخند کشدار مواجه شدم که همه حال مامانم رو پرسیدن و منم مجبور شدم تا جایی که می تونستم لبهام رو به نیم دایره نزدیک کنم و بگم که خوبن الحمدالله رفتن خونه ی مادربزرگم و قبل از هر حرف و حدیث دیگه با عجله پله ها رو دو تا یکی کنم
صبح ساعت 11و10 :
در حالیکه که با وسواس زیاد داشتم دشمنم رو پوست می کندم زنگ در زده شد و یار غار من اومد تا دستپخت دوست هنرمندش ! رو بخوره ، با عجله ی تموم مرغ و کرفس و فلفل های سبز و دشمن دیرینه رو هم خونه کردم و رسیدم خدمت دوست مهربان و غنچه ی حرفها شکفته شد و اونقدر شکفته شد که بوی سوختگی مسیر آشپزخونه رو تا اتاق من طی کرد تا شیوا به داشتن دوست هنرمندی چون من افتخار کنه.
ظهر ساعت 13و30 :
نهار رو که نوش جان کردیم و به حال دخترکان غربی غبطه خوردیم در یک اتفاق غیر منتظره تصمیم گرفتیم که سری به هنر هفتم بزنیم و ببینیم دقیقا کدوم شب ، شب مهتابه؟
بعد از ظهر ساعت 17 :
توی سالن تاریک سینما چشم چشم رو نمی دید و آقای مبصر سینما همه رو مثل صد دانه یاقوت دسته به دسته با نظم و ترتیب یک جا نشوند و با به نام خدای فیلم، سالن پر شد از صدای باز شدن بسته های چیبس و فیلم آغاز شد
بعد از ظهر ساعت 17و45 دقیقه :
ما مشغول تماشای فیلم با عطر چی توز و مزمز بودیم و خوشبینانه منتظر که مهناز افشار کمی قشنگتر بازی کنه یا دانیال عبادی به جای استفاده کردن از هیکلش یه کم از هنر بازیگریش بهره ببره اما گویا خیال باطلی بیش نبود
بعد از ظهر ساعت 18و30 :
به خاطر پیشنهاد دادن این فیلم از خودم شرمنده شدم، شرمندگی بابت کشوندن شیوا بماند ، فقط یه نکته ی مثبتی داشت برای خانومهایی که تازه ازدواج کردن و نسوان دم بخت که یاد بگیرن با خانواده ی شوهر باید با خلق نیکو رفتار کرد و شوهر مهربان رو وقتی داره می میره با پدرش آشتی داد و یه نکته ی دیگه اینکه ما یاد گرفتیم که خانومها اصلا از مرگ شوهراشون ناراحت نمی شن و آدمهای سرطانی بعد از فهمیدن بیماریشون خوشتیپ تر می شن و کنسرت می ذارن و ذوق می کنن و اینکه فرزند آدم حتما باید نحوه ی زدن ریشش رو از باباش یاد بگیره و خیلی مهمه که تیغ از بالا به پایین کشیده بشه یا از پایین به بالا.
بعد از ظهر ساعت 19 :
من و دوست مهربان پت و مت بودن رو به نهایت رسوندیم و فکر کردیم چون تابستون بر وزن زمستونه تفاوت چندانی نداره ، بنابراین کاپ کورن میل کردیم و عرق ریختیم ( به قول شیوا از تولید به مصرف بود )
شب ساعت 22 :
توی رختخواب خوابیدم و چشمهام رو به «پری فراموشی» قرض دادم و چون ادم خسیسی هستم 10 دقیقه بیشتر طاقت نیووردم و خواب رو دلچسب تر دیدم .....
پ.ن - * : پیاز

مداد سیاهم را از دوازده رنگ جعبه ی مدادرنگی هایم بر می دارم و روی صفحه ای خط دار می نویسم: سلام و صفحه دلگیر می شود از اینکه تنش با بوی کربن عجین شده.
مداد سیاهم را بین انگشتانم جابه جا می کنم و می نویسم: امیدوارم خوب باشی و تن کاغذ درد می گیرد و باز دلم می سوزد برای این همه بی جانی برگه های سپید .
دستم را زیر چانه ام می گذارم و بغض می کنم و چشمه چشمانم می جوشد و می نویسم: دلتنگم و قطره ای اشک، نم دار می کند دلتنگی سیاهم را .
قطره های اشکم بی شمار می شوند و آهنگ هق هق گوشخراشم دل عکسهای روزهای خوشی ام را که به دیوار آویخته ام به درد می آورد و می نویسم: محتاج نگاهت هستم
اشکهایم را اختیاری نیست ، از دلی تنگ و چنین محتاج چه انتظاری می رود جز حرارت سوزان این قطره های بی رنگ ؟ اشکهایم تن کاغذ را تر می کند ، باد ملایمی از پرده های سبز به درون می خزد و کاغذ سردش می شود و من چشم می دوزم به چند خط در و بر همی که زیر شیشه ی میز قهوه ایم جا خوش کرده :
از سینه ی تنگم دل دیوانه گریزد دیوانه عجب نیست که از خانه گریزد
من از دل و دل از من دیوانه گریزان دیوانه ندیدم که ز دیوانه گریزد
چشم می گردانم، این همه شعر ، این همه برگهای سوخته و این دل غمگین من که زمزمه می کند :
اگرچه در ره هستی هزار دشواری است چو پر کاه پریدن ز جا سبکباری است
به پات رشته فکندست روزگار و هنوز نه آگهی که تو این رشته ی گرفتاری است
کاغذ مثل چند دقیقه ی قبل نیست ، سیاهی ها با قطره های اشکم هم آغوش شده اند و تن بیگناهش کدر شده در این عشق بازی ، فکر می کنم که شاید روزگارهم بر تن کاغذی من اشک ریخته اما یادم نمی آید هم آغوشی ام با این همه سیاهی را که اینچنین دلگیر کرده روزهای گرم تابستانی ام را.
همیشه نامه هایم بی پایان مانده و آنقدر کاغذش نازیبا شده که دلم نیامده برای تویی بفرستم که از جنس زیبایی هستی
دلتنگی های زمینی من بی پایانند و محبتهای آسمانی تو بی پایان تر، چه نیازی است به فرستادن این کاغذهای تر و سیاه وقتی هم قصه ی نانموده دانی هم نامه ی نانوشته خوانی؟
خدایا
سلام
امیدوارم خوب باشی
دلتنگم
محتاج نگاهت هستم
من برای دیدنت افتان و خیزان آمدم پایکوبان در پی ات مستان و حیران آمدم
نازنین بنگر که من با چشم گریان آمدم از میان خار و سنگ با پای عریان آمدم
نازنین در را به روی من مبند، خوارم مکن من که با حال پریشان تا به اینجا آمدم
نازنین دستم بگیر مگذار که بی سامان شوم در دل عشقم را ببین ، بگذار که مهمانت شوم
پ.ن : هی روزگار ، شعبان هم آمد......
پ.ن ۲ : ادامه مطالب شعر زیبای یکی از دوستای عزیزه ،ازش ممنونم که این شعر رو برام فرستاد

|
|