|
تنهایی های من
|
||
|
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزدبر من× ×من خودم هستم و یک حس غریب که به صدعشق و هوس می ارزد |
امروز به دوستی که حالم رو پرسید ،گفتم : سرگرم زندگیم ، زندگی یه بازی عجیب و پیچیده است که همه ی ما رو به خودش سرگرم کرده .بعضیها سرگرم دین شدن و بعضیها سرگرم دنیا، خیلی ها برای رسیدن، به قدرتی که فردا مال دیگرونه، هر حقی رو ناحق می کنن و بعضیها، انقدر درگیر سیاست پوچ شدن ،که انگار نه انگار همه ی اینها بازیه.
بازی، دل خیلی ها رو زود می زنه و از جمع کنار می کشن و بی خیال جایزه ی آخر می شن و بعضیها اونقدر بازی می کنن ،که حریف قدر دنیا می شن.چه فرقی بین این دو گروه هست ؟جفتشون یه روزی پای این قمار بی برنده نشستن .
زندگی یه شرط بندیه جذابه که خیلی ها پولشون ، خیلی ها عزیزانشون ، آبروشون و حتی جونشون رو شرط بندی می کنن.آخر بازی، کسایی به حس برد می رسن که هرچیزی جز دل و آبرو رو شرط بسته باشن .
بازی زندگی، درست از روزی شروع می شه که ما یاد می گیریم، چه جوری گریه کنیم ، هرچی همرنگ تر با این دنیای بی در و پیکر می شیم، بازی سخت تر می شه ، یه عالمه راه تقلب یاد می گیریم ، یاد می گیریم، برای رسیدن به جایزه ی آخر چه جوری دل بشکونیم ، کدوم نگاهها رو نادیده بگیریم، خودمون رو از کدوم آدم، وقت نیازش پنهون کنیم تا یه پله جلوتر باشیم.زندگی بازیه کثیفی نیست ، ما آدمها با این همه تقلب به تنش لباس سیاه پوشوندیم و کردیمش یه بازی تلخ که بالاجبار، نه از روی لذت، با رقبا دست و پنجه نرم می کنیم .
زندگی هیچ وقت بازنده نداره ، فقط پر از حسهای نابه که وقتی از این مرحله به مرحله ی بعد صعود می کنی، می تونی این حس ناب رو برای یه بار تجربه کنی . حس موفقیت بعد از یه امتحان سخت ، حس دوستی بعد از گرمای یه دست ، حس عشق بعد از گذشتن از غرور ، حس ناب محبت بعد از به آغوش کشیدن یه فرشته که هدیه ی خداست و حس پیری بعد از سپری کردن یه دنیا خاطره . همه ی این احساسهای قشنگ، جایزه ی زندگی برای ماست که خیلی بی انصافیه اگه بگیم توی این دنیا ،حتی یه دونه شون رو هم تجربه نکردیم .
ما همه سرگرم زندگی شدیم ، بعضیها یار گیری کردن و بعضی ها تنهایی قدرتشون رو به رخ می کشن ، اما معلومه با یار خوب بهتر می شه به لحظه ها حس برد رو تزریق کرد، با یه آمپول ،که تموم ذراتش از جنس عشقه
این بازی هم مثل تموم بازیها یه روزی تموم می شه ، یه روزی که همه سپید پوش در برابر خدا می ایستن و نگاه خدا حکم بازی رو صادر می کنه.
اون روز دیر نیست، مبادا کاری کنیم که از روی شرم ،نگاه رو از خدا بدزدیم......

(خیلیها آرزوی تجربه ی این چروکها رو داشتن، اما خیلی زود تنشون رو به خاک سپردن، روح همشون شاد. مخصوصا تو همای عزیز، که خاطراتت هنوز که هنوزه مهمون ثانیه هاست )
تا بشویم ز دل ابر غم را
در سر من هوای شراب است
باده ام گر نه درمان درد است
مستی ام گر نه داروی خواب است
با دلم خنده جام گوید:
پشت این ابرها آفتاب است
بادبان می کشد زورق صبح!
( مشیری )
سلام
یه سلام به خوشمزگی همه ی شکلاتهای توت فرنگی که باعث اضافه وزنه
یه سلام به شیرینی همه ی شیرینیهای کشمشی که وسوسه ام می کنه گاهی چایی رو تجربه کنم
یه سلام به وسعت دل بی جون عروسک گوشه نشین اتاقم که همیشه اشکهام رو باهاش قسمت می کنم
یه سلام به اندازه ی مهربونی مامان که همه ی جای لحظه هام یه خونه ی اختصاصی داره و به وسعت محبت بابا که لحظه هام رو سبز کرده، رنگ مورد علاقه ام
خدایا سلام
یه عصر پنج شنبه ی دلگیره و من بعد از کلی دردودل با میکروسکوپها، مهمون اتاقی شدم که بی صبرانه انتظارم رو می کشید .
تو اون بالا نشستی و نگاهم می کنی ، می دونم هوا ابریه اما، برق نگاه مهربونت از لابه لای ابرها هم چشمهای من و دلتنگه خودش می کنه. تو چقدر دلت برام تنگه ؟ خواهشا دلتنگیت از جنس زمینی باشه ،چون من الان فرصت دلتنگی آسمونی ندارم ،هنوز نمی خوام برای همیشه مهمون ابرها بشم ،تازه فهمیدم ،من روز زمین خیلی کار دارم ،خیلی.....
امروز کلی با نماتدها دردودل کردم. تو می دونی نماتد چیه، تو آفریدیشون،یه سری موجود ریز که تا سالیان سال، می تونن مهمون این کره خاکی باشن، بدون اینکه گناهکار روبه روت بایستن و ازت بخوان حق الله رو از گردنشون برداری . این موجودات میکروسکوپی کرمی شکل، انقدر فعالن که گاهی، حتی از اینکه روزی 6 ساعت می خوابم؛ خجالت می کشم.آخه هیبت انسان کجا و این جونورهای ریز کوچولو کجا؟
مدرسه که می رفتم ،هیچ وقت فکرش رو هم نمی کردم که یه روزی مهمون جایی بشم که من رو این شکلی با طبیعت خدا آشتی بده؛ با ملخها ، سنجاقکها ، سنها و البته سوسریها که اشتباهی بهشون می گیم سوسک!
خدایا از این همه اتفاق غیر منتظره توی زندگیم ازت ممنونم که هیچ کدوم رو پای سجاده ازت نخواستم، اما تو انقدر بزرگی که بی منت، این همه شادی بهم بخشیدی .
ممنونم که تو همیشه اون بالا هوام رو داری و فقط بارون مشکلاتت، نم نم روی سرم می باره ( درسته گاهی شیشه های عینکم رو خیس می کنه و نمی ذاره چشمام با خیال راحت راه رو دید بزنن اما همیشه چترمهربونیت رو بهم هدیه می کنی )
خدایا یه دنیا بنده داری + من . من یه فرق کوچولو با بقیه دارم :
یادت که نرفته، من زمینی دوستت دارم « عاشقتم »

( عکس بالا مربوط به یک نماتد محترم است )
چقدر شروع کردن سخته . یه دنیای حرف توی این دل خاک خورده تلنبار شده و روحم با جسمم غریبی می کنه . چقدر خسته ام . چقدر احساس تنهایی می کنم . تنهایی شده یه بادکنکی که می ترسم یه روزی انقدر حجیم بشه که بترکه و من دیگه تنهایی هم نداشته باشم اگه اینجوری بشه من باید چی کار کنم؟از چی شکایت کنم ؟برای چی گله کنم؟وقتی دلیل همه ی بهونه هام از بین بره و من تهی بشم .
گاهی فکر می کنم کجای این دنیای پر از ابهام قرار گرفتم؟ بین این همه آدم بی قرار چی کار می کنم ؟ دنبال کدوم بهونه ی بی دلیل می گردم؟ کدوم قسمت از تابلوی زیبای خدا رو خط خطی می کنم؟ اگه خط خطی هام پر رنگ باشه از کی باید پاک کن بخرم ؟ اصلا انقدر پول دارم یا حتی وقت برای پاک کردن خط ها؟ وای چقدر سوال بی جواب.......
یه سکوت پر از فریاد مهمون ثانیه هام شدن . می دونید ثانیه چقدر طولانیه هر 1 ثانیه یه تیکه از پازل زندگیه ی منه که گم می شه . کی تموم قطعه های پازل گم می شن و خدا دیگه نمی تونه پازل رو بسازه؟ تیکه های پازل زندگی من کجا میوفتن؟ توی کدوم دیروز؟ کدوم ثانیه هام زیر بارون سرما میخورن یا زیر برف پنهون می شن؟ کاش می تونستم تیکه های پازل رو جمع کنم . خدایا من چقدر حقیرم، چقدر ناتوانم در برابر قدرت تو
چقدر اعتراف به کوچیک بودن سخته. چقدر سخته که در برابر عظمتت بشینم ، این غرور خاکی رو لگد مال کنم و بگم من در برابر قدرت مطلق تو هیچم . پس ببخش منو برای تموم اشکهایی که از سر تنهایی و حقارت پیش درگاهت می ریزم. ببخش منو من نمی خوام مزاحم وقتت باشم من فقط پیش تو و در برابر نگاهت می شینم و توی چشمهات زل می زنم فقط برای اینکه جز تو کسی نیست که تکیه گاه غمهام باشه .
خدایا من واقعا غمگینم؟ چقدر سوال بی جواب توی ذهنمه . یه حل المسائل می خوام یه حل المسائل به وسعت کهکشانهات که جواب تموم سوالهام رو توش پیدا کنم و روزی که نتیجه ی امتحان رو به دستم می دی دست چپم شرمنده باشه .
امشب دل آسمون گرفته و ابرها آماده ی به دنیا آوردن هزاران قطره ی آسمونین ، بدون اینکه نگران بحران جمعیت باشن .لحظه ی ملکوتی تولد بارون نگاهم رو فراموش نکن . من دلتنگتم
صبح که از خواب پا می شی انقدر بهونه های ریز و درشت توی دفتر مشق زندگیت سرمشق شده که شبیه صورتکهای غمگین کتاب قصه ها می شی و با غصه شروع به مشق نوشتن می کنی همه ی روزها اینجوری می گذرن تا اینکه یه روز که چشمت رو باز می کنی دنیا بهت سرمشق نداده و تو تعجب می کنی که چرا بدون قرار قبلی و بی درخواست برات مرخصی صادر شده؟ اون روز ، روز تو می شه و تو تا میتونی شادیها رو توی قلک نگاهت پس انداز می کنی
روزها هر کدوم سند دارن ، گاهی هرچی پول بدی نمی تونی حتی سرقفلیشون رو بخری و گاهی 6 دانگ به نامت سند می خورن توی زندگی آدمها روزهای ویژه زیاده بعضی روزها شخصین مثل روز تولد که برای من پره از هزار تا حس ناب ومهمترین روز زندگیم چون یه فرصت استثناییه برای اینکه همه ی زندگیت رو دوره کنی، برای خوشیهاش دلتنگ بشی و غمهاش رو با پاک کنی فراموشی از حافظه ی دنیا پاک کنی
بعضی روزها خیلی دونفرن مثل روز گره خوردن دو تا نگاه ( امیدوارم همه ی نگاههای عاشقونه گره کور بخورن که با دست و دندون و با کمک دیگرون هم نشه بازشون کرد) ، مثل روز بستن یه عهد خدایی بین دو تا آدمی که تا دیروز من بودن
بعضی روزها خاصن مثل روز پدر یا روز مادر که همه ی ما تازه یادمون میوفته غیر از غرغر می شه چند تا کلمه ی محبت آمیز هم به دو تا فرشته ی زمینی که همه ی بهونه ی زندگیشون بودن ماست هدیه کرد
بعضی روزها هم گروهین مثل همین روز دختر که امسال برای اولین بار همه بهم تبریک گفتن . خیلی شیرین بود حس اینکه بعد از این همه محدودیت توی این روزگار پر از خط قرمز یه روز به نام ما سند بخوره به نام دخترهایی که تا دیروز معیار نجابتشون آفتاب و مهتاب ندیدنشون بود و امروز همه با دید اتهام خشک و ترشون رو با هم می سوزونن
نوجوون که بودم از جنسیتم فرار می کردم ، پیش همه یه دختردل نازک بودم که با هر کنایه اشک مهمون گونه هاش می شد و توی دلم به همه ی پسرهایی که دنیا رو با آزادیشون خط خطی کرده بودن غبطه می خوردم
جوون که شدم به دنیا عاقلانه تر نگاه کردم ، اونقدر عاقلانه که فهمیدم اگه من و هم جنسهای من نبودن دنیا خیلی چیزها کم داشت محبت ، عشق ، سادگی ،پاکی و حتی اشک.
من یه دخترم یه دختر از تبار پاک آریایی که برای ذات خودم و همه ی هم جنس های خودم از خدا ممنونم
ممنونم که ما رو صبور آفرید ، وجودمون رو با کلاف محبت بافت ، اشک رو به چشمهامون هدیه کرد تا دلهای شیشه ایمون از این همه زمختی روزگار مردونه زخم نشه ، بهمون مروارید عصمت داد و قدرتی که دست هر پلیدی به گوهر وجودیمون نرسه و اونقدر دوستمون داشت که زیبایی رو به صورتمون هدیه کرد و عاطفه رو به سیرتمون
شاید توی این جامعه ی مرد سالار و گاهی زن ستیز دلگیر باشیم اما یادمون نره که مردهای سخت بدون لطافت زنها همیشه چیزی کم دارن و ادعایی جز این کردن کذب محضه
روز دختر مبارک
همیشه لطیف باشید مثل ذات حقیقی دختران
![]()
گیرم که این درخت تناور
در قله ی بلوغ
آبستن از نسیم گناهی ست ؛
اما
ای ابر سوگوار سیه پوش !
این شاخه ی شکوفه چه کرده است
کاین سان کبود مانده و خاموش
گیرم خدا نخواست که این شاخ
بیند زابر و باد نوازش
اما
این شاخه ی شکوفه که افسرد
از سردی بهار
با گونه ی کبود
آیا چه کرده بود؟
( محمد رضا شفیعی کدکنی )
هوا سرد شده اما نه اونقدر که نگاه آسمون یخ بزنه و آفتاب رو به ساعتهای زمین هدیه نده . هوا سرد شده درختها جامه های بی برگ پوشیدن که دیدنشون چشم دلی می خواد که من ندارم و تنها برهنگیشون توی نگاهم نقاشی می شه
پاییز بی مهر شد و زمین تهی از تموم برگهای زرد و نارنجی چشم انتظار زمستونی که نشونه هاش همین سرمای آشناست
عاشق پاییزم ، فصل شاعرانه ای که دل رو به جشن خدا دعوت می کنه ، عاشق اینکه روی برگهای زرد درختها راه برم و بهترین موسیقی رو با کفشهایی بنوازم که بزرگترین جنایتکارهای تاریخند ( کسی چه می دونه چندین هزار مورچه آخرین سایه ای که دیدن سایه ی کفشها بوده؟ ) دلم می خواد زیر بارون پاییزی با اون حس مبهم قدم بزنم و به تنهایی فکر کنم که هر ثانیه یه رنگی به خودش می گیره گاهی غم و گاهی شادی
بارون که می باره پاییز شاعرانه تر می شه و رنگ تموم لحظه هایی رو می گیره که با نگاه آدمها رنگی شدن می دونید چقدر رنگ توی هوا جاریه ؟ کاش هوا فقط آبی بود رنگ آرامش، چیزی که توی نگاهها فراموش شده
زیر بارون پاییز دلم بیشتر از همیشه برای خدا تنگ می شه برای همینه که آروم آروم گریه می کنم اشکهام با قطره های بارون هم آغوش می شن و گونه هام ما منی برای یکی شدنشون قشنگترین لحظه های عاشقانه رو تجربه می کنه، زیر بارون می شه خاطره ها رو دوباره برای ذهن دیکته کرد ، زیر بارون می شه گله کرد ، می شه بخشید ، می شه رفت ، می شه فراموش کرد، زیر بارون می شه زلال شد ، چه تطهیری بهتر از غسل زیر بارون برای دلهای خاکستری پیدا می شه؟ زیر بارون می شه ذکر گفت ، می شه از دریچه ی نگاه فرشته ها گذشت و به اجابت دعا نزدیک شد ، زیر بارون می شه توی گوش خدا آروم زمزمه کرد، زیر بارون می شه انقدر مهربون شد که محبتها رو بی غرض باور کرد.
پاییز هم می گذره و جاش رو به فصل سکوت می ده، خدایا به حرمت تموم کلاغهای سیاهی که بانگ آوازشون شهر رو پر می کنه سری به دل بی نوای من بزن که این روزها بدجوری دلگیره نه از تو از خاکیات که بی توجه به حرمت سخن اونقدر با کلمات زیبا بازی می کنن که گاهی یادت می ره لابه لای تاروپود این حروف بی تقصیر طعنه جا خوش کرده ، خدایا بی تو تنها می مونم و با تو پر از عطر تن فرشته هایی که منو بی نیاز از وجود آدمها می کنن تو تنهام نذار که من سلاحی برای دفاع از این قلب خاکستری ندارم که اگرچه سپید نیست اونقدر تیره نشده که حرمت آدمها رو به بازی بگیره .
پاییزتون پر از لحظه های قشنگ

یه حس غریب توی سرم بی قراری می کنه ، یه حس غریب که از جنس بی وزنیه ، یه حسی که هیچ رنگی نداره حتی بی رنگی.
تموم وجودم شدن تابع این حس ناشناخته که گاهی وجودم رو به بازی می گیره و گاهی جای تار و پود نگاهم رو عوض می کنه . یه حسی که گاهی یه دنیا غم رو مهمون دل می کنه و اغلب چشمانم رو میزبان اشک و گاهی رنگ تبسم می گیره.
یه دلهره عجیب، یه دلشوره که نمی دونم از کجا میاد ؟
شاید انتظار یه اتفاق ، چه خوب چه بد . این حس رو دوست ندارم چون گاهی توی جمع بهم سکوت رو یادآوری می کنه و گاهی خواب لحظه های تنهاییم رو به هم می زنه
همه ی سلولهای بدنم درگیر این حس عجیبن یه حسی که هیچ اسمی نداره و هیچ مالکی هم جز من براش نیست ، یه حس بکر که من اولین و شاید تنها کسی هستم که تجربه اش می کنه
وجود همه ی ما پر از این حسهای ناشناخته است که هر کدوم از ما یه جوری ترجمه اش می کنیم بعضی ها این حس رو از جنس زمخت غم می دونیم و بعضی ها با ابریشم لطیف این احساس یه لباس برازنده برای وجودمون می دوزیم . بعضی ها مون هم برای این احساس تازه متولد شده یه اسم انتخاب می کنیم
اما من دلم می خواد مادر خوبی برای احساسم باشم و بهش اونقدر آزادی بدم تا همه ی سلولهای یخ زده ی بدنم رو گرم کنه اونقدر بین رگهام بچرخه تا جای واقعیش رو توی بدنم پیدا کنه توی خونم جاری بشه برای خودش و هر جای این شهر پر از گوشت و استخوان که می خواد کلبه بسازه
همیشه از بچگی عاشق چیزهای غیر منتظره بودم ، با اینکه از انتظار بیزارم اما هیجان انتظار کشیدن یه حس شقایقی رو برام نقاشی می کنه
من منتظر می مونم منتظر یه اتفاق ، چه خوب چه بد
انتظار برای این اتفاق دور یا نزدیک تنها کاریه که این حس رو برام معنا می کنه
این حس فقط می تونه من رو منتظر نگه داره ، منتظر برای اینکه یه روزی احساسم اون اتفاق رو بهم هدیه کنه
( خیلی عجیبه که تجربه ی حضور در جایی رو داشته باشی ، نه یک بار بلکه اونقدر که حسابش از دستت خارج شده باشه و به دور و برت خوب نگاه نکنی با اجازه ی یه آشنای عزیز چند سطری رو که زینت بخش مکان حضورش کرده بود اینجا می نویسم چند خط که شاید خیلی از جلوی نگاهم رد شده بود اما خیلی دیر توی نگاهم جا خوش کرد :
خدایا به داده و نداده و گرفته ات شکر
که داده ات نعمت است
و
نداده ات حکمت
و
گرفته ات امتحان )

|
|