|
تنهایی های من
|
||
|
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزدبر من× ×من خودم هستم و یک حس غریب که به صدعشق و هوس می ارزد |
پ.ن 1 : تاکسی نوشت ناصر غیاثی
- کسی را نداری باهاش حرف بزنی؟
- نه به جاش می نویسم
- نه پسرم کاغذ پژواک ندارد .آدمی باید پژواک صدایش را بشنود.
پ.ن 2 : دریا سرنوشتم را به یاد آور دنیا سرگذشتم را مکن باور!!!!!!!!
پ . ن 3 : یه لحظه هایی از زندگی فکر می کنی بزرگ شدی ، تصمیم های بزرگ می گیری بدون اینکه یه ذره روی اراده ات حساب باز کنی ، پای عمل که می رسی می بینی توهم تصمیم و بی ارادگی ات رسوندتت به نقطه ی زیر صفر ، حالا فقط برات یه روح منجمد به یادگارمونده که دل از منفی ها نمی کنه تا حداقل به صفر برسه ، رنج بزرگیه مگه نه؟
پ.ن 4 : آنان که در فروترین نقطه هستند ،جیغ می زنند ، آنان که در سطح ، حرف میزنند و قله نشینان با اشاره پیام می رسانند ( گلبرگها و تافا )
پ . ن 5 : چقدر بهانه وجود دارد برای لبخند در پارکهای کوچک کوچه هایمان ، عمیق نگاهشان میکنم ، روزی من نیز اینگونه فرشته صفت بودم، کاش یک بار دیگر با سر خوردن از سرسره ، همه ی غمهایم از دل سر می خورد ، کاش تنها دلخوشی ام خوردن بستنی میوه ای کنار حوض پارک، به عشق قطره های ریز فواره بود....
پ.ن 6 :روز و شب کوتاهتر از لحظه پی در پی گذشت
جمعه رفت و شنبه آمد ، هفته رفت و ماه گشت
فصل بعد از فصل طی شد ، سال بعد از سال رفت
عمر من چون باد از دنبال رفت ( فریدون مشیری )
پ . ن 7 : تابلوی دلتان چگونه نقاشی شده؟ روی بوم دل من کنار دره ی سیاهی که به درختان بی برگ می رسد دخترکی ایستاده که به هیچ می نگرد ، آسمان آبی است و خورشید لبخند می زند، کاش این هیچ را نقاشی کنی خدای روزهای زیبای اردیبهشت.....
پ . ن 8 : من ، پشت بوم ، تاب ، رضا صادقی ، به تو مدیونم ، اشکهای خشک شده ، تنهایی ، باد ، خدا ، لبخند و بخشش ، آرزوهای خوب ، یه دنیا شاید و...... ( برای دعوت پسر بهار داداش سعید گلم )

این هفته خوب بود به معنای واقعی
دلم خواست که خوب شروع بشه و خوب تموم
دلم خواست که تموم لحظه هاش پر از لبخند باشه و پر از هیجانهایی که کاذب نیستن، از جنس مرغوب حقیقتن
دلم خواست که روزهاش روز باشه نه فقط عبور سنگین لحظه ها
خواستم که زندگی کنم این یک هفته رو که تمرینی باشه برای روزهایی که یادم می ره ،زندگی کردن چه جوریه
شنبه : ساعت 7 و 30 راهرو سوت و کور آزمایشگاه ، من و گربه ی سیاه کوچولو که از هم می ترسیم و جزوه ی باغبانی و مبحث ساده ی گلخانه ها
یک شنبه : یک دنیا سلام به یک دنیا نگاه آشنای همکلاسی ، کرم ساقه خوار برنج وروپوش سپید من ، مترو و نامجو
ای درد توام درمان در بستر ناکامی
ای یاد توام مونس در گوشه ی تنهایی
وی خاطره ات پونز نوک تیز ته کفشم
این صندل رسوایی.........
دوشنبه : ته کلاس ، زبونی که چرخید و فقط گفت نمی دونم و استادی که لبخند مهربونش یه آتشفشان خاموش بود ، امتحان باغبانی و گیجی ، اتوبوس و مترو و این بار ساسی مانکن .....
سه شنبه : ساعت 7 و 30 و استادی که دقیق ترین آدم زندگی علمی منه ، فرمولهای اندازه گیری دبی رودخانه ، چای و شکلات تلخ ، مهمونی که عزیزترین خاله است ، دکتری که مامان پیدا نمی کنه برای بالابردن هموگلوبینش ، تجویز جیگر و شب
چهارشنبه : مترو مصلی ، نمایشگاه خلوت کتاب ، آرامش غرفه هایی که هنوز درست چیده نشدن ، شریعتی و فوزیه که توی کیسه های سفید جا خوش می کنن ، بستنی یخی پرتقالی ، نم دلچسب چمنها و یک دنیا قهقهه از ته دل و شب جایگاه آرامش خانوادگی ما : خونه ی مادربزرگ
پنج شنبه : یه sms بد ، خبر پرواز روح زنی که مدیر بود توی سالهای اضطراب و درس ، شیوا و من و در بسته ی مدرسه ، نمایشگاه این بار شلوغ کتاب و باز هم خونه ی مادربزرگ
و امروز جمعه : خاله رفت شهر بهار نارنج با مادربزرگ و من موندم و اتاق خلوتی که باز هم مهمون سکوت شده ، معمولی ترین هفته ی زندگی من زیباترین هفته ی زندگی من بود، چون دلم خواست که باشه
فراموش نکنیم :
به حضور روز نباید دل بست و از مرگ دقیقه نباید غم خورد که ثانیه ها جمع می شوند و دقیقه می سازند و با عبور می میرند، تا ثانیه ای دیگر متولد شود، در این هیاهوی روزها

گاهی با بودن بعضی چیزها یک دلیل برای زندگی داریم و با نبودنشون هزار دلیل
کاش اگه دلیلی خوبی توی زندگی کسی نیستیم، خودمون با پاک کن سپید به سراغ خودمون بریم تا راه ،برای اون هزار دلیل باز بشه
گاهی هم زندگی بی دلیل بهتر از دلیل هاییه که زندگی رو از آدم می گیره
خانواده ، عشق ، درس ، آرزوهای خیلی بزرگ. اینها شاخص ترین دلایل زندگی فردی ما هستن
خانواده همیشه نیست ، عشق یا به خیانت می رسه یا در خوشبینانه ترین حالت عادت می شه ، درس یه روزی تموم می شه حتی با این همه ناشناخته و آرزوهای بزرگ یا برآورده می شن یا فراموش و یا یه حسرت همیشگی
هیچ کدوم از اینها دلیل خوبی نیست برای شبهایی که صبح می کنیم
کسی به وسعت زیبایی های دنیا هست که دلیل خوبیه برای دم و بازدم، کسی که نه فراموش می شه نه عادت
به بالهای رنگارنگ پروانه نگاه کن ، پر از نگاه خداست که تنها دلیل زندگیه کساییه که هنوز فراموش نکردن این دنیا یه روزی تموم می شه و بدی ها همه توی پوشه های ضخیم آخرت بایگانیه
کاش فراموش نکنیم:
ما از مخمل خوشرنگ خوبی هستیم نه از برزنت سیاه بدی
توی تاکسی نشستم و چشم دوختم به اتوبانی که پره راننده های بی حوصله است ، تاکسی قدیمیه و من تنها مسافر سرپوشیده ی اونم ، ماشین آینه بغل نداره و صندلیش اونقدر عقبه که من خودم رو روی صندلی عقبش احساس می کنم، از راننده می پرسم که باید قوانین راهنمایی و رانندگی رو اجرا کنم یا نه؟ راننده با یه بله کشدار جوابم رو می ده . دنبال کمربند می گردم و با سعی فراوان پیداش می کنم پایین صندلی رو نگاه می کنم تاکمربند رو ثابت کنم، اما چیزی پیدا نمی شه ،از راننده راهنمایی می خوام راننده بهم یه نوار مشکی دیگه می ده که سرش یه قفله بزرگه ،هرچی سعی می کنم نمی تونم این دو تا قسمت رو به هم متصل کنم، باز از راننده راهنمایی می خوام، راننده هم می گه که کاری نداره و من شرمنده می شم از اینکه بعد از این همه سال زندگی نمی تونم یه کمربند ایمنی رو ببندم، بالاخره با تلاش بسیار و امتحان کردن روش های مختلف کمربند بسته می شه و من یه نفس راحت می کشم و بند کمربند رو ول می کنم کمربند رها می شه و درست روی کمربند شلوارم قرار می گیره با دست اونو روی شونه ام می ذارم اما فایده ای نداره باز هم لیز می خوره و روی پاهام می افته چند بار کارم رو تکرار می کنم بی توجه به اینکه راننده با نگاهی تاسف بار بهم چشم دوخته ،بعد از تلاشهای بی اثر، دست از تقلا بر می دارم و مشغول دیدن برج بی قواره ی میلاد می شم ، به لطف پدال گاز راننده ،مسیر یک ساعته بیست دقیقه ای طی می شه و من از راننده می خوام که زیر پل عابر پیاده ام کنه، به راننده پول خرد می دم تا به خاطر خرد کردن ۵ هزارتومنی های لعنتی سرزنشم نکنه ، می خوام پیاده شم که یادم میوفته وسیله ی حفاظتی توی کمرم گیر کرده ،با اعتماد به نفس بغلهای قفل رو فشار می دم ،باز نمی شه ،هر چی تلاش می کنم بی فایده است، مسافرای ماشین کلافه شدن، راننده انگار شاهد یه سیرک زنده است با لبخند نگاهم می کنه ،بهش نگاه می کنم و میگم می شه بازش کنید ،با بلند کردن یه فلز منو از قفس ایمنی رها می کنه و از ته دل می خنده، دلم برای خودم می سوزه با سرعت پیاده می شم توی پیاده رو که می رسم به چهره ی مسافرای عقب ماشین نگاه می کنم ، چهره شون پر لبخنده و مثل آدم بزرگا نگاهم می کنن، بهشون لبخند می زنم و خدا رو شکر می کنم که توی این همه هرج و مرج و شلوغی انقدر سرخوش هستیم که یه کمربند ایمنی بهونه ی قهقهه هامون بشه

پ.ن : به وبلاگ دختر آریایی یه سر بزنید توی خانواده ما اتفاق قشنگی داره رخ می ده که به دستهای رو به آسمون زیادی نیاز داریم آریانا پر کشید و حالا.....
|
|