|
تنهایی های من
|
||
|
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزدبر من× ×من خودم هستم و یک حس غریب که به صدعشق و هوس می ارزد |
سلام، دلنوشته های وبم رو تکه تکه کردم و این شد حاصلش ،اگه تکراری بود ببخشید که ناگهان دلم پر کشید برای مرور گذشته ام ، نوشته هام بی ربط به هم دیگه هستن و هرکدوم قسمتی از یه متن بلند
تنهایی هم طعم جالبی داره گاهی عین شوکران تلخه و گاهی مزه ی عسل می ده مخصوصا وقتی که از ساعت 7 و نیم صبح پشت نیمکتهای سبز بشینی و 10 شب خیابون برگه ی خروجت رو با کلی منت امضا کنه ،اونوقته که یه نیم نگاه به خدا می ندازی و یه لبخند مهمونش می کنی و به خاطر این همه تنهایی ازش تشکر می کنی ، ازش ممنون می شی که لحظه هات فقط مال خودته می دونم اوج خودخواهیه اما من این تنهایی ارزشمند رو به جمع بودن های هرزه ای که چیزی جز اشک و آه ثمرشون نیست ترجیح می دم....
********************************************************************
هر چیزی قدیمیش خوبه چون ما داریم گذشته هامون رو می کشیم، نسل من و تو داره فقط به بی دردی عادت می کنه، دل شکستمون بزرگترین درد زندگیه من و توی جوونه، امروز از درد عشق می نالیم و فردا ناز یه دلبر دیگه رو می کشیم، پول روی پول می ذاریم، نسل حسابگری شدیم اگه قدیم سه سایز لباس بزرگتر از تنشون می خریدن تا ،۲ ۳ سال داشته باشن، من و تو سایز دلمون رو بزرگتر می کنیم تا ۲ ،۳ تا دلبر بیشتر توش جا بشه....
*******************************************************************
روزگار هم بین این همه دل تنگ و روح افسرده گیر کرده ، شاید برای همینه که رقاص خوبی نیست ، تعداد آهنگهایی که ما می زنیم از حوصله ی روزگار خارجه ، برای همین ساز خودش رو می زنه و به سبک خودش می رقصه ، ما هم دستهای روزگار رو می گیریم و توی این همه پیچ و تاب همراهیش می کنیم، برای همینه که همیشه خسته ایم.........
*********************************************************************
آرزو می کنم یه ورق با یه دنیا سپیدی بودم ، یه کاغذ بی خط که تشویشهای زنده روش حک می شد، الان یه ورق خط دارم که هر گوشه اش کسی چیزی نوشته ، بعضی از دستهایی که روم خطی به یادگار گذاشتن رو عاشقانه دوست دارم و از بعضی دلگیرم از اونهایی که باعجله منو خط خطی کردن و ازم گذاشتن ، اونهایی که فراموش کردن غلطهای تنم رو با پاک کن پاک کنن و تنهام گذاشتن ، اونهایی که بی هدف تن منو برای یادگاری انتخاب کردم ، وقتی به این همه بی قراری فکر می کنم از ته دل می خوام کاغذ وجودم پاره بشه ، انقدر ریز ریز بشه که دنیا فراموش کنه روزی من لحظه رو تجربه کردم.....
*********************************************************************
امان از این مجنونهای چند لیلی و شیرینهای چند فرهاد که مجبورن پول هدیه رو عادلانه بین عشقهاشون تقسیم کنن ، همه چیز داره عدالت محور می شه، پس چرا تقسیم عادلانه ی عشق توی برنامه ی کاری آدمها نباشه؟واقعا باید به بعضی از این بازیگران عاشقی تبریک گفت ، باید یه جشنواره راه انداخت و بهشون سیمرغ سرخ داد ، واقعا جای تقدیر داره که بتونی انقدر صادقانه دروغ بگی ، انقدر قشنگ و زیر پوستی عشق رو بازی کنی ، بی انصافی نیست که این همه هنرمند رو توی جامعه ندیده می گیریم؟
*********************************************************************
چشمهام رو امروز قاب گرفتم ، از پشت قاب به همه ی آدمها بی غرض نگاه کردم ، همه مثل هم بودن، فقط مساله هاشون با هم متفاوت بود ، یکی سخت بود و یکی ساده ، کسی رو دیدم که برای حل مساله اش فاصله ی ابروها رو به صفر رسونده بود ، دلم می خواست بهش یه خنده ی بسته بندی شده هدیه بدم تا هیجان باز کردن بسته، دومین لبخند رو مهمون نگاهش کنه ،اما دستهام خالی بود و ابروهام گره کور خورده بودن !
*********************************************************************
خواب همیشه یه پرده می کشه بین دنیای حقیقی و رویا ، جلوی لحظه هایی که فقط مهمون رقص تند ثانیه هان . وقتی دلگیرم ، بعد از اینکه قطره های اشکم روی گونه هام خشک می شن یا وقتی یه دلشوره ی عجیب توی وجودم خونه می کنه، دلم می خواد تا ابدسرم رو روی زمین بذارم و خواب خدا رو ببینم خدا هیچ وقت به خوابم نمیاد به جاش تمام اتفاقات روزم تکرار می شه و برای همینه که خوابهام فرقی با بیداری نمی کنن ، انگار یه گوشه ی پرده باز مونده باشه
« من بی ستاره ام و این حقیقی ترین اتفاق این روزمرگیهای خاکستری است ، من ستاره ی نداشته ام را گم کرده ام و این تلخ است ، درست مثل چای پررنگ فنجان تنهایی هایم......»
سلام
بعد از دادن امتحانهای سخت و آسون بالاخره تابستون من شروع شد ، کلی کتاب نخونده دارم که حاصل خریدهای سه روزه از نمایشگاه کتابه ، دلم سفر می خواد به گنبد طلای ضامن آهو یا شهر شراب و شعر و ناز، شهر زیبای شیراز ، ( من عاشق شیرازم و می ترسم ناکام از دنیا برم بالاخره ) و دلم شیوا رو می خواد که تا می تونم بهش غر بزنم و اونم گوش کنه و گوش کنه و گوش کنه و من آخرش راحت بشم از این همه حرف بیهوده که انبار شده توی ذهن خاک خوردم و دلم دریا می خواد و خاله رو و شنهای بی گناه ساحل رو که می چسبن به تری انگشتهام و من چقدر دلتنگشون می شم وقتی که با آب ترکم می کنن
دلم خونه ی مادربزرگ رو می خواد و تموم مهربونی های پدربزرگ رو، وقتی که از بی تعارف بودنم خوشش می یاد و من تموم نخودچی ها رو غارت می کنم و تکیه می دم به پشتی و چشم می دوزم به مادربزرگی که نگاهش بی حاله و وجودش خسته و دلم تنگ می شه برای خنده هاش و شیطونیاش و برای کوه انرژیش که گم شده این روزها ، دلم می خواد تنم رو بسپارم به سردی آب و چشمهام رو ببندم و توی هیاهوی صداهای ظریف زنانه گم بشم و تنها باشم با دلم و روحم بیشتر از این همه تنهایی ، دلم می خواد هدفونم رو توی گوشم بذارم و دور پارک چند هکتاری سر خیابون راه برم و راه برم و راه برم و خیس بشم از بارون تنم و تهی کنم جسمم رو از این همه شور خفته و بدوم بی محابا ( نمی دونید چقدر لذت داره که راه بری بدون گوش، وقتی که احتیاج داری به ورزش و آرامش همزمان ، شاید خانم ها این حرف من رو بهتر درک کنن )
و دلم می خواد شبها روی پشت بوم خونه با تابم دردودل کنم و اون منو ببره بالا و بالا و اونقدر بالا که دل ببندم به ستاره ای که کنار ماه جاخوش کرده و توی این قحطی ستاره ، ستاره ی اقبال همه هست ( امان از این مسئولیت سنگین ) و دلم می خواد تموم شبهای باقیمونده از تابستونی که تازه برام شروع شده رو با آرامش بخوابم بدون اینکه کسی توی خواب دنبالم بدوه یا از بلندی هلم بده و دلم می خواد که ماه آخر این تابستون رو اونجوری که شایسته ی خدای مهربونمه بندگی کنم که رحمانیتش توی تموم لحظه هام هست و به اندازه ی سفیدی اش سیاهم توی این روزگار رنگ رنگ
زیاده خواه شدم می دونم، اما کم و زیاد به تموم خواسته های دلم می رسم اگه اراده کنم و خدا همچنان شونه به شونه ام قدم برداره

امروز هم یک روز گرم تابستانی است با هوایی پر از گردو غبار و ریه هایی مملو از سرب و روح هایی تهی از آرامش ، پس هیچ چیز جدیدی وجود ندارد جز دز بالاتری از هرچیز .
امروز هم من نشسته ام پشت این پرده های سبز و انگشتانم با صفحه کلید سیاه هم آغوش شده و ذهنم پریشان است مثل هر روز .
دانه های لبخندم سالها پیش پاره شد و بر خاک سرد زمین ریخت و من هنوز نخ محکمی نیافتم برای نخ کردنش و داشتنش و شمردنش در این روزهای غبار آلود تیرماه.
هفته ی خوبی نبود این هفته ی بی رنگ ، جمعه ی خوبی هم نیست که از همین لحظه می دانم چهره ی گرفته ی کسی که از کودکی خاله می خواندمش دلنشین نیست وقتی به سنگ سیاه زل می زند و یک سال بی خاطره بودن با همایش را زمزمه می کند .
هما را دوست داشتم چون در نبود من دخترک گمشده ی پدر و مادرم بود سالها ، چون قسمت بزرگی از خاطرات شبانه ی کودکی ام در حیاط کوچک خانه شان گذاشت با شیطنتهای شیرینش ، هما دوست داشتنی بود وقتی عروس پسرکی خجالتی شد و آن شب سرد زمستانی را خاطره انگیزترین شب عروسی ذهن نوجوانانه من کرد ، هما زیبا بود و ظریف حتی وقتی که جسم ناتوانش روی تخت افتاده بود و لبخندهای کمرنگ می زد ، آخرین تصویری که از وجود دوست داشتنی اش در ذهن دارم وقتی است که از موهای زیبایش هیچ نمانده بود و فروغ از نقاشی چشمانش پاک شده بود .
همه خدا را شکر می گویند که راحت شد پس از این همه درد و خدا را شکر می گویند که فرزندی نداشت تا یادگاری بماند از این همه خوبی ، شاید باید شاکر بود برای رفتنها و نداشتنها در این روزهای سخت
امروز یک روز گرم تابستان است و همه چیز مثل دیروز ، فقط خاطره ها بیشتر شده و لبخندها قربانی شده و اشکهای جدید متولد شده بر گونه های سردم
خدایا به حرمت رحمانیتت ، هما را همنشین همای رحمت کن که از حنس لطیف خوبی بود که اگر نبود برای سپردن جسم بی جانش به خاک سرد این همه سیاهپوش نمی آمدند و اشک نمی ریختند و پریشان نمی ماندند
«برای شادی اش صلواتی مهمان روح مهربانش کنید»

یادم نیست اما گمان می کنم آسمان ستاره باران بود، وقتی چشم دوخته بودی به در اتاق ساختمانی که ثانیه ای پیش بمبی نیمه ویرانش کرده بود و نمی دانم شاید از ته دل خندیدی وقتی برای اولین بار گریستم بی اختیار .
نمی دانم در عمق چشمانت چه چیز خانه کرد وقتی برای اولین بار دستانم را در دست گرفتی ، اما می دانم که تعهدنامه ای بود نگاهت ،برای چشمان کوچکم که تنها نمانم در میان این همه خاکستری.
عکسها لبخندهای مدامت را گواهی می دهند، وقتی لباس صورتی عید 1 سالگی ام را بر تن کرده بود م و در آغوش تو، زل زده بودم به دوربینی تا ثبت شود کودکی ام و جوانی تو یک جا.
از وقتی که یاد گرفتم باید ثانیه ها را به خاطر سپرد ، نگاه نگرانت و لبخند پنهان لبهایت در جای جای لحظه هایم حک شده.
نمی دانم می دانی که وقتی چشمانم بارانی است ، پشت نگاهم تنها به تویی گرم است که نمی پرسی دلیل اشک هایم را، اما اجازه میدهی سر بر شانه ات بگذارم و موهایم را به دستانت بسپارم و بارانی شوم بی دلیل یا با دلیل .
بی اغراق می گویم یادم نمی آید نگاهت رنگ باخته باشد در برابر بدی هایم یا صدایت بلند شود وقتی که با تمام وجود بی حوصله ام و یادم می رود که باید زیبا سخن گفت و تو تنها سکوت می کنی .
من در کنار تو هیچگاه بزرگ نمی شوم که تو همبازی من بودی ،جای برادر نداشته ام و خواهر ندیده ام ، تمام کودکانه های من رنگ تو را دارد ، می دانم خوب یادت هست تمام منچ ها و تاب ها و توپ ها را و حال که من کودکی ام را قاب گرفته ام در جسمی جوان ، هنوز پابه پای من می دوی عصرها در پارک و من چقدر خوشبختم با بودن تو .
خدایا ، می دانی که این نازنین مرد را دوست دارم با تمام وجود و می دانی که دلم می گیرد وقتی غصه هایش را تلنبار می کند در دل و ناگهان چشمانش کاسه ی خون می شود بی اختیار ، پس نگهش دار برایم که من ناتوانی از جنس خاکم و تو توانایی از جنس آسمان .
مرد روزهای بارانی دلهره هایم دوستت دارم بیش از آنچه فکر می کنی
پ.ن : یا علی ، یا علی ، یا علی
مدد

نمی فهمم چرا باید خوب بود بین این همه دستنوشته ی بی ربط به احساس من ، نمی دانم چه شد که دست روزگار انقدر مرا محکم هل داد در ساختمان سبز این دانشگاه بزرگ ،تا دانشجو صدایم کنند ، درحالیکه هیچ فرقی ندارد دانشجویی ام با زمان دانش آموزیم.
نمی فهمم این چه رسمی است که این همه بیهوده گویی می کنند ، نمی دانم رشته ی من که در نهایت به مبارزه با آفات این گیاهان سبز بی زبان ختم می شود چه ربطی به فیلر گیری شمع خودروی پراید دارد؟من آمده ام تا بخوانم، تا یاد بگیرم که چگونه از حق آفتابگردانها دفاع کنم در برابر زنبورها و دردادگاه تمام کرم ها و لیسه ها را به اعدام محکوم کنم که درسی باشد برای باقیشان که سیب را مهمان نشوند هر شب و روز.
نمی دانم مشکل از اندیشه ی من است یا این جزوه ی 300 صفحه ای که دیوانه ام کرده است این دو روز ، که بی ربط است به روزگار من ، آخر مرا چه به فلایویل و موتورهای وانکل؟ من قرار است گیاهپزشک شوم نه مکانیک
کاش این بزرگ مردان استاد، می آموختند که دادن جزوه هایی به این سنگینی درست روز آغاز امتحانات، چه می آورد بر سر این موجودات مظلوم که متهمند به هزار هزار حرف و عمل
کاش می دانستند که بهترین سالهای زندگی ما دارد تلف می شود با این همه تئوری های بیهوده ی بی عمل ، کاش سکوتمان را علامت رضا نمی دانستند وقتی از روی ناچاری نه از روی فهم، در برابر سوال : « متوجه شدید ؟ » فقط سر تکان می دهیم از روی تاسف ، سرهایمان چپ و راست می روند بزرگ مردان علم ،نه بالا و پایین ، این آموزه ی سالهای نونهالی همه ی ماست ،کاش با این جایگاه ، تفاوتش را می دانستید .
دارد تمام می شود روزهای خوش جوانی من، بین این حجم از جزوه ها و دلم گرفته سخت امروز، برای این 3 سال رفته و این 1 سال باقیمانده از این تئوری های زجر آور
امروز عجیب بی حوصله ام و دلم شور می زند و اشک در چشمانم مدام می آید و می رود اما حتی حوصله ندارم قفل سلولش را بگشایم برای رهایی
دعایم کنید.....بسیار دعایم کنید.......

پ.ن : ناگهان چقدر زود دیر می شود .....
تمام شد این امتحان کذایی و من دلم سوخت برای بهت همه ی کسانی که سوالها را دیدند که سوالها بی ربط بود به این ۶۰۰ صفحه ، یادم باشد از امروز بین مهجورترین سطرها را برای امتحانی که استادش فقط روزنامه وار خواندن را کافی می دانست جست و جو کنم برای سهل ترین سوالها، خدا فردا را به خیر بگذراند
کاش می توانستم همین روزها ، وقتی که از این همه جزوه فرار کردم به سرعت باد ، قلمویی بردارم و ذهن را نقاشی کنم :
اگر ذهنم هنوز بوم سپید و بی نقشی بود اول برایش آسمان می کشیدم ، یک آسمان فیروزه ای به خاطر دلتنگی برای تمام فیروزه ایهایی که چرک شدند در این روزگار دود و غبار ، و در دل آسمان گیسوان بافته شده ی خورشید را نقاشی می کردم و صورت زیبا و چشمان آبیش را به ابری سپید می سپردم، مبادا چشم نا اهلان کدر کند برق چشمان روشنش را.
اگر بوم ذهن من هنوز سپید و بی نقش بود زمین را سبز می کشیدم و چمن ها را بی هیچ قاعده ی علمی می کاشتم، تا سبز شوند همان گونه که می خواهند نه آنگونه که می خواهیم و سرهایشان را به تیغ ماشین چمن زنی نمی سپردم ، شاید دلشان زلف پریشان بخواهد
اگر بومی بود و ذهنی که خاکستری نبودند هیچکدام ، بر تن سپیدیشان کلبه ی محبتی مهمان می کردم و پیرزن مهربان سرنوشت را می کشیدم با حجم کلافهای رنگینش ، پیرزن عینک به چشمی که می بافد و می بافد و می بافد و من بافته هایش را زندگی می کنم و زندگی می کنم و زندگی می کنم.
برای خانه یک صندوق پست آبی می کشیدم و صندوق را پر می کردم از تمام دلتنگی هایم به امیدی که پیرزن بخواند و آنگونه ببافد که دلم می خواهد .روزهایم را سبز ببافد و بی قراری هایم را سرخ و اضصرابهایم را نارنجی براق و سکوتم را آبی آسمانی و اشکهایم را یاسی و دلتنگی هایم را نبافد، نمی خواهم این همه دلتنگ شدن را و تنهایی هایم را..............؟
تنهایی هایم رنگ ندارند بی رنگند و هزار رنگ ، تنهاییهایم را باید رنگ خدا ببافد که خداست، یکتا خالق رنگ کلافهای سرنوشت من .
اگر بوم دل خاکستری نبود و زشت ، با آنکه بی استعدادترینم در عالم نقاشی ، بوم زندگی ر ا زیبا نقاشی می کردم ، کاش قلموهایم و رنگهایم گم نمی شدند که من چیره دست بودم تا زمانی که کودک خطابم می کردند .
خدایا یا پاک کنی بده برای پاک کردن این همه خاکستری یا مجالی بده برای نقش زدن رنگها بر همین خاکستری.
خدایا.........
پ.ن :شاید حکمت بود و شاید خواست دلتنگش بمانیم که ما را در حسرت دیدار گنبد طلایش گذاشت ، به همین راحتی شوق دیدارش به افسوس بدل شد : من امتحان داشتم ، تاریخ سفر را عوض نکردند ، ساعت پروازمان را نگفتند و ما ماندیم و دنیایی حسرت ، ضامن آهو چرا؟

ممنونم ققنوس عزیز که اولین نفری بودی که به یادم آورد شبی هست برای آرزوهای دور و نزدیک
باید آرزو کنم ، اگرچه سخت است در میان این همه ناامیدی و تنهایی و تهی بودن دنبال دلیلی بگردی تا دستهایت باز شوند به سوی آسمان و خدا لبخند بزند:
آرزوهایم را یک به یک می شمارم از هیچ به هیچ می رسم تلخ است این همه پوچی، پس از خدا بهانه می خواهم ، آرزو می کنم که بهانه داشته باشم برای لبخند ، برای اشک و برای زندگی
آرزو می کنم هیچ کس بی لبخند نماند که اگر لبی باز نشود به تبسمی کوتاه، جهان به زشتی ها پناه می برد
آرزو می کنم دلی تنگ نشود که اگر تنگ شود برای کسی ، جایی یا لحظه ای ، سخت می شوند تمام سهل های جهان و دل تمام می شود میان حجم سنگین دلتنگی
آرزو می کنم خدا از لحظه ی هیچ بنده ای خط نخورد که اگر خدا را با پاک کن فراموشی پاک کنند ،نتیجه اش می شود اشک و دلهای شکسته و خونهای به ناحق ریخته و نداهای رفته
آرزو می کنم زمین بی عشق نباشد و هیچ کس همدمش را نه به خاک بسپارد نه به فراموشی که بی همنفس بودن سخت است در این هوای سنگین، این را خوب می دانم
آرزو می کنم که هیچ مردی دستهای تهی اش را برای چشمان منتظر کودکانش هدیه نبرد که شرم مرد بیش از این نیست که نگاه مشتاق کودکش را تمدید کند
آرزو می کنم هیچ مریضی بستر بیماری را به نام خود سند نزند که سخت است ساعتها بر بستر خوابیدن و چشم به سقفی دوختن که هیچ نقشی ندارد جز کسالت
آرزو می کنم هیچ بنده ی پاکی در هیچ قفسی اسیر نشود ، نه از روی ندامت ، نه از روی نفس اماره و نه برای کاغذهای سبز و آبی که چرکند و سیاه
آرزو می کنم برای آمدنت سبز پوش عادل ما که اگر تو بیایی هیچ آرزویی نمی ماند و تو جوابی می شوی برای این همه علامت سوال ذهن
و آرزو می کنم برای :
داداش رحمان خوبم که نگران است برای سرنوشتی که خدا خوب می نویسد بی شک
وبرای شیرین خوب ( ققنوس ) که تلخ نشود روزگاری از تلخی های زمانه
و شیوای مهربانم که جا مانده بین کتابهای چند صفحه ای و دور است از پایتخت پر تشویشمان
و آرزو می کنم که پدرم باشد و مادرم بماند در میان لحظه هایم که رنگین می کنند این همه سکوت تلخ را .
و برای همه ی کسانی که فراموش کرده اند روزی نام مرا صدا می کرده اند آرزو می کنم که خوشبخت باشند و خدا را فراموش نکنند که همه فراموش شدنی هستیم در این عصر آهن بی احساس
چقدر زیاد بود آرزوهایم، از هیچ به چند رسیده ام؟نگاهم به آسمان توست ، دستانم را بی پاسخ نگذار رحمان و رحیم من

|
|