تبليغاتX
تنهایی های من
 
تنهایی های من
 
 
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزدبر من× ×من خودم هستم و یک حس غریب که به صدعشق و هوس می ارزد
 

خدا نزدیک است و شادی نزدیک تر و فرشته ها بسیار، در روزگاری که میش ها می دانند چگونه گرگها را بفریبند بی آنکه لباس مبدل بپوشند

دلتنگی روزی تمام می شود و بر مزار غمها می توان فاتحه خواند، تنها گناه است که می ماند و دلهای شکسته ای که یادگار روزگاران دورند ، مهم نیست چند سال از مرگ خاطره ها بگذرد مهم این است که متهم به ثبت خاطره هایی شده ایم که ای کاش شیرین بود

کاش خوب بودیم ، خوب، قبل از آنکه الفبای بدی را مشق کنیم

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/31ساعت 21:57  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 

21 فروردین 1388

شب

سجاده

من و زمین

تو و آسمان

21و48 دقیقه

قنوت

سکوت و اشک

کلمات که با سرعت بر لبها جاری می شوند

الله اکبر آخر

قرآن

دستهای خالی ام

نگاهی که قسمت می دهد به آغاز

استخاره

سوره اعراف آیه 68

«پیغام خدا را به شما می رسانم و من برای شما ناصح و خیرخواهی مشفق و امینم»

و

آرامش.......

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه 1388/01/22ساعت 22:0  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 

21 روز از بهار67 گذشت و من آمدم ......

21 روز از بهار 88 می گذرد و من هستم ........

میان این دو بهار خاطره بسیار است و دلتنگیها ضریب بی نهایت گرفته ، میان این دوبهار من لبخند زدم ، گریستم ، پشت نیمکتهای چوبی مدرسه مردان را در باران بدرقه کردم و کودکی هایم را با ماه قسمت ، روزها که گذشت نگاه باران شاهدی شد برای دلهره های کودکی که نو جوانی را مهمان شده  و دیری نگذشت که جوان شدم و برای شادی روح بیست سالگی ام فاتحه خواندم ، بهار 67 فرشته بودم و اکنون راز مبهمی هستم در سینه ی خدایی که تنها یاور روزهای بودنم شده.

فردا سالروز میلاد من است ، به همین سادگی ، به همین بی رنگی.

تولدم را دوست دارم چون گوشی تنهایم رنگ پاکتهای زرد می گیرد و من دلخوش می شوم به کسانی که دوستم دارند و فراموش نکرده اند که کسی پشت پرده های سبز اتاق کوچکش بی عشق نفس می کشد و شاد است به همین پاکتهای زرد و لبخندهای واقعی .

باران می بارد ، دلگیرم و سرد و عجیب احساس بی پناهی می کنم در این آغاز .

دیروزها حس می کردم که من مالک یک روز از سیصد و شصت و پنج روز سال هستم و امروز انگار سالهاست سر قفلی اش را به دیگران فروخته ام ، خدایا تنها از این دلگیرم که چرا این یک روز را برای خود نگاه نداشتم تا دلخوش شوم به یک دارایی دنیایی

    «21 فروردین آغازی است برای دخترکی که در دفتر مشق لحظه هایش خط خوردگی ها بسیارند و تن خطوط بسیاری معدوم پاک کن های سپیدش شده اند و هنوز نتوانسته بر تن سپیدی های دفتر دلخوشیهایش را نقاشی کند، برایش دعا کنید»

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/20ساعت 20:4  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 

تموم شد

خیلی زود .... خیلی دیر

هیچ کس نیومد و هیچ کس نرفت ، این 13 روز خوابیدم ، بیدار شدم ، خندیدم گاه از ته دل و گاه تبسمهای اجباری به کسایی که تنها 13 روز عید دوستند و باقی سال آشنا ،کتاب خوندم و چقدر دلم تنگ شده بود برای حرکت تند نگاه به سطرهایی که با عشق نوشته شده بود و  به اندازه ی تموم روزهایی که تلویزیون خونه خاموش بود فیلم دیدم و گریه کردم و دلگیر شدم و بهونه گرفتم و خسته شدم ، عید امسال هیچ فرقی نداشت با روزهای دلگیر آخر اسفند ، و تنها خوشحالیم اینه که امسال عید بی خاطره بودم و دلم تنگ نمی شه برای لحظه های خوشی که دقیقه مهمونند و ساعت ها دلتنگم می کنن

نه کسی اومد نه کسی رفت ، نه اومدم نه رفتم ........

بهارش اینجوری باشه               نه امسال سال من نیست و ....

دست و دلم زیاد به نوشتن نمی ره ، چند وقتیه دارم کتاب می خونم ، تنها کاریه که این روزها آرومم می کنه و به لحظه های بی هدفم رنگ و بوی دیگه می ده ، وقتی می خونم انقدر از این دنیا و آدمهاش فاصله می گیرم که یادم می ره  تنهام و هیچ بهونه ای برای خوشحالی ندارم و تنها شاکرم برای سلامتی و بودن اونهایی که دوستشون دارم ، کتاب این روزها شده یار دلتنگیهام و تعجبم از اینه که چرا این همه سال ازش غافل بودم، توی ایام عید سووشون سیمین دانشور ، چشمهایش بزرگ علوی ، و اما دیگران محبوبه میر قدیری و خیلی نگرانیم ! شما لیلا را ندید از رسول یونان رو خوندم خوشحال می شم اگه کتاب خوبی برای خوندن بهم پیشنهاد بدین ، من منتظر کمکهای دوستانه تون برای پر کردن لحظه هام با سطرهای خوب می مونم.

چه کتابی رو برای خوندن پیشنهاد می دین؟

 |+| نوشته شده در  جمعه 1388/01/14ساعت 22:45  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 
                                                        به نام خدا

کاش دنیا دست زنها بود ، زنها که زایییده اند یعنی خلق کرده اندو قدر مخلوق خودشان را می دانند . قدر تحمل و حوصله و یکنواختی و برای خود هیچ کاری نتوانستن را .شاید مردها چون هیچ وقت عملا خالق نبوده اند ، آنقدر خود را به آب و آتش می زنند تا چیزی بیافرینند . اگر دنیا دست زنها بود جنگ کجا بود؟

سووشون ـ سیمین دانشور ـ صفحه ی ۱۹۳

 |+| نوشته شده در  جمعه 1388/01/07ساعت 8:32  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 
 
  بالا