تبليغاتX
تنهایی های من
 
تنهایی های من
 
 
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزدبر من× ×من خودم هستم و یک حس غریب که به صدعشق و هوس می ارزد
 

من ستاره ام را گم کردم ، دیشب در آسمان نبود ، نه دیشب ، نه شبهای قبل تر از پریشب....

من ستاره ام را خیلی دور و خیلی نزدیک گم کرده ام ، دلم برایش کم و زیاد تنگ شده ، یادم نمی آید که پرنور می تابید یا نوری نداشت ، فقط به خاطر می آورم که ستاره ام لابه لای تمام ستاره هایی که نیستند گم شده......

شاید ستاره ام پشت ابرهاست ، شاید کبوتری که با تلاش به اوج آبی ها رسیده، ستاره ام را در یک صبح  آفتابی از آسمان ربوده ، شاید خدا ستاره ام را در دستان مهربانش پنهان کرده.....

من بی ستاره ام و این حقیقی ترین اتفاق این روزمرگیهای خاکستری  است ، من ستاره ی نداشته ام را گم کرده ام و این تلخ است ، درست مثل چای پررنگ فنجان تنهایی هایم......

                                                 ******************

پ.ن : همیشه فکر می کردم که تکرار پاک کنی برای عشق است، اما امروز دیدم چگونه یک آغوش 90 ساله بهانه ای شد برای پیرزنی که قدم از قدم برنمیداشت مگر به معجزه ی عشق و مدد دستان چروکیده ی پیرمرد .

پدربزرگ سبز من امروز نگاههایت ، بیقراریهایت و محبتهای خالصانه ات بعد از 50 سال خاطره ی مشترک به من فهماند عشق با مرگ ثانیه ها نمی میرد .

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/30ساعت 21:55  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 

این روزهابخوای یا نخوای با قدم زدن توی خیابونهای شهر چشمات سرخ می شه و این یعنی که روز جهانی عروسکها نزدیکه و این روز یکی از همون روزهاییه که حرمت تنهایی رو یادم میندازه ، روز ولنتاین ، روز عشاق دلخسته ای که تا دیروز چشم دیدن همدیگه رو نداشتن و این روز تازه می فهمن که شونه به شونه ی هم راه رفتن و حرف های عاشقانه زدن چقدر زیباست .

توی کافه ها و رستورانهای شهر روبه روی هم می شینن و به هم خرس و الاغ و گاو هدیه می دن ، هرچی عروسک بزرگتر و شکلات و عطرگرونتر و باقی هدیه ها مارک بهتری داشته باشه ، عشق بین اونها داغتره .

امان از این مجنونهای چند لیلی و شیرینهای چند فرهاد که مجبورن پول هدیه رو عادلانه بین عشقهاشون تقسیم کنن ، همه چیز داره عدالت محور می شه، پس چرا تقسیم عادلانه ی عشق توی برنامه ی کاری آدمها نباشه؟

واقعا باید به بعضی از این بازیگران عاشقی تبریک گفت ، باید یه جشنواره راه انداخت و بهشون سیمرغ سرخ داد ، واقعا جای تقدیر داره که بتونی انقدر صادقانه دروغ بگی ، انقدر قشنگ و زیر پوستی عشق رو بازی کنی ، بی انصافی نیست که این همه هنرمند رو توی جامعه ندیده می گیریم؟

یکی از دوستها ضرب المثل جالبی رو یادآوری کرد « دستت به گوشت نمی رسه می گی پیف پیف بو می ده » ، دلم می خواست به این دوست عزیز بگم که بوی تعفن بعضی از گوشتها رغبتی باقی نمی ذاره که حتی بخوای بهشون دست بزنی، خیابونهای این شهر پر از نگاههای کثیف و دروغهای مسخره ی همین گوشتهای گندیده است ، کسی که عشق درست رو بشناسه برای اثبات محبتش به گاو و الاغ متوسل نمی شه

نسل عشقهای درست و پاک داره منقرض می شه ، نسل مردایی که محبت رو با عمل نشون می دادن و زنانی که مهر رو از یه نگاه عاشقونه می خوندن ، اگه عشق باشه و درست باشه چه فرقی می کنه که هدیه توی یه رو خاص مهمون دستها مون بشه؟

هیجان گرفتن یه هدیه ی غیر منتظره بهتر از گرفتن یه هدیه توی یه روز خاص نیست ؟ گرفتن و دادن هدیه توی روز ولنتاین، مثل یه وظیفه ی ملی شده که سر باز زدن ازش عواقبی تلخ داره.

با اینکه گاهی از تنهایی دلزده می شم ولی خوشحالم که با تنهایی حرمت خودم و دلم و تموم لحظه های سپیدم رو حفظ کردم ، من تنهام و به اندازه ی یک تکه نخ قرمز هم از این جشن بیگانه سهمی ندارم

ولنتاین مبارک تموم عروسکهای این خیمه شب بازی سرخ

 

نکته:

این نوشته مربوط به کسایی نیست که به درک درستی از عشق رسیدن و هدیه دادن توی این روز براشون حکم وظیفه نداره

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/24ساعت 21:54  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 

دلم تنگ شد برای تو ، برای خودم و برای آخرین دیدار، وقتی صبح از پشت پرده های سبز به چشمان پف کرده ام لبخند زدی .

برخاستم و در آینه ی کوچک اتاق به چشمانم نگاه کردم ، کاش می شد پلکهایم را تا همیشه ببندم و لبخندت زندانی ابد سلول چشمانم شود .

یکی از دیروزها ،لبخند محو لبانم را با پاک کن اشک آنقدر محکم پاک کردم که گویا از اول خلقت نقش لبخند بر لبانم حکاکی نشده ، می دانی چقدر دلگیرم و چقدر امیدوار برای تولد دوباره ی لبخندی که قبل از به دنیا آمدن در نطفه خفه شده و منم قاتل سیه پوش این لحظه ی خوشایند.

کارهایم گره کور خورده ، یادت که نرفته یکی از همین دیروزها بود که خبر آمد باز هم لحظه های عمرم را کشتند ، لحظه هام عمرم را کشتم و تکرار دوباره ی تمام آن چیزهایی که بودند و باید ، باز باشند و من چقدر متنفرم از این تکرارهای بیهوده.

اگر می دانستم روزی یک عدد سرنوشت مرا به بازی می گیرد ، یک عدد نگاه مرا پر از شرم می کند ، یک عدد برای لحظه هایم تکرار را مشق می کند، روز اول دانایی، شوق آمدن آن مرد در باران را در وجود کوچکم تیر باران می کردم.
اگر به حرف مردمان، دنیایت بی ارزش است چرا با روزمرگیهایش دست به گریبانم کرده ای و خون آلود از این نبرد نابرابر باز گرداندی؟ چرا دست سرنوشت را نگرفتی تا زنگ سیلی محکمش در گوشم جاودان نشود؟ من که روزی فرشته ی تو بودم و با بوسه بدرقه ام کردی نازنین خدا، اگر ذره ای به رحمانیتت شک داشتم با اولین سیلی این دنیا چشمانم را به حرمت بوسه ات می بستم و دلم را تهی می کردم از یقین به تو.

تنهایم نگذار ، مرا شرمنده ی عزیزانم مکن ، دلم را به درد نیاور ، این بار هم می گذارم به حساب حکمت و جام بلا، درخلوتمان گفتم که اگر این جام از محبت است  که هیچ، اما اگر از قهر و غضب است مرا ببخش که چون تویی ندارم که در آغوشش دنیا را از یاد ببرم ،من ایمان دارم که آن مرد روزی در باران رحمت تو خواهد آمد و تمام این غصه های زمینی تمام خواهد شد.....

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/22ساعت 23:19  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 

آفتاب هنوز نرفته ، دلگیر شده ام ، از شب و سیاهی پر رنگش می ترسم ، می ترسم روزی روحم گم شود بین این همه ساختمانهای بلند و چراغهای خاموش.

روبه روی خدا نمی ایستم ، کنارش می نشینم و در خیال نگاهش می کنم ، به جای تعظیم در برابرش سر را بر شانه ی خیالش می گذارم و به جای بوسیدن خاک مُهر، دستان محبتش را می بوسم و در گوشش زمزمه می کنم به تنهایی ام معترضم و خدا حتی نگاهم نمی کند .

تنهایی مثل همزادی پنهان با من زاده شده و من متنفرم از تبسمهای طولانی و خسته کننده اش، وقتی چون امروز هیچ کس نیست که حتی یادی از من بی یاد کند.

بی انصاف می شوم ، در دادگاه سرنوشت تنهایی را به جرم اشکهایی که در سکوت ریخته ام محاکمه می کنم ،« هیچ اعتراضی وارد نیست »جمله ی بیهوده ای است که با فریاد میگویم، تنهایی هایم حتی زبان دفاع ندارند و چون همیشه دلم به رحم می آید.

گاه آرزو می کنم کاش مثل زمینیان سری نهفته در خلوت داشتم ، کاش من هم در گوشه ای به عشقهای رنگینی که گاه و بیگاه بر سر راه نگاهم قرار می گیرد دل باخته بودم اما بدم می آید که پس از شستن رنگ از چهره ی این عشقهای کودکانه ، از روحی که دیگر بکر نیست عذرخواهی کنم ، من غرورم را بیش از تمام شدن تنهایی ام دوست دارم.

از این همه سردرگمی لحظه ها گیجم ، از این همه بی هدفی هدفمند ، از چشمهایم که در آینه بی نگاهیشان را یادآور می شوند ، از این همه اعتراض خاموش .

من گیجم اما به یاد تویی دلخوشم که سر بر شانه ات می گذارم و دلگیر نمی شوم وقتی نگاهم نمی کنی ، همین که بلند نمی شوی و نمی روی و تنهایم نمی گذاری به تمام دلخوشیهای بزرگ و کوچک دنیا می ارزد ، اگر می خواهی نگاهم نکنی ، من کوچک گله ای ندارم فقط به من صبوری بده که از این همه عجول بودن به تنگ آمده ام ، همدم لحظه های بی کسی من ، خدای تک ماهی قرمز تنگ
 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/14ساعت 16:33  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 

ساعتها که خاطره می شوند من می مانم و تو و نگاهی که سالهاست برایش جشن آشنایی گرفته ایم ، آن وقت دلم پر می کشد برای یک فنجان چای داغ که در حضور تو خورده شود خالق باران ، و چقدر دوری و چه نزدیک وقتی بخار روی لیوان می میرد و من چای سرد شده را فرو می برم.

چقدر در آغوشت گریستم و تو بر موهای بی موج من دست محبت کشیدی و من آرزو کردم کاش تار موهایم کمی پیچ و تاب داشت، شاید انگشتانت اسیر گیسوانم می شدند ، چقدر کوچکم که این چنین زمینی می پندارم که تو مرا ،چون من دوست می داری.

از این همه اندوه و بیقراری به تنگ که می آیم به شاخه های درخت خشک شده ی حیاط نگاه می کنم که امید سبز شدن دارد و هر سال به 4 برگ سبز کوچک دل می بندد اما مرگ را به انتظار نمی نشیند و کاش بدانی آن وقت چقدر غمگین می شوم که از تو نیستی می خواهم، وقتی که با تمام وجود هستی ام را به تماشا نشسته ای.

این روزها دیگر هیچکسی زیر بید مجنون نمی نشیند و شعر نمی خواند و آرزوی عشق نمی کند ، من سالهاست دنبال جسمی میگردم که زیر گیسوان سبز بیدمجنون عاشقانه نجوا کند و چقدر دلم می گیرد وقتی زمستان و بهار برای درختان یکی است ، دیگر حتی کسی برتن درختان یادگاری حک نمی کند انگار باورمان شده که سالهاست خاطره شده ایم .

دستان سردم کرخت نشده ، اما قلب تپنده ام سالهاست قندیل درد بسته ، از این همه تلخ بودن به تنگ آمده ام اما هنوز هستم، چون تو می خواهی کنار پنجره بنشینم و به ماهی نگاه کنم که زمینیان را تجربه کرده و برایت یک فنجان چای داغ بریزم و تو هیچ گاه برای نوشیدن به کنار من نیایی ، کاش می دانستم در این وسعت آبی آسمان، به چه دل بسته ای که هر بار فنجان  سرد شده را برایم به یادگار می گذاری.

خدای آسمان دلگیر بهمن ماه یا مرا به مهمانی بخوان و یا دعوت زمینی ام را اجابت کن که هنوز تنهایم  ......

 |+| نوشته شده در  جمعه 1387/11/11ساعت 11:1  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 

برای شیوایی که همیشه شریک اشکهای منه ، این متن رو نوشتم تا یادم بیاد واقعا بال بعضی از فرشته های خدا دیده نمی شه ، این یه تجدید خاطره ی کوچیکه و یه یاد از کسی که دوستی رو در حقم تموم کرده

توی حیاط مدرسه نشسته بودی ، روی زمین و من بالای سرت ایستادم و دعوا کردم، این که چی گفتم و چی شنیدی بماند، اما اون روز، توی اون حیاط، اولین بار چهره ات رو قاب گرفتم و تا 1 سال ازت متنفر بودم.

1 سال بعد بازی روزگار بود یا حکمت پروردگار نمی دونم، فقط اینو می دونم که تو شدی کنار دستی دخترکی که دیوار غرورش با هیچ ضربه ای خراب نشده بود ، به حکم روزگار کنارت نشسته بودم، پشت صندلیهای سبزی که روی دستهای زردش پر از یادگاری بود .

سال بعد من و تو کمی ما شده بودیم ، من هنوز مغرور بودم با چهره ای سنگی و نگاهی که هنوز هم تموم آدمها رو فراری می ده و تو دختر بی احساسی که هنوز نمی دونم چه احساسی به من داری؟ برای اولین و آخرین بار توی اون سال با هم دعوا کردیم من عصبی شدم و تو بی تفاوت و اونقدر پاک و صادق بودی و هستی که تا همین امسال نمیدونستی دوست مشترکمون برای آشتی دادنمون به هر دومون دروغ گفت.

سال بعد پشت همون صندلیهای سبز ،من بودم و تو بودی و خاطره های مشترکی که متولد می شدن ، اون سال، سال آخری بود که من و تو زیر سقف یه کلاس با هم لبخند می زدیم.

سال بعدش تو رفتی ، من تنها شدم ، هیچ کس نتونست جای محبت پنهونت رو پر کنه ، تو رفتی و سهم من از تو شد دو روز توی دو تا ماه سال ، دی حضور تو و فروردین من.

کنکور که تموم شد انگار سدی که بین دوستی ما بود خراب شد ،بیشتر از قبل توی لحظه های هم سهیم شدیم و تو یه ذره با احساستر شدی ، هیپوتالاموست فعال شده بود ، دوتایی بزرگ شده بودیم، چهره هامون عوض شد ، اما یخ چهره ی تو و تندی نگاه من تغییری نکرد، قرار شد تو بشی خانوم دکتر و من خانوم مهندس

چند وقت بعد تو از پایتخت رفتی ، شاید دور شدنت شد یه سرآغاز برای اینکه توی هر لحظه ی هم سرک بکشیم ، من تموم زندگیم رو با اس ام اس برات روونه می کردم ، جواب شکلک های گریه ی من شکلک های بوسه بود و من چقدر می ترسیدم که سرماخوردگی شدیدت از پشت گوشی منو مبتلا کنه.

خوب می دونم و خوب می دونی که اگه نبودی تا حالا تموم شده بودم ، که اگه نبودی یه خط قرمز روی بودنم کشیده بودم ، اون همه حرف قشنگی که خودت گاهی زیرشون می زنی، بهونه ای شد برای اینکه چند تا نقطه ی سپید بین این همه سیاهی متولد بشه ، دلم به روغن سوزی افتاده بود و این تو بودی که مثل یه تعمیرکار ماهر دلم رو اونقدر خوب تعمیر کردی که گاهی فراموش می کردم غم چه شکلیه.

دختر بی احساس لحظه های من، هنوز نمی دونم که من رو دوست داری یا نه؟ هنوز نمی دونم که جنس دلتنگیت مثل دلتنگی من مرغوبه یا نه؟ فقط اینو می دونم  که از اینکه همیشه با غصه هام سراغت اومدم شرمنده ام ، از اینکه فریادهایی که باید سر دیگران می زدم رو سر تو زدم ، اشکهایی که باید لحظه های دیگران رو خط خطی می کرد جلوی تو ریختم و تو رو به خاطر بی بهونگیم متهم کردم .

چند وقتیه یه نقطه ی اشتراک داریم ، من تنها بودم و تو تازه از جنس تنهایی من لباسی دوختی و تنت کردی ، چقدر حسودی می کنم به کسی که یه روزی که می دونم دور نیست، این لباس رو از تنت در بیاره و چقدر دلم می خواد توی لباس سپید خوشبختی خنده های شیرینت رو ببینم .

یادت نره که من و غصه هام فقط در خونه ی لحظه های تو رو برای زدن بلدیم ، نکنه یه روزی در رو برامون باز نکنی.

دوستت دارم دوستم

                                       

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/06ساعت 22:51  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 

کنار دیوار نشسته بود و به ماه لبخند می زد ، ابری آمد و ماه را در آغوش کشید ، ماه پنهان شد ، دلش گرفت، حتی ماه هم تبسم کوتاهش را بی جواب گذاشت ......

زیر سایه ی بید مجنون ایستاده بود و با باد گفت و گو می کرد ، برگها تکان می خوردند و حضور خورشید زیباترین اتفاق زندگی اش بود، لحظه ای بعد باد دیگر گیسوان بید مجنون را شانه نمی کرد ، حتی باد هم از شنیدن دردهایش شانه خالی کرد.......

روی سنگفرش خیابان قدم گذاشت ، رد تر قدمهایش بر خیابان نقش می زد ، سکوت کرده بود و آرام و آهسته قدم بر می داشت بی آنکه کسی شانه به شانه اش از شکوفه های صورتی بهار بگوید ، تنهایی بر دوشش سنگینی کرد ، زمان آنقدر تند گذشت که نفهمید مرگ رد خیس کفشهای خاک خورده اش کی فرا رسید.....

به تیرگی آسمان چشم دوخت ، بی هیچ تبسمی ، فراموش کرده بود که قطره های باران در جشن نهالها متولد می شوند یا در سوگ برگهای سبز ؟ همه چیز رنگ بی رنگی داشت ، دستی بر چشمان خیسش کشید ، اشک چشمانش فیروزه ای بود......

بی هدف رفت ، هیچ چشمی برای عبورش بارانی نشد ، هیچ دلی نشکست ، هیچ کس برایش دستی تکان نداد ، دلش را برداشت و رفت ، در این دیار کسی خریدار دل  نبود ، ماه در این دیار لبخند نمی زد و باد بی حوصله می وزید.....

دلش را برداشت .....

رفت........

فراموش کرده بود که سقف دنیا یکرنگ است.......

به بهانه ی سالگرد آغاز همراه مجازیم، کلبه ی تنهایی های من :

این روزها خیلی سرم شلوغ بود درگیر کتابهایی بودم که مثلا قرار بود شعور علمی منو بالا ببرن اما تنها هدیه اشون آرامش از دست رفته ام بود ، منو ببخش که فراموش کردم دو ساله که همراه نفس به نفسمی ، دو ساله صفحه های سپیدت رو برای خط خطی به من می دی ببخش که فراموش کردم ۱۳ دی تو شدی قسمت مصور تنهایی من . تنهایی های من منو به خاطر اینکه فقط توی صفحه هات از درد و غم و تنهایی نوشتم  ببخش شاید روزی زمستانم بهار شود ، شاید......

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/02ساعت 22:19  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 
 
  بالا