|
تنهایی های من
|
||
|
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزدبر من× ×من خودم هستم و یک حس غریب که به صدعشق و هوس می ارزد |
فرقی نمی کند که کجا نشسته باشم ، به چهره ی پر چین و چروک مادربزرگ زل زده باشم یا تنها در اتاقی دربسته محو آسمان شوم؟ فرقی نمی کند لبخند انار مرا به تبسم وا دارد یا چشمک یک ستاره در آسمان ؛ مهم این است که بین این همه دود، شادی توانسته روزنه ای برای عبور پیدا کند .
پاییز دیگر پشت پنجره نیست ، قبل از آنکه برای خداحافظی دست تکان دهد ، زمستان برفش را برای بدرقه اش روانه کرد ، دلم برای خش خش برگها زیر کتانی های مشکی ام تنگ شده ، تضاد زیبایی بود؛ سیاه و سرخ.....
دوباره هندوانه ی قاچ شده و انار دان شده و ظرف آجیل و یک سبد لبخند ....
همه چیز تکراری است ، حتی فالی که به نیت زندگی می گیرم ، کاش زندگی پر از این تکرارهای زیبا بود .
به خواجه ی شیراز سلامی مخصوص می فرستم و دلم را بهانه می کنم برای آنکه امید ،از بیت بیت شعرش بر نگاهم جاری شود ، فال را می خوانم ، به یمن سپاس بوسه ای بر دیوان چون گوهرش می زنم .
جشنی رنگی بر پا شده ، از هرطرف آهنگ شادی بر گوش تلنگر می زند، دلم می خواهد تمام زمینیها ثانیه ای خاموش شوند تا صدای شادی خدا به زمین برسد
تنها یاور لحظه های غمم
دوباره یلدا شده ، پاییز غم انگیز می رود و زمستان با یک دنیا سپیدی جایگزین برگهای خشک می شود ، سالی که گذشت شب یلدا خواستم که سری به دل زمستانی ام بزنی
امسال می خواهم که با برفهای دلم آدم برفی درست کنی ،گویی زمستان دل قصد کوچ ندارد حداقل به یادگار برایم تندیسی از فرشته های آسمانیت بساز
به عظمتت شکر و به زیبایی لبخندت که گه گاه، به یادم می آورد، باید برای زمستانِ دل شکر گذار بود که زمستان، تنها فصلی است که با سپیدی، تمام خاکستریها را به اعدام محکوم می کند ، تنها حکم اعدامی که قابل ستایش است .
خدایا در این یلدای پاییز ، قلبهای زمستانی را به بهار مهمان کن و لبخند را به تمام لبهای فراموشکار، یادآور شو که دنیا در جشن لبخندها ،جور دیگری است.
یلدایتان سپید
امروز نتونستم آغوش باز شده ات رو نادیده بگیرم.
تو به من احتیاج نداشتی، اما ته چشمای مهربونت یه اشتیاق پنهون بود که باعث شد، با نگاهم بگم که آغوشت رو اجابت می کنم.
وقتی سرم رو روی شونه هات گذاشتم، ثانیه ها با لبخند بهم یه دنیا آرامش دادن .
بهت گفتم :کجا بودی؟
گفتی: همین جا؛ انقدر منتظر نشسته ام، شاید دلت برام تنگ بشه
گفتم: من که همیشه دلتنگت بودم، اما نمی دیدمت
با اخم به چشمام نگاه کردی و گفتی: تو همیشه دنبال یه وقت اضافه می گشتی تا من رو توی لحظه هات جا بدی؛ بی خبر از اینکه من یه گوشه پنهون شدم و چشم انتظارت نشسته ام تا ببینم یادت می افته یکی همیشه منتظرته؟
چشمهام دریا شد ، با محبت بهم خیره شدی و گفتی: اشک نریز، آغوش من جای زاری نیست ، بعد این چند ماه نیومدی که برام گریه کنی ، بخند؛ دلم برای خنده ات تنگ شده .
من از شرمندگی این همه محبتت فقط اشک ریختم ؛ گفتی: شرمنده نباش، من از شرمندگی تو دلگیر می شم .
گفتم : بگو چی کار کنم که منو ببخشی ؟ چی کار کنم که فراموش کنی این همه چشم انتظاری کشیدی ؟ برات چه هدیه ای بیارم تا اجازه بدی همیشه گرمای آغوشت رو با روحم حس کنم؟
گفتی : بخند ، از ته دل بخند .
با تعجب نگاهت کردم .
گفتی : من غصه های کوچیک دنیا رو دوست دارم، چون باعث می شه تو توی بغلم بنشینی و برام درد ودل کنی ،وقتی غمگین می شی ،یادت میافته که من هستم.
دلم برات سوخت، اما هیچی نگفتم، فقط التماست کردم که نری ، التماست کردم که حالا که من اومدم تو تنهام نذاری؛
محکمتر فشارم دادی و بهم گفتی : دیوونه ، من تموم لحظه های خوب و بدت کنارت بودم ، توی همه ی شادیهات بهت لبخند زدم و با تموم اخمهات دلگیر شدم، چه جوری حالا که توی بغلمی تنهات بذارم.
مهر رو بوسیدم ، گرمای گونه هات رو حس کردم ، برات جسمی تصور نکردم اما گنجایش فکر زمینی من، از تو یه آغوش گرم ساخت که امشب پناهنده اش شدم .
تا همیشه توی آغوشت قایمم کن که مامورهای دنیا، برای دیپورت کردنم منتظرن .
دوستت دارم خدایا
ممنونم که امشب سر سجاده، روی بوم روح مشوشم ،یه دنیا آرامش نقاشی کردی

آمدی بی آنکه بخوانمت ،
و در دل بذری از امید کاشتی، بی آنکه برای چیدن گلهایش بازگردی.
آمدی، اما آنقدر بی خبر که فراموش کردم ،باید برای آمدنت گل سرخی، از باغچه جدا کنم.
بی صدا قدم برداشتی و من در اوج تمنای نگاهت، دختری را دیدم که تا دیروز از آینه شرم داشت.
آسان شد تمام آن چیزهایی که تا دیروز، برای دل یک علامت سوال بزرگ بود و تو آنقدر زیبا خندیدی که صدایت بال زدن کبریایی فرشتگان برایم تداعی شد.
ای کاش دنیا همیشه بی صدا بود بود تا تو سکوت را به شعری بی نظیر ترجمه می کردی .
آنقدر کوچک بودم و امروز آنقدر بزرگ شده ام که گاه از این همه ابر در دستانم به شوق می آیم و گاه ستاره ها را می چینم تا چراغی باشند برای خواب پلکهایم.
دیگر تنها نیستم ، دیگر در آینه غریبه ای نمی بینم ، تازه به یاد آورده ام که من رفاقتی دیرینه با سبزه ها دارم ، انگار فراموش کرده بودم که با تمام گنجشکها سرود زندگی خوانده ام.
من دیگر من شده ام ، با خود آشتی کردم شاید دیگران روحم را باور کنند ، شاید کسی با پاک کن محبت خاکستری ام را به سپید بدل کند
من آمده ام تا من بمانم ، دنیا لحظه ای فرصت....

دلگیرم....
به اندازه ی نفسهایی که تا رسیدن به این لحظه ی خاموش کشیدم دلگیرم.
به تعداد آدمهایی که هر روز، برای کشف دنیا، ثانیه ها رو قربانی می کنن دلگیرم.
به اندازه ی تموم قدمهایی که به پیاده روها، لحظه ای استراحت نمی دن دلگیرم.
ابرها مهمون آسمون نیستن ، آسمون دود گرفته ی این شهر یه ورودممنوع برای ستاره ها شده، از این همه سیاهی لجم می گیره ، خدایا تو چه جوری توی یه آسمون صاف بی ستاره زندگی می کنی ؟
چشمهام رو امروز قاب گرفتم ، از پشت قاب به همه ی آدمها بی غرض نگاه کردم ، همه مثل هم بودن، فقط مساله هاشون با هم متفاوت بود ، یکی سخت بود و یکی مشکل ، کسی رو دیدم که برای حل مساله اش فاصله ی ابروها رو به صفر رسونده بود ، دلم می خواست بهش یه خنده ی بسته بندی شده هدیه بدم تا هیجان باز کردن بسته، دومین لبخند رو مهمون نگاهش کنه ،اما دستهام خالی بود و ابروهام گره کور خورده بودن !
همین الان یه آه از ته دل کشیدم ، یه آه بلند ..... ، یه جایی، قلم یه بنده خدایی آه رو اسم خدا دونسته بود و می گفت دلش می خواد، از ته دل و مکرر آه بکشه ، خدایا من دلم می خواد با حروف بیشتری صدات کنم، حرفها رو کنار هم بنشونم و قشنگترین واژه ،با زیباترین آوا بشه کلامم ؛ اما بی اختیار ، آه می کشم.
روزگار هم بین این همه دل تنگ و روح افسرده گیر کرده ، شاید برای همینه که رقاص خوبی نیست ، تعداد آهنگهایی که ما می زنیم از حوصله ی روزگار خارجه ، برای همین ساز خودش رو می زنه و به سبک خودش می رقصه ، ما هم دستهای روزگار رو می گیریم و توی این همه پیچ و تاب همراهیش می کنیم، برای همینه که همیشه خسته ایم.
دلم می خواست : بند از پای جانم باز می کردند
که من، تا روی بام ابرها، پرواز می کردم،
از آنجا، با کمند کهکشان، تا آسمان عرش می رفتم
در آن درگاه، درد خویش را فریاد می کردم !
که کاخ صد ستون کبریا لرزد!
مگر یک شب، از این شبهای بی فرجام،
ز یک فریاد بی هنگام
- به روی پرنیان آسمانها – خواب در چشم خدا لرزد !
روزگارتون خوش....

اگه اونقدر قدرت داشتم؛ هر روز صبح دست دو تا فرشته آینه می دادم تا روبه روی صورت ماهت بگیرن و تو با چشمای مهربونت، به چهره ات خیره بشی و از شباهت عجیبت با فرشته های خدا تعجب کنی
دلم می خواست، انقدر بزرگ بودم تا بتونم در گوش خدایواشکی برات یه دنیا شادی بخوام ، یه دنیا ثانیه ، اخه شادیها و ثانیه هات توی لحظه های منه ، من خیلی بهت بدهکارم
بهت کلی روز و شب ، کلی خنده ، کلی روی خوش ، کلی عشق بدهکارم، چون گاهی همه چیز رو ازت دریغ می کنم، حتی یه تبسم کوچولو که نیاز به هیچ وقت و انرژی نداره.
بهت یه طومار ببخشید بدهکارم ، برای همه ی وقتهایی که فراموش کردم از سلولهای تو جدا شدم ، همه ی وقتهایی که بهت اخم کردم و ابروهام شرمنده شدن که سایبون چشمامن
دوستت دارم اینو از ته ته دل خاکستریم می گم . دوستت دارم گفتن به تو صادقانه ترین حرفیه که بلدم بزنم.
منو ببخش و هیچ وقت تنهام نذار که من عاشق اون نگرانی عجیبتم.
دوستت دارم مامان گلم

من آن سنگ مغرور ساحل نشینم که می رانم از خویشتن موجها را
خموشم ، ولی در کف آماده دارم کلاف پریشان صدها صدا را
چنان سهمناکم که از هیبت من نیاید سگ ماهیان در پناهم
چنان تیز چشمم که زاغان وحشی حذر می کنند از گزند نگاهم
صدفها و کفها و شنهای دریا به مرداب رو می نهند از هراسم
من آن سنگم ، آن سنگ ، آن سنگ تنها که هم آشنایم ، که هم ناشناسم
غبار مرا گرچه دریا بشوید ولی زنگ غم دارد آیینه ی من
مرا سنگ خوانند و دریا نداند که چون شیشه قلبی است در سینه ی من
(نادر نادرپور)

به چشمانت نگاه کردم ، هیچ چیز نداشت،حتی نگاه
به من خیره شده بودی اما حتی نگاهم نمی کردی ، چشمانت را گشتم، هیچ حسی در گوشه و کنارش پنهان نبود نه عشق ، نه محبت ، نه ترس و نه حتی کینه
به چه چیز خیره مانده بودی نمی دانم، مهم این بود که چشمانت از نگاه خالی بود
صدایت کردم ، چشمانت را از چشمانم گرفتی و به میز خیره شدی ، گوشهایت از صدای من خالی بود
چگونه این حجم از تهی بودن در وجودت لانه کرده بود؟
باز هم صدایت کردم ، چشمانت را به چشمانم دوختی و جمله ای بی ربط گفتی ، دستانت را حس کردم ، سرد بود ؛مثل احساست.
لبخند زدی ، به انحنای لبهایت خیره شدم ، زیبا نبود اما حس مبهمی داشت ، خوشحال شدم که کمی احساس در چهره ی مجسمه ای که روبه روی من نشسته، زنده شده.
پاسخ تبسم کوتاهت را، با قهقه ای گیرا دادم اما تو ، تنها سر به زیر انداختی و سکوت را بر شادی بی دلیل من برتری دادی
دلگیر شدم اما هیچ نگفتم ، بغض کردم اما قفل سلول اشک را نگشودم ، تنها به تو چشم دوختم؛ با چشمانی که سرشار از نگاه بود .
طاقت نیاوردی ، برخاستی ، همه جا سکوت بود ، دستان مشت شده ات را گشودی ، سنگی کوچک از قفس دستان سردت آزاد شد .
به نگاهم نگاه کردی و سکوت، حکم این همه سال انتظار را صادر کرد .
سنگ را به سمت نگاهم نشانه رفتی.......
آینه شکست و من نابود شدم اما تا ابد، دلم برای وجودی که از هیچ هم تهی بود تنگ شد.

یه صفحه ی خالی روبه روی منه و تشنه ی کلمه
یه صفحه ی خالی به نگاهم می گه دلش می خواد لباس واژه تن کنه
یه صفحه ی خالی از این همه تهی بودن رنج می کشه ، از این همه تنها بودن و سپید موندن لجش گرفته ، آرزو می کنه کاش یه صفحه پر از فرمول بود یا یه نامه ی عاشقانه.....
صفحه رو برمی دارم و به دست های کوچولوی دخترکی می سپارم، دخترک با نگاه کنجکاو بهم زل می زنه و روش یه آدمک می کشه با دو تا چشم درشت و یه لب خندون، اما بدون گوش. یاد نقاشیهای دوره ی بچگیم میفتم، منم همه ی آدمها رو بی گوش می کشیدم ،کاش خدا گاهی گوشها رو از تابلوی نقاشی خلقت پاک می کرد، از خودم بدم اومد ، از اینکه اون لب خندون رو نادیده گرفتم .....
صفحه دیگه خالی نیست، زیر نقاشی دختر یه 20 بزرگ می ذارم و نقاشی رو بهش برمی گردونم ، فقط نگاهم می کنه ، یه نگاه معصوم اما پر از علامت سوال؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بقیه ی صفحه ها منتظرن ، منتظر چند خط کج و کوله یا یه جمله ی بی ربط، شاید هم منتظرن سایه روشن چهره ی یه آدم رو تجربه کنن ، یه صفحه ی دیگه بر می دارم ، توی عمق سپیدیش غرق می شم ، فکرهام رو از نگاه به صفحه می ریزم ، صفحه بی رنگ می مونه ، از تلاش بی فایده ام پشیمون می شم ......
آرزو می کنم یه ورق با یه دنیا سپیدی بودم ، یه کاغذ بی خط که تشویشهای زنده روش حک می شد الان یه ورق خط دارم که هر گوشه اش کسی چیزی نوشته ، بعضی از دستهایی که روم خطی به یادگار گذاشتن رو عاشقانه دوست دارم و از بعضی دلگیرم از اونهایی که باعجله منو خط خطی کردن و ازم گذاشتن ، اونهایی که فراموش کردن غلطهای تنم رو با پاک کن پاک کنن و تنهام گذاشتن ، اونهایی که بی هدف تن منو برای یادگاری انتخاب کردم ، وقتی به این همه بی قراری فکر می کنم از ته دل می خوام کاغذ وجودم پاره بشه ، انقدر ریز ریز بشه که دنیا فراموش کنه روزی من لحظه رو تجربه کردم.....

من کیستم؟
ادامه ی مطالب رو اگه دوست داشتید یه نگاه بندازید شاید تکراری باشه اما نوشته ی جالبیه
|
|