تبليغاتX
تنهایی های من
 
تنهایی های من
 
 
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزدبر من× ×من خودم هستم و یک حس غریب که به صدعشق و هوس می ارزد
 
از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

                                                  آدمیت مرد !

                                                  گرچه آدم زنده بود

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب

گشت و گشت،

قرنها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ ،

آدمیت برنگشت

قرن ما ،روزگار مرگ انسانیت است

سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است

صحبت از آزادگی ، پاکی ، مروت ابلهی است

صحبت از موسی و عیسی و محمد ( ص ) نابه جاست

قرن « موسی چومبه» هاست

روزگار مرگ انسانیت است

من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر - حتی قاتلی بر دار -

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام زهرم در پیاله ، اشک و خونم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای جنگل را بیابان می کنند !

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن : مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن : یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن : جنگل بیابان بود از روز نخست!

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبتها صبور

صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق

گفت و گو از مرگ انسانیت است !!!!

فریدون مشیری

پ.ن :این روزها نباید هیچ گفت از نگاهم شرمنده ام ، از دستانم و از زبانم که هر روز از مرگ انسانی خبر می دهد به انسانی دیگر ، ما را چه شد به ناگاه؟دلم می سوزد برای اشک خشک شده ی زنانی که مادر بودند برای این تن های به خاک سپرده ، کاش این گونه نبود

برای شادی روح عزیزانی که بی گناه رفتند صلواتی روانه ی آسمانها کنید

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/28ساعت 13:22  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 

منو ببخش که ازدیروز صبح گیجم ، چرا ازدیروز صبح؟ از دو هفته ی پیش، دقیقا وقتی که مام وطن به تو پیشی گرفت من گیج شدم ، منو ببخش که از دیروز دارم اشک می ریزم و بهت غر می زنم و از غمهام می گم و تو هی تلنگر می زنی که باید قوی بود ،که اگه قوی نباشم می شکنم، که اگه قوی نباشم نابود می شم و من فقط با شک نگاهت می کنم ، منو ببخش که خودت رو مقصر بی اعتمادی من به دنیا می دونی ، مقصر اشک هام ، مقصر دل شکسته ام ، مقصر چشمهای بهت زده و رنگ پریده ام

تو مقصر نیستی ، توی این روزگار دیگران بد می کنن و غیر از دیگران عذرخواهی ، تو مقصر این همه حیرت نیستی ، تو فقط به من آزادی دادی ، آزادی ابراز عقیده ، آزادی تصمیم ، تو توی زندگی من ورودممنوعی نذاشتی ، هیچ خیابونی توی زندگیم به اجبار تو یک طرفه نشد و این قشنگ ترین نعمتیه که خدا به من داده ، تو و وجود مهربون تو که دموکراسی رو توی چهار دیواری خونه برقرار کردی ، من فکر می کردم که می شه توی چهار دیواری دنیا هم ابراز عقیده کرد ، فکر می کردم همونطوری که دروغ بین ما سه تا غریبه است ،بین همه ی مردم این شهر غریبه، اما جا خوردم وقتی همه ی شور دیروز، غمِ امروز شد ، توی دلت غوغاست می دونم وقتی من پای تلفن فریاد می زنم ، وقتی پدربزرگ مبهوت به چشمهات نگاه می کنه و می گه چرا ؟خدا همه ی دعاهای منو قبول می کرد ، وای پیرمرد ، خدا هم دلش از این شبه مردان پره ، خدا دعای تو رو قبول کرد این موجودات از جنس خاک عدالت خدای تو رو به سخره گرفتن ، توی دل تو غوغاست وقتی که صدای گرفته ی همه ی جوونهایی رو می شنوی که تا دیروز به امید دل بسته بودن و امروز....

تو دلت دریاست ، خیلی خوبی و خیلی صبور ، نه چون همدم نفس کشیدنهای منی این رو میگم ، همه می دونن که خدا تو رو از جنس صبر آفریده و صابرین هیچ وقت تنها نیستن ، کاش من یه ذره از جنس صبر تو بودم ، کاش ، کاش ، کاش

روزت مبارک ، از همون روزی که من به این دنیا اومدم تا لحظه ای که سنگ گور منو از این دنیا جدا می کنه همه ی روزها روز توان ، روزت مبارک

پ.ن: تولدت مبارک بانوی آب و آیینه ، ما پیش خدا بی آبروییم تو کاری بکن

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/24ساعت 8:42  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 

در تاکسی نشسته ام هوا گرم است و من گیج خواب و خیابانها شلوغ ، پسرک روی صندلی جلو حرفهای عاشقانه را به خورد گوشی کوچکش می دهد و نه حواسش به گرماست و نه شلوغی خیابان و نه مثل من بی صبرانه انتظار مسافری دیگر را می کشد ، مردی میانسال و بسیار مودب کنار در تاکسی می ایستد، همزمان با او مادر و دختری سراغ تاکسی های مقصد مرا می گیرند ، خوشحال از اینکه بعد از یک ربع انتظار به خانه نزدیک می شوم خود را کمی روی صندلی جابه جا می کنم ، دخترک تمایلی به نشستن در کنار مردی نامحرم ندارد ، مادرش جدل می کند ، غر می زند ، آرام از پسر جوان می خواهد که جایش را به دخترش هدیه کند و پسر گرم کلامهای عاشقانه است ، گرما دیوانه کننده می شو،د به زن می گویم که من میانه ای می شوم برای دخترش و مرد و زن تقریبا فریاد می زند : باز هم به غیرت زنان سرزمین من ، لبخندی تصنعی می زنم ، پسرک دل از گوشی و حرفهای بی سر و ته عاشقانه اش می کند و با عذرخواهی بسیار جایش را به دختر می دهد و کنار من می نشیند با فاصله ای زیاد ، آنقدر که روی صندلی برای یک انسان بالغ جای نشستن است ، از روی رضایت لبخند می زنم ، مرد میانسال عصبی شده از این که غیرتش را زیر سوال برده اند ، از اینکه زنان را به او برتری داده اند ، از اینکه حقوق شهروندی پسر و حق تقدمش هیچ انگاشته شده ، از اینکه من لبخند می زنم ، بلند و بدون آنکه کسی را خطاب قرار دهد می گوید :

دنیای جالبی است، در پیش چشمان میلیونها انسان به شرافت و ناموس یکدیگر توهین می کنیم و لبخند می زنیم و در زندگی اجتماعیمان حرمت و غیرت مردانگی را زیر سوال می بریم و آهی تلخ می کشد

پسرک گوشی اش را به گوش می چسباند و غرق سخنان کاذب می شود ، دخترک چشم به سیاهی آسفالت می دوزد و راننده صدای ضبط را بلند می کند ، من می مانم و باد گرمی که صورتم را نوازش می کند و یک دنیا فکر و دلهره برای سرزمینم.

به راستی چه شده که من و دخترک به مردان سرزمینم بدبین شده ایم و حتی حضور 20 دقیقه ایشان را در یک صندلی مشترک تاب نمی آوریم ، می دانم که دخترک خسته است از یکی شدن با در تاکسی های زرد و اضطراب از به خطر افتادن کرامت انسانی اش ، شاید برای همین است که ذوق می کنم از فاصله ای که میان من و یک شهروند از جنس مرد است، انگار پسرک حرمت زن بودن ما را می فهمید

از تمام مردان سرزمین من که حرمت نجابتم را در کوچه ها و مغازه ها و اتومبیلهای زرد رنگ حفظ می کنند ممنونم و دیگرانی را که از شرم، خون به چهره ام می دوانند به خدایی می سپارم که مرا آفرید و نجابت مرا و آنها را آفرید و نفسشان را ، و یقین دارم به لکه ی ننگی که از دامن نگاههای بی حجاب و دستان بی حیا پاک نمی شود .

به امید روزگاری پر از پاکی و روزهایی از جنس ناب شادی

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/20ساعت 19:17  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 

سلام

به حرمت نیت پاک پدربزرگ می نویسم شاید یادگاری بماند از روزهایی که دستبند سبزم را بر دست راست مهمان کرده ام

 4 سال پیش برای اولین بار با خودکار به رنگ آرامشم رای دادم ، تنها حق من از دموکراسی برگه ی سپیدی بود که نام یک مرد ( کاش روزی دستانم مسئول نگاشتن نام یک زن باشند ) بر آن حک شد شاید آن روز به خاطر ذوق زدگی سیاس ی رای دادم .حس بزرگ شدن و استقلال در انتخاب و شاید حس شریک بودن در سرنوشت خاکی که ایران من می خواندمش ، انگشت مرا با جوهر خودکار همرنگ کرد .

خوب یادم هست که در شهر بهارنارنج بعد از به روی کار آمدن دولتمردان کنونی ایران، روز شهادت زنی که اسوه ی نجابت بود شیرینی پخش کردند و من چقدر نا امید شدم که مذهب را خریداری نیست حتی برای کسانی که فریادش می زنند .

4 سال از آن روزها می گذرد و در من دیگر  آن ذوق زدگی سیاس ی جایی ندارد و ایران من بر لبانم با تردید جاری می شود که ایران از آن آنهایی شده که اصول را مبنای اسلامی می دانند که اسلام من نیست .

امسال دستبند سبز بر دست ،  خودکار آبی ام را برمی دارم و بر تن سپید برگه ی رای نام یک مرد را حک می کنم از روی عقل و بدون ذره ای احساس ،

انقلابی سبز هم نسلان مرا در بر گرفته ، شوق یک اتفاق ، هیجانی که تا چند هفته ی پیش نبود و اگر بود محدود به کسانی می شد که در بطن جریان آمدن مردان به عرصه ی سیاس ت بودند ، انقلابی که همرنگ طراوت درختان بهاری است و به قداست نام زنی که صبور بود و آسمانی در روزگار جهل و فقدان مرد .

پدربزگ می گفت که به حرمت جد سید نذر کرده است ، نذری که از توان مردی نود و چند ساله خارج است اما عزم پدربزرگ و محبت خالصانه اش مرا بر این داشت که نشان فرزند زهرا را با خود همراه کنم و به پیرمرد قول دهم که نذرش را یادآور شوم اگر لطف خدا و عدالت بندگان خدا شامل حال سید شود .

نمی دانم مهدی ( عج ) کی دل به زمین می بندد و عدالتش را ، عدالتی که حرف نیست، عمل خالص است  به یاد کسانی می آورد که مسلمانند تنها در نشان، اما کاش زودتر بیاید قبل از آنکه ایران را تنها در کلام به نام خود سند بزنم

                                               ایران من تا همیشه سبز باد

 |+| نوشته شده در  جمعه 1388/03/08ساعت 10:34  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 

دخترک مقنعه ی سرمه ایش را بر شانه هایش مهمان کرده بود و جیغ می کشید ، پسرکی جوان دنبالش دوید و بازوی لاغرش را فشرد ، دخترک از ته دل جیغ کشید و دخترکان خندیدند و زنی سالخورده از من پرسید : دعوا می کنند ؟

خندیدم، تلخ و بهت زده ، یادم آمد که مقنعه ی سبزم تنها در حیاط مدرسه ی کوچکمان موهایم را به نور قرض می داد و تنها از ترس جیغ می کشیدم نه از درد دستان کودک مردی بر بازوهای نحیفم،

دلتنگ شدم برای کودکی ام ، برای نوجوانی ام و برای جوانی خاکستری ام که دارد بوی نا می گیرد در عمق این همه تغییر .....

با لبخند گفتم روزگار عوض شده ، از سر دلخوشی جیغ می زنند نه از ترس و زن پا تند کرد و از کنارم گذشت .

چقدر زود پیر شدم ، چقدر زود روزگار لباس نو بر تن کرد ، بهارهای عمرم ۲۰ ساله شده اند و حسی غریب می گوید که چقدر تنهایم و چقدر تهی و چقدر خسته از این همه بیهودگی ، خوب است که دخترکان روزگار عوض شده ام جیغ می کشند، از روی سرخوشی نه از غم دل اما کاش نجابتشان را به هرزگی انگشتان فشرده ی این مردان کوچک نسپارند که باید نجیب بود حتی در روزگار انسانهای آهنی و کاغذی .....

 

 |+| نوشته شده در  شنبه 1388/03/02ساعت 18:18  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 
 
  بالا