تبليغاتX
تنهایی های من
 
تنهایی های من
 
 
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزدبر من× ×من خودم هستم و یک حس غریب که به صدعشق و هوس می ارزد
 

سلام

سال 86 سال خوبی نبود و من برای هرچه زودتر تموم شدن لحظه هاش دعا می کردم، برای همین لحظه ی تحویل سال 87 برای من قشنگترین لحظه ی زندگی ام بود لحظه ای که نوید پایان یه سال پر از دغدغه و نگرانی رو میداد ، سال 87 سال بدی نبود شاید برای همینه که اومدن یا نیومدن بهار 88 برام فرقی نمی کنه ، امسال هیچ هیجانی برای اومدن عید و شروع ماه آغازم ندارم .

تقریبا ساعتهای پایانی سال 87 شده و همه به هم تبریک می گن و برای هم آرزوهای خوب می کنن ، برای همتون از خدا سلامتی و عشق می خوام ، سلامتی برای اینکه باشید و دنیا دلتنگ نفسهاتون نشه و عشق برای اینکه نفسهاتون به طراوت فروردین باشه نه به سردی بهمن ، براتون از خدا دل شاد و جیب پر می خوام، دل شاد برای اینکه جاده ی زندگی رو بی هدف طی نکنید و جیب پر برای اینکه از فساد و حرام دور باشید ،امیدوارم خدا به حرمت لباس سبز درختهای بهار ،به تن نگاهتون لباس سبز بپوشونه تا دل کسی رو نشکنید و قلبی رو آزرده نکنید و سیاهی های کینه و غم از دل آسمونیتون پاک بشه تا وقتی توی آینه به نگاهتون نگاه می کنید، جز خود واقعیتون کسی رو نبینید

سال 87 سال بدی نبودچون حقیقی ترین سال توی زندگی من بود ،سالی که یاد گرفتم فقط چشمهام قابل اعتمادن و دوستی هرچی که باشه تنها دوستیه و یاد گرفتم که فراموش کنم و تنها در خلوت خدا رو شاهد آدمهایی بگیرم که پاکی من رو به سخره گرفتن و دل خوش نکردند به خط خطی های پررنگ دفتر سرنوشتم و من همه رو به خدا سپردم تا حافظشون باشه و خواستم که هیچ وقت معنی اشک و غم و درد و تنهایی و خستگی رو نفهمن و توی دفتر خاطراتشون تنها خوبی نوشته بشه و خوبی.

کاش توی سال جدید یاد بگیریم که :

زبان سلاح صلح است نه جنگ

دل مامن محبت است نه بغض و کینه

نگاه جایی است برای تمام ناگفته ها ، نگاه ها را درست ترجمه کنیم ، بی غرض

حدس هایمان را به قضاوت ننشینیم

فراموش نکنیم خدا برای دادن 20 به سرنوشتمان بی تابی می کند و شیطان برای مردود شدنمان لحظه شماری

می توان خوب بود و خوب زیست و راست گفت و دوستی کرد و دوست داشت ، دنیا را از این همه حس خوب محروم نکنیم

و بترسیم تنها از کسی که آغوشش را در هنگام ترس به رویمان می گشاید

«سالی پر از برکت و شادی و لبخند در انتظار تونه ، فرصت خوب بودن رو از دست ندید»

پ.ن : به رسم سال پیش آخر امسال باید یادی از بعضی دوستهای گلم بکنم:

داداش رحمان خوبم : برات از خدا یه دنیا شادی می خوام و آرزو می کنم قبولیت رو توی هر دانشگاهی که دوست داری و از خدا می خوام که دلت و قلمت و برادریت همیشه سبز و پایدار باشه

حمیدرضای عزیز : اگرچه خاتمی رفت و ما رو تنها گذاشت اما بودن کسایی مثل تو که قلبشون برای ایران می تپه آدم رو به وجد میاره ، امیدوارم به تموم آرزوهای خوبت برسی ،یکی از اتفاقهای قشنگ مجازی من شروع نوشتن تو توی کلبه ی جدیدت بود

بیتای مهربونم : خاطرات تو از شهری که زیاد باهاش غریبه نیستم خوندنیه و دوست داشتنی ، خوشحالم که عشق مهمون دل پاک و مهربونت شده و امیدوارم  که همه ی لحظه هات عاشقانه بگذره

داداش سعید گلم : پسر بهار امیدوارم که توی فصلی که خودت رو زاده ی اون دونستی به بهترینها و دوست داشتنی ها برسی و سال 88 برات یه سال پر از لبخند و شادی و مهربونی باشه

آقای بابایی خوب : ازتون ممنونم بابت تعریف های بی ریاتون از دستنوشته ها یا بهتر بگم دلنوشته های منی که گم شدم توی روزمرگی ، امیدوارم هر روزتون بهتر از روز قبل باشه و آینده تون پر بشه از عطر تموم چیزهای خوبی که دوست دارید

سید عزیز : از اینکه فراموش نشدم و گه گاه نگاه زندتون رو به سطرهای بی جون من قرض می دید ممنونم

نیما هومن مهربون : دستنوشته هات مثل شعرهات ساده و روونه ، از اینکه من رو مهمون کلبه ات می کنی و با نوشته های خوبت پذیرای نگاهم هستی ممنونم ، سالی پر از طراوت و عشق برات آرزو می کنم

باغبان عاشق ( امید ) : شاید آشنایی ما به یک ماه هم نرسیده اما تجربه ی خوب حضورت توی وبلاگ تنهایی های من تجربه ی شیرینی بود ، امیدوارم قلمت سبز و دلت شاد باشه

سعید زاهدی عزیز : درسته که چند وقتیه نمی نویسی اما فراموشت نکردم و برات بهترینها رو از خدایی که به تو قدرت طنازی داده می خوام ، شاد باشی و سربلند

فرهاد خوب : من گاهی شرمنده ی محبتت می شم و شرمنده از اینکه دیر به دیر به وبلاگ خوبت سر می زنم ، کاش توی سال جدید بهار خطابم نکنی اگرچه زاده ی بهارم

و قهوه ی دوست داشتنی : با روزنوشته هات منو می بری به دوران مدرسه ، امیدوارم خوب باشی و شاد و بهترینها مهمون دلت بشن که لایق بهترینهایی

جای نارسیسا ی گلم و داداش ساسان مهربونم خالیه امیدوارم حقیقی باشن اگرچه روزهاست با دنیای مجازی خداحافظی کردن

بدرود تا فروردین 1388

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/28ساعت 23:17  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 

این آپ به خاطر دعوت بهاریه پسر بهاره ( سعید عزیز )که خواسته از نوستالژی بنویسم

نوستالژی یعنی اولین لبخند ، یعنی یه نگاه که دنیا رو برای اولین بار توی چشمهای کوچولوش قاب می گیره ، یعنی اولین خط حیات من توی دفترچه ی سفید زندگی

نوستالژی یعنی سارا ، عروسک چشم آبی مومشکی  

نوستالژی یعنی تولد چهار سالگی ام ، یعنی آخرین روزهای محبت خاله، قبل از غریب شدنش، یعنی پله های مادربزرگ ، آهو ،  صبحهای زود ، کوه ، مار ، سیب زمینی های داغ

نوستالژی یعنی لباس مخمل با دامن هفت رنگ که توی مغازه بهم چشمک زد و عید 6 سالگی  رو بامن گذروند

نوستالژی یعنی مقنعه ی چونه دار سفید ، لیوان بی دسته ی فسفری ، گل سرهایی که پر پستونکهای ریز بود ، مداد قرمز، میز اول ، خانم زاهدی ، مدرسه ای که ازش متنفر بودم

نوستالژی یعنی شروع درس توی مدرسه ی جدید ، یعنی دوست شدن با دختر مدیر مدرسه ، روزه های 8 سالگی ، سجاده توی حیاط مدرسه ،چادر صورتی های سرود ، بازی توی میدون پشتی مدرسه، همه 75/19 های من

نوستالژی یعنی روپوش سبز ، یعنی اخراج از کلاس به جرم بازی والیبال، یعنی خانم حسینی ، کتاب دوست داشتنی تاریخ ، یعنی روزهای اول آشنایی با فروغ ، روزهایی که با الهه از آن شاخه ی بازیگر دور از دست سیب را چیدیم ، یعنی موزه ی پست ، دویدن زیر بارون از ترس مرگ فرانک با استامینوفن ، یعنی دعا برای برد پرسپولیس ، شیاطین سرخ ( هانیه ، سمیرا ، پردیس ، نسیم ، فرانک ، نازنین ) ، هفت گنج ، یعنی غرق شدن توی عمق یک متر

نوستالژی یعنی روپوش گشاد آبی ، یعنی کتونی های سفید ، یعنی دعوا با صمیمی ترین یار این روزهام ، متنهای ادبی ، سمیرا و مهشید ، لیدا ، گروه سرود ، پیچوندن زنگهای ورزش ، فرار از چشم گاو توی آزمایشگاه ، امتحانهای کسل کننده ی انرژی اتمی ، درس وحشتناک فیزیک و آقای خالو ، نوشتن شعر بالای همه ی جزوهای زیست و شیمی ، یعنی از 8 ساعت درس 5 ساعت ادبیات خوندن ، یعنی پزشک شدن همه ی نگاههای آشنای 4 ساله

نوستالژی یعنی آغاز دانشگاه ، روزهای مترو ، اتوبوسهای گرم ، تقابل کودکی و جوانی ، یعنی دیدن نمره ی هشت و نیم با چشمهایی گشاد ، یعنی آغاز سکوت در بین همههمه ی دانشگاه

نوستالژی یعنی تمام روزهای من از دیروز تا حالا

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/26ساعت 23:40  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 

من

می دانند که مغرورم و سرد و تهی از هرچه زیبایی است و عجول، آنقدر که صبوری از کف می دهم و اشک مهمان چشمانی می شود که همیشه متهمند به باریدن بی وقت و بی دلیل، اما نمی دانند که دل کودک درون من، هر روز برای عروسک چشم آبی مو مشکی اش پر می کشد، من کودکم اگرچه تا چند روز دیگر برای بیست سالگی ام فاتحه می خوانم ، شاید من ،کسی را که دیگران در من می بینند در خود کشته ام یا شاید سالهاست گمش کرده ام و هیچ کس نبوده که در اوج مویه هایم به یاری ام بیاید و در چند خط کوتاه، گمشده ام را از ساکنان این شهر تهی از هیچ طلب کند ، اگر سردم و اگر عجول و اگر می ترسم از این که من باشم و اگر چشمهایم همیشه بارانی است و اشکهایم دلیلی است برای جان گرفتن لبخند بر لبهایتان، چه از ترحم و چه از تمسخر، باکی نیست ، کسی در آسمانهاست که مرا دوست می دارد ، کسی که کم کم جاده ی زندگی ام را یک طرفه کرده و تنها عابر این جاده منم ، می روم و در راه برای او رز می چینم ، رزهایی کرم ، او تنها کسی است که عطر تر گلهای رنگ پریده ی مرا دوست دارد ....

 

حافظ

1 -  در اوج ناز و نعمتی ای پادشاه حسن ********** یارب مباد تا به قیامت زوال تو

2- وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی************** وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند

3- در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود ******** کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد

4- در کوی عشق شوکت شاهی نمی خرند ******** اقرار بندگی کن و اظهار چاکری

5- یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم ************ غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

6- مباش در پی آزار هرچه خواهی کن ********** که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست

7- تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن ******** که دوست خود روش بنده پروری داند

 سخن حافظ همیشه سراپا سرّ است ، خواجه ی شیراز هنرمندانه واژه ها را به رقص واداشته و با لباسی ساده بر اندامشان ،آنها را چنان پیچ و تاب می دهد که رقاصه هایی بی رقیب می شوند در ادبِ ادب دوستان وطن سبز من .در واپسین روزهای فصل سپید زمستان و در آغاز فصل سبز پوش بهار، در کوچه باغ شعر حافظ قدم زدم و به چشم دل ، زیباترین گلهای دیوانش را در سپیدی دنیای مجازی ام نگاشتم ، شاید خدا روزی مرا کنار حافظیه بنشاند و من در حالیکه رزهای محبوبم را به شاعر شیراز ، شهر بهار و شراب و ناز، هدیه می کنم این هفت بیت را چون مشاعره ای شیرین بر مزارش بخوانم،  باشد که صبا ، روزی که از یاد رفته ام با نسیمی دلنشین، مرا به خاطر خواجه  شیراز آورد.......

 

 خانه ی  خاطرات کودکی ام

چند وقتی است خانه ی خاطرات کودکی هایم پر هیاهوست ، پر از اضطراب و پر از گریه های گاه و بیگاه ، در خفا یا در جمع. از روزی که پیر قصه های ما، دنیای واقعی را به سخر گرفته و در عالم خود زندگی می کند همه چیز عوض شده ،  بی قراریهای هم اتاقیهای کودکی مادرم و رنگ نگاه مادر و چقدر دلگیر است اشکهای وقت و بی وقتش در برابر زنی که هنوز مظهر غرور است و دوست داشتنی ،کاش خدا به حرمت رویش شکوفه های صورتی درختان شکوفه ی لبخند را باز برلبهای تک تک ساکنان این روزهای خانه ی خاطرات  کودکی ام بنشاند ......

دنیا

مجال برای ماندن کم است ، کاش باشیم و درست باشیم، قبل از آنکه دیگر نتوانیم مهربانی کنیم.دنیا می گذرد و ما می مانیم با جسمی در خاک و روحی در آسمان ، ترسی برای خانه ی ابدی جسم نیست ، مورها و ساکنان دیگر خاک میزبانهای خوبی هستند ، مهربان باشیم قبل از آنکه در برزخ سرگردانی را مزه مزه کنیم......

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/21ساعت 21:58  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 

روزها گذشت و خاطره ها قد کشیدند و من جوان شدم و تو پیر .

ثانیه ها یک به یک رفتند و چروکها مهمان چهره ی سپیدت شدند و من یاد گرفتم که دیگر ،تن بالشهای تمیزت را زیر پا به درد نیاورم.

سالها گذشت و من قامت راست کردم و تو دست به عصا، به بدرقه ام تا بالای پله هایی آمدی که روزی میزبان کودکانه هایم بود.

چندوقتی است که فراموش کرده ای مرا نگاه کنی، چند وقتی است لبهایت مرا به بوسه مهمان نکرده اند ، چندوقتی است فقط پیرمرد را صدا می کنی مثل من به او بابابزرگ می گویی، فراموش نکرده ام که از وقتی ما به جمع تو و کودکان بزرگت آمدیم، مرد زندگی آبی ات ،بابابزرگ شد  .

من و تو با هم بر تن ثانیه ها لباس دقیقه پوشاندیم ، ازآن روز که اولین ساعت زندگی ام را بر مچ دستان کوچکم بستی و من یاد گرفتم که حسرت روزهای ر فته را بخورم ، یادت هست؟ ساعت آبی بود مثل لحظه های من در کلبه ی پر آرامشت.

چگونه شد که روح مهربانت آرام و قرار را از دست داد؟ چگونه شد که  مرا نشناختی نازنین، وقتی در چشمان بهت زده ات زل زده بودم و میگفتم :« طوبام مامانبزرگ ،خوبی؟ » تو مرا نشناختی و بغض چشمانم شکست و چقدر خوشحال شدم وقتی لحظه ای بعد  قریب نگاهت شدم.

دلم برای خودت تنگ شده ، برای مادربزرگی که سر سجاده می نشست و برایم دعا می کرد ، مادر بزرگی که به نام کوچک می خواندمش ، زن مغرور و مهربانی که چون دختری 18 ساله قربان صدقه ی پیرمرد می رفت ، شاید عاشقانه های دیروزت دلیل گریه های پنهان و گاه آشکارامروز پیرمرد است

دلم تنگ شده برای نصیحتهایت وقتی که سرگذشت قهرمان داستان مجله ای را برایم تعریف می کردی و می گفتی مبادا حیارا به فراموشی بسپارم و من، هنوز حیا را مشق می کنم مادربزرگ .

این روزها روزهای خوبی نیست، دو روز به دو روز خواب را به چشمانت راه نمی دهی، راه رفتن برایت دشوار شده ، غذا نمی خوری حتی گریه نمی کنی، کاش اشکهایت را از سلول چشم آزاد می کردی تا روح بیمارت تسکین یابد

برایت دعا می کنم مادربزرگ ، برای تو و برای پیرمرد ، دعا می کنم دوباره عاشقانه هایتان رنگ آبی دیروز بگیرد

کاش خدا به حرمت اشکهای پیرمرد آرامش را به روح مشوشت باز گرداند کاش......

 

پ.ن : برای درد جسم همیشه درمانی هست اما برای درد روح تنها دوای خواب می دهند و چقدر سخت است که درد باشد ولی خواب نباشد ، برای مادربزگم دعا کنید......
 |+| نوشته شده در  جمعه 1387/12/16ساعت 20:41  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 

سلام من به تو یار قدیمی

منم همون هوادار قدیمی

هنوز همون خراباتی و مستم

ولی بی تو سبوی می شکستم

همه تشنه لبیم ساقی کجایی؟

گرفتار شبیم ساقی کجایی؟

اگه سبو شکست عمر تو باقی

که اعتبار می تویی تو ساقی

اگه میکده امروز شده خونه ی تزویر

تو محراب دل ما تویی تو مرشد و پیر

همه به جرم مستی سر دار ملامت

می میریم و می خونیم سر ساقی سلامت

یه روزی گله کردم من از عالم مستی

تو هم به دل گرفتی دل ما رو شکستی

من از مستی نوشتم ولی قلب تو رنجید

تو قهر کردی و قهرت مصیبت شد و بارید

پشیمونم و هستم اگه عهدی شکستم

آخه مست تو هستم اگه مجرم و مستم

میگن مستی گناهه به انگشت ملامت

باید مستا رو حد زد به شلاق ندامت

سبوی ما شکسته در میکده بسته

امید همه ی ما به همت تو بسته

به همت تو ساقی تو که گره گشایی

تو که ذات وفایی همیشه یار مایی

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/11ساعت 22:7  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 

سفر

شب

شمع

من و دنیای رازآلود خدا و درب چوبی مسجدی در شهر بهارنارنج

اسمهایی که تک تک از ذهن مهمان زبان می شوند و دستهای نیاز من که به درب چوبی می کوبند .

یک بار ، دو بار ، ..................، هفت بار

شمع به نیت رسیدن تمام عزیزانم به سلامت و عشق روشن می شود ، شعله تن سپیدش را می سوزاند و من آرزو می کنم روح مادربزرگ آرام بگیرد و چشمان عزیزانی که در انتظار آزمون پیروزیشان هستند به شادی لبخند بزند و برای همراهان کودکیم اتفاق های عاشقانه طلب می کنم و دلم می خواهد پدر باشد و مادر بماند و هر سه چون همیشه محبت را در خانه ی کوچکمان مشق کنیم ، برای همچون خواهرم آرامش و شادی میخواهم  و تمام مهربانان زندگیم را به خدا می سپارم .

کنار پنجره ی حاجات می ایستم و به نیت تک تک کسانی که روزی ، جایی ، لحظه ای، بر بوم زندگی ام خطی به یادگار گذاشته اند، پارچه ای سبز گره می زنم.

شمعهای سپید می سوزند و در خیال من غمها را می سوزانند .........

گاه یک سفر و یک شب کافی است برای به آرامش رساندن روحی که در آتش سردرگرمی و اضطراب می سوزد و من چه خوشبختم که خدا در یک نیمه شب زمستانی، حرف دلش را برلبهای  زنی میانسال که همراه عاشقانه هایمان با زهرا ( س ) بود نشاند :

«خدا ناامید ندارد»

 |+| نوشته شده در  جمعه 1387/12/09ساعت 19:8  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 

می گفتن ستاره ها تموم نمی شن اما شدن، یه نگاه به آسمون دود گرفته که بکنی، تنها جسم بی جون چندتاشون رو می بینی که دارن نفسهای آخر رو، با کورسوشون می کشن

 می گفتن پرنده ها شهر رو فراموش نمی کنن اما کردن ،یه نگاه که به درختهای نصفه و نیمه خیابون بندازی، می بینی که تنها، چشمهای شوم کلاغها میزبان نگاهتن

می گفتن شادیها تموم نمی شن اما شدن ،کافیه یه نگاه به آدمهای توی اتوبوس بندازی و بفهمی که توی این تنهایی موقت، فقط دارن به غمهاشون فکر می کنن که انقدر عبوسن

می گفتن صبر پایان ناپذیره اما توی ترافیک همیشگی تهران، به راننده هایی که جای فریاد بوق می زنن اگه خیره بشی، می فهمی که سالهاست، کسی روی سنگ قبر صبر ،گلاب نپاشیده

می گفتن صداقت پایانی نداره اما داشت، هر روز بیشتر به هم دروغ می گیم با چهره هایی که لبخند استادانه روشون نقاشی شده

زندگیها پر شده از اندوه گذشته و حسرت آینده ، کسی توی حال زندگی نمی کنه ، کسی دلش برای قاصدکهایی که گه گاه توی خونه ها پیدا می شدن و آرزوها رو با خودشون می بردن تنگ نمی شه ، تموم محبت ما خلاصه شده توی یه اس ام اس کوتاه یا هرچند وقت یه بار، صدای زنگ تلفن

روزهای اسفند روزهای خونه تکونیه ، اما کسی گرد دلش رو نمی گیره ،کسی برای این همه سیاهی روی دلش حرص نمی خوره ، کسی دلش نمیخواد که کینه ها رو دور بریزه، انباری دل ما آدمها ،دیگه ظرفیت نداره اما نمی خوایم این همه بیهوده جمع کردن رو تموم کنیم

حق با توییه که داری این چند خط رو می خونی ، توی دلت نگو، بلند بگو که من تلخ می نویسم که لجت دراومده انقدر سیاهیها رو مجبور کردم جلوی نگاهت رژه برن ، خجالت نکش، می دونم داری محکومم می کنی به سخت زندگی کردن، من سعی کردم آسون بگیرمش اما آسون نگذشت .

نمی دونم بعد این همه خاکستری زندگی کردن باید به چی برسم؟ به یه چهارگوش تنگ که توش ازم از دنیا بپرسن؟ چی باید بگم؟ از خدایی که زمینی دوستش داشتم ؟کفر نیست این مدل  عاشقی؟ جوابی ندارم برای پرسش شب اول فرارم از این همه تنهایی ، توی چهارگوش قبر، من به حبس ابد محکوم می شم ، آیا کسی با یه شاخه رز سپید یادی از چشمهای همیشه گریونم می کنه؟

من می ترسم از اینکه نبودنم مثل بودنم هیچ باشه، من توی بودنم حتی بنده ی خوبی نبودم که امید به قربت تنها معشوقم، خدای دلتنگیهای زود زودم داشته باشم

من کیم؟چیم؟بین این همه آدم به ظاهر خوشبخت چه می کنم؟ خدایا من پاسخ کدوم سوال بی جوابم که هنوز توی دنیات مهمونم کردی؟

تویی که داری این مطلب رو می خونی، میدونی ته خط کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟

                      

پ.ن :مخاطب تو تمام خوانندگان تنهایی های من هستند

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/04ساعت 18:46  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 
 
  بالا