تبليغاتX
تنهایی های من
 
تنهایی های من
 
 
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزدبر من× ×من خودم هستم و یک حس غریب که به صدعشق و هوس می ارزد
 

زمینیان به غلط می پندارند که بزرگی به تعداد بهارهایی است که دیده ایم، اما من کسی از جنس بهار می شناسم که زاده ی زمستان است و آنقدر بزرگ که گاه از وسعت این همه مهربانی در وجودش شگفت زده می شوم.

ستاره ای که در روز پیوند مبارک دی و بهمن چشمهایش را به دنیا گشود ، فرشته صفتی که  در آغوشش حریر بالهایش را با تمام وجود حس می کنم.

می توان برایش زیباترین شاعرانه ها را نگاشت و سرخترین گلها را برای هدیه ی میلادش  به باغچه ی حیات سفارش داد .

پایان دی آغاز کسی است که برای چشمان نافذ و نگاه دریاییش  دلتنگم....

کسی که در دورترین فاصله ها زاده شد و امروز هم جاده ها متهم به جداییمان شده اند ....

دخترکی که او را خواهر نداشته ام دانستم و چه زیبا مرا خواهر نامید و چه خواهرانه اشکهای تنهاییم را زدود ....

شباهت هایمان بسیار است و شاید تنها جنس تنهاییمان فرق کند ، من در درون تنهایم و او در بیرون، تنهایی من زاده ی لحظه های بی رنگ است و تنهایی او زاده ی فاصله .

مهمان خزر است و میزبان خورشیدی که برایش از پشت ابر بوسه می فرستد و سرشار از عطر بهارنارنجهای شهر کوچکشان.

این چند خط را به یادگار برای تو نوشتم درخشان خورشید زمستان .

دیانا جان

               امشب بر باد بوسه زدم ، گونه هایت را به فضا بسپار ، هدیه ام در راه است

                                                         تولدت مبارک

                                 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/29ساعت 19:18  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 

خواب همیشه یه پرده می کشه بین دنیای حقیقی و رویا ، جلوی لحظه هایی که فقط مهمون رقص تند ثانیه هان . وقتی دلگیرم ، بعد از اینکه قطره های اشکم روی گونه هام خشک می شن یا وقتی یه دلشوره ی عجیب توی وجودم خونه می کنه، دلم می خواد تا ابدسرم رو روی زمین بذارم و خواب خدا رو ببینم

خدا هیچ وقت به خوابم نمیاد به جاش تمام اتفاقات روزم تکرار می شه و برای همینه که خوابهام فرقی با بیداری نمی کنن ، انگار یه گوشه ی پرده باز مونده باشه

گاهی خوابهام واقعی ان اونقدر واقعی که وقتی ناخودآگاه نیم خیز می شم ،آرزو می کنم که ضرب المثل خواب زن چپه راست باشه.

این روزها از اون روزهاییه که فقط دلم می خواد بخوابم .یادمه سال کنکور ، سالی که مثلا قرار بود سرنوشت من رقم بخوره بیشتر از تموم سالهای دیگه خوابیدم ، به خاطر دلهره های بیهوده ام بود یا هیجان یه اتفاق جدید نمی دونم ، فقط یادمه که در برابر هجوم ثانیه های تشویش، سلاح خواب رو برداشتم تا از خودم دفاع کنم

فکر می کردم این همه اضطراب با شروع بلوغ علمی من تموم می شه اما از این خیال باطل 3 ساله که می گذره و هیچ چیز عوض نشده فقط جنس دلشوره ها و دلهره هام مرغوبتره ، انگار به جای علم ، ترس به بلوغ رسیده.

پایان هر ترم می شم یه دخترک بی پناه که از جزوها های دست نویس آبی و قرمز فرار می کنه اما قدرت این برگه های سیاه شده اونقدر زیاده که هرجایی پناه می برم جلوی چشمهام بهم لبخند می زنه.

مجبورم تا دو هفته میزبان خوبی براشون باشم ، دلم نمی خواد نمره هام مثل خودم احساس تنهایی کنن ، همین که یه 1 کنارشون بشینه و از تنهایی درشون بیاره کفایت می کنه

باید لحظه هام رو از فردا به جزوه هام سنجاق کنم، برای اینکه برای همیشه به خواب پناه نبرم دعا کنید

 |+| نوشته شده در  جمعه 1387/10/20ساعت 23:28  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 

محرم که شروع می شد خونه ی مادربزرگ بوی بچگی هام رو می گرفت ، همه ی همبازیهای روزهای قشنگ کودکیم مهمون حیاط نقلی مادربزرگ می شدن و کنار در کوچیکی که فقط ظرفیت یه آدم ایستاده رو داشت به سیاه پوشهای حسین ( ع)  خیره می شدن . محرم که می شد دختر کوچولوی بی خیال می شدم که دنبال گهواره علی اصغر می دوید و ازش خواهر یا برادر می خواست .( این دعای خالصانه هیچ وقت برآورده نشد )

بوی اسفند که میومد ناخودآگاه یاد پیرهنهای سیاهی میافتادم که شونه هاشون زیر ضربه ی زنجیرها بور شده ، یاد پرچمهای سبزی که یا حسین روی تنشون حک شده ، یاد اشکهایی که بیشتر از دل تنگ ریخته شده.

محرم دیگه شبیه محرم بچگیهای من نیست ، دنیای کودکی من حالا دنیای آدم بزرگهایی شده که برای لحظه هاشون شریک گرفتن ، تنها شباهت شبهای محرم صدای طبل و لباسهای مشکیه که از روی خلوص نیت پوشیده نشده.

شبهای محرم شبیه سالنهای مد شده ، آخرین مدل مو ، آخرین مدل لباس و آخرین شیوه ی دلبری تنها چیزیه که توی بوی خوش اسفند نگاه رو به بازی می گیره ، مشکل از دختر و پسرهای سیاهپوش نیست ، مشکل از جامعه ایه که تنها وقت عزا اجازه ی حضور  توی خیابونهای این شهر رو می ده ، نصب پرچمهای عزای حسین یعنی اجازه ی بودن تا پاسی از شب توی خیابون بدون اینکه کسی به خاطر موهای خوشرنگت یا مدل ریش جدیدت بهت تذکری بده، تو مهر عزادار حسین رو روی پیشونیت داری ، کسی برای قهقهه ی مستانه ات یا نگاههای دزدانه ی دروغینت محاکمه ات نمی کنه ، تو اجازه داری توی تاریکی شب شماره ی تلفن همراهت رو به شماره ی تخلیه ی چاه تبدیل کنی ، قطعا این مانکنهای سیاهپوش برای تماس با تو لحظه شماری می کنن .

حسین برای حق قیام کرد ، برای اینکه جور و نیرنگ و حق کشی از صفحه ی روزگار پاک بشه ، آیاتظاهر به عزادار حسین بودن پاداش اون همه مردونگیه؟

تا وقتی نفس های خاکیان با هوا همسایه می شن، زینب مظهر نجابته؛ در ماتم مصیبتهای این زن بزرگ ،آیا این همه کرشمه لازمه ؟

چی بر سر ما اومده ، بر سر وجودهای پاکی که روزی برای عزای حسین تعزیه می خوندن و از ته دل اشک می ریختن ، حسین آفریده نشده که واسطه ی حاجات زمینی ما بشه ، ما بد می کنیم ، هم با خودمون هم با عاشقی که عاشقانه دوستمون داره .

برای حسینی بودن دیر نیست ، نگاهت رو به زمین بدوز و اجازه نده گوهر پاک نفست با فریب یک نگاه دستمالی بشه.

محرم ماه خونیه که برای حق ریخته شده ، زندگی در فضایی تهی از ظلم حق ماست، بهتره اول یاد بگیریم با این بازیهای شیطانی در حق خودمون ظلم نکنیم.

 

التماس دعا

 

 یه نکته مهم :

نویسنده ی این مطلب نه ادعای مسلمون کامل بودن  داره و نه خودش محرم رو اونجوری که باید درک کرده ، این کلمات فقط یه افسوسه که توی  جمله ها متولد شده.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1387/10/11ساعت 21:34  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 

دکمه ی کنار گوشی موبایلم رو فشار می دم : 8 و 48 دقیقه

بیدار شدم، نگاهی به پنجره ای که پشت پرده های سبز پنهون شده میندازم و از پشت پرده، یواشکی گونه ی خدا رو می بوسم و بهش صبح بخیر می گم ،یه  داستان دیگه آغاز شده و من رل اصلی رو بازی می کنم.

آب سرد باقیمونده ی خواب رو از سرم می پرونه ، کنار میز صبحانه می شینم و زل می زنم به مجری برنامه ای که در مورد کاهش وزن حرف می زنه ، به شهد مربا که نون رو قرمز کرده نگاه می کنم و میخندم .

پشت میز نشسته ام و تند تند کلیک می کنم ، ساعت کوچیک کنار کامپیوتر 9و48 دقیقه رو نشون می ده ، خمیازه می کشم ، دلم برای گرمای پتو تنگ می شه.

.

.

سر چهارراه ایستادم ، ماشینها با سرعت از کنارم عبور می کنن و کسی به صدایی که تقریبا به فریاد تبدیل شده توجهی نداره ، کسی دلش نمی خواد من رو به مقصد برسونه ، چراغ قرمز می شه 51-50-49-48  ... چراغ بی توجه به شمارش معکوس سبز می شه ، نم نم بارون میاد ، تصمیم می گیرم پیاده روی زیر بارون رو تجربه کنم

.

.

به ساعت راهروی دانشگاه نگاه می کنم ،13و48 دقیقه ، صداهای مبهمی من رو به سلف راهنمایی می کنه ، به ژنهایی فکر می کنم که با مصرف این همه فست فود برنده ی مسابقه ی جهش شدن.....

.

.

«استاد خسته نباشید ؛ساعت  4 شد دیگه »، به صفحه ای که روی مچ دستم نقش بسته نگاه می کنم، 15و48دقیقه ، باز هم خمیازه می کشم ، استاد بی توجه، فامیل بودن کروموزومها رو یادآوری می کنه ، به این فکر می کنم که کروموزومهای خواهری چقدر همدیگه رو دوست دارن؟

.

.

«حرکت بعدی قطار به سمت دانشگاه علم و صنعت : 18و48 دقیقه» ، خسته تر از اونی هستم که منتظر قطار بعدی بمونم ، مسافران در کمال محبت به داخل پرتابم می کنن، روی صندلی می شینم ، به چهره ی خوشحال آدمهای نشسته نگاه می کنم ، حس برتری خوشایندی نسبت به ایستاده ها در نگاهشون موج می زنه ، چشمهام رو می بندم ، کاش زودتر برسم

.

.

ساعت 20 و 48 دقیقه ، گوشی تلفن رو می ذارم و زیرلب از صدای ضبط شده تشکر می کنم ، ساعت دیواری اتاق تنظیم شده ، تلویزیون رو روشن می کنم ، شام می خورم ، روز بی هیجانم رو در ذهن مرور می کنم

.

.

چراغ رو خاموش می کنم ، از پشت پرده های سبزی که حالا سیاه شده به خدا چشمک می زنم ، دکمه ی کنار گوشی موبایل رو فشار می دم ،22 و48 دقیقه ، چشمهام رو می بندم ، چقدر دلتنگ خواب بودم ......

 

 |+| نوشته شده در  شنبه 1387/10/07ساعت 22:50  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 

تنها بودم ، آنقدر تنها که حتی راضی به نگاه گربه ی سیاهی شدم  که همیشه از برق نگاهش نفرت داشتم

به آسمان خیره شدم ، ماه هم تنها بود ، ستاره ها را تک به تک دید زدم ؛ حوصله ی زیادی نمی خواست؛ آسمان تهی از ستاره بود ، تنها مهر سیاهی بر لحظه ها حک شده بود .

دلم برای آسمان بی ستاره سوخت ، دلم خواست باران بگیرد ، شاید به بهانه ی باران آسمان آنقدر ابری شود که فراموش کنم کسانی چون من، سیاهی را برای آسمان بسته بندی کرده اند ، هدیه ی ما به سقف خوشرنگ دنیا، تنها دود بود....

به دیروزها رفتم...

تنهایی ام را با کتاب قسمت کردم برگهایش تمام شد ، قصه ی تنهایی ام را برای خورشید گفتم، بی حوصله گیسوان طلایی اش را بر فراز خانه ی دیگری شانه کرد ؛ تنهایی ام را به رودخانه سپردم شاید با جریان آب لحظه هایم جریان یابد ، لحظه ای بعد تنهایی های دل به تخته سنگی بزرگ گیر کرد و هرگز رنگ جریان نگرفت.

بهار رفت ، تابستان تخت فرمانروایی را به پاییز دا د ، یلدا گذشت ، زمستان ملکه ی فصلها شد و من هنوز تنهایم

خدا هست ، حتی اگر صدایش نکنم کنارم می نشیند و موهای ژولیده ام را به بازی می گیرد اما گاه حجم تنهایی زمینی ام آنقدر بزرگ می شود که دلم می خواهد ،خدا به نفس سرد این دخترک فرمان ایست دهد.....

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/01ساعت 21:39  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 
 
  بالا