تبليغاتX
تنهایی های من
 
تنهایی های من
 
 
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزدبر من× ×من خودم هستم و یک حس غریب که به صدعشق و هوس می ارزد
 

من چه می گویم در این رویین حصار ؟

من چه می جویم در این شبهای تار ؟

من چه میپویم در این شهر غریب

پای این دیوارهای نانجیب؟

تا نپنداری گلم در دامن است

گل در اینجا دود قیر و آهن است

قلبهامان آشیانهای خراب

خانه هامان خلوت و بی آفتاب

جان پاکان خسته از این آفت است

روزگار مرگ انسانیت است

( مشیری )

نمی دونم چرا امروز انقدر یاد بچگی هام افتادم یاد روزهایی که خریدن عروسک قشنگترین اتفاق زندگیم بود و بازی با بچه های فامیل به لحظه هام طعم عسل می داد

وقتی یادم اومد دیگه نمی تونم توی اتاقهای مادربزرگ برای خوشیهای بچه گونه بی قراری کنم از بزرگ شدن و دنیای آدم بزرگها لجم گرفت از این که مجبورم به جای اون پیرهن صورتی با گلهای سپید مانتو مشکی تن کنم و به جای قهقهه های بچه گونه خیلی مودب لبخند بزنم

وقتی یادم اومد که باید مثل یه خانم رفتار کنم و همه ی کسایی که تا دیروز دست توی دست هم بازی می کردیم  رو با لفظ آقا و خانم خطاب کنم ، از این همه بزرگ شدن بدم اومد

اون روزها دنیا یه رنگ دیگه بود خنده هام شکل حقیقی داشت و اشکهام با اینکه همه رو کلافه می کرد  از شکستن دل نبود سپیدی واقعا رنگ صداقت بود و من اصلا نمی دونستم طعنه هم می تونه جامه ای برای حرفها بشه

اون روزها بداخلاقی نبود از دست هم دلگیر می شدیم اما قهری که قرار بود تا روز قیامت طول بکشه چند ثانیه بعدش با آشتی ما رو روونه ی کشتی  شادیها می کرد

اگه می دونستم کینه توی لغتنامه ی ذهن آدم بزرگها جایگاه محترمی داره هیچ وقت بزرگ نمی شدم اگه می دونستم همبازیای بچگیم بازی هامون رو خیلی زود از یاد می برن و همبازیهای نو پیدا می کنن هیچ وقت بزرگ نمی شدم

آدما وقتی بزرگ می شن عجیب می شن،  حرفهاشون بوی شعار می گیره، حرف دل و زبونشون یکی نیست ،ازنگاهشون نمی شه فهمید راست می گن یا دروغ . آدمها وقتی بزرگ می شن ارزششون به ماشین و خونه ی بزرگشونه نه دل بزرگشون ، به همدیگه شک می کنن و این می شه دلیل تموم نامهربونیهاشون ، دنیای آدم بزرگها بوی نفرت می ده و من به جبر روزگار عضوی از این دنیای نفرت زده ام توی بحبوحه ی اینهمه سیاهی فقط یاد بازیهای بچگی  ذهنم رو پر می ده به دنیایی که قداست رنگ سپید رو به جشن نشسته بود

دلم می خواست به جای این همه روزهای تکراری یه بار دیگه مهمون افتخاری خونه ی مادربزرگ بشم و با چادر گل گلی با بچه ها بازی کنم و خیلی مودب بگم : آقا نون دارید؟ می شه یه دونه به من بدید؟ بفرمایید اینم پولش .... و بعد با نون خیالی توی دستهام برم  و برای مهمونی که قراره خونه ام رو صفا بده چایی بریزم .

کاش فراموش نمی کردیم ما آدم بزرگها که امروز با طعنه با هم حرف می زنیم و دل هم رو می شکنیم یه روزی برای یه ثانیه غم هم بی قراری می کردیم  کاش یاد می گرفتیم به جای این حرمت بزرگ شدن حرمت دلهای هم رو نگه داریم تا کلمات شرمنده نشن که وسیله آزار کسی شدن

کاش هنوز هم با اسم کوچیک همدیگه رو صدا می کردیم و این احترام تصنعی وسیله ای نمی شد برای اینکه به خودمون اجازه بدیم محترمانه شخصیت آدمها رو به بازی بگیریم

کاش  روزی یه پاک کن بزرگ پیدا می شد و تموم حرفای زشت رو از لغتنامه ی آدمها پاک می کرد تا دیگه هیچ آدمی برای یه  دلخوری کوچیک یه کتاب با این همه حرف زشت ننویسه

دلم برای همه ی روزهای بادبادکهای سپید و بادکنکها ، حیاط خونه ی مادربزرگ با اون زیر زمین عجیبش  و قصه های تکراری پدربزرگ و مهربونی مادربزرگی که دیگه نیست تنگ شده

توی دنیای دنیای آدم بزرگها دلتنگی هم گذراست کاش محبتهامون انقدر گذرا نبود....

 

( مامانبزرگ مهربونم می دونم تو جای حقی و ما زمینگیر این دنیای بی رحم برای روح مهربونت و دستهای پیرت و دل همیشه نگرونت دلتنگم  جات همیشه سبزه ، روحت شاد )

 


پیلا پیلای عزیز ممنون که بعد از این همه مدت به وبلاگم سر زدی جواب نظرت رو پایین همین پست می دم شاید کسای دیگه ای که این پست رو می خونن همین فکر تو رو درباره ی نوشته ام بکنن

من همه ی همبازیهای بچگی ام رو دوست دارم و براشون یه دنیا خوشبختی می خوام هم برای خودشون هم برای همبازیهای جدیدشون. همسفرهای قصه های بچگی من الان قهرمانهای دنیای جوونیم شدن اون جمله ی من مخاطب خاص نداشت یه حرف بود که می شد به هر چیزی تعمیمش داد ( البته یه نکته من وقتی این نوشته رو می نوشتم یاد یکی از دوستهای دبستانم افتادم که لحظه هامون همیشه با هم یه رنگ بود اما الان ۳ ساله که جز تبریک عید یادی از هم نمی کنیم شاید اون جمله یه حس درونی برای غم کمرنگ شدن این رابطه است )

امیدوارم همیشه موفق باشی

 

 |+| نوشته شده در  شنبه 1387/07/27ساعت 19:6  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 

دل از بی همزبانیها شکسته

تن از نامهربانی ها فسرده

ز حسرت پای در دامن کشیده

به خلوت سر به زیر بال برده

مپرسید ای سبکباران مپرسید

که این دیوانه ی از خود به در کیست؟

چه گویم؟از که گویم؟با که گویم؟

که این دیوانه را از خود خبر نیست

(مشیری عزیز )

 

یه شب تابستون پرنده شدم توی آسمونت پرواز کردم و به امید اینکه نگاهت رو از صندوقچه ی ماه بردارم دربه در، ابرها رو اینور و اونور کردم اما کلید صندوقچه دست خورشید بود و سیاهی جای خورشید نبود همین شد که من فهمیدم نا امیدی چه شکلیه؟

بهار که اومد با کلی ذوق رخت نو پوشیدم و وسط کوچه سراغت رو از همه ی درختها گرفتم اما درختها آدرست رو بهم ندادن و فقط بهم تلنگر زدن که لباس سبزشون برازنده تر از رخت نوی هر ساله ی منه اینجوری شد که فهمیدم نا امیدی چه رنگیه؟

توی کوچه پس کوچه های پاییز وقتی که باد برگهای سرخ و نارنجی رو سنگفرش کوچه می کرد قدمهام رو آروم کردم شاید تو توی جشن شاعرانه ی زمین بهترین سرود ت رو زمزمه کنی و من برات دست بزنم اما سر تو خیلی شلوغ بود و توی جشن نا امیدی نگاهم برای تموم لحظه هایی که هیچ طعمی نداشت کف زدم

زمستون فصل صداقت بود، فصل یه رنگ شدن روزگار،فصل بی رونقی دریا ، روبه روی موجهای دریا که دیگه سرگردون نبودن ایستادم و از نزدیکترین صدف سراغت رو گرفتم باور نمی کرم تو دریا رو تنها گذاشته باشی اما صخره ها گفتن که دلشون برای هم صحبتیت تنگ شده اگرچه همیشه کنارشونی

اگه فصلهات از 4 تا هم بیشتر بود باز هم نه می دیدمت نه هم صحبت لحظه هام می شدی تو کجا و من کجا؟ آسمون تو کجا و خاک زمین ما کجا؟گمت نکردم اما حس می کنم داری باهام قایم باشک بازی می کنی؟ ازت دل نکندم هنوزم دوستم داری اما بین لحظه هام خودت رو پنهون کردی یعنی من خواستم که پنهون شی نه برای اینکه کسی از من نگیردت من خیلی فراموشکار شدم خیلی.....

با آدم بدهای قصه هایی که نوشتی چی کار می کنی؟ دوره ی گرگ خونخوار گذاشته همه دارن بتمن می شن دوره ی فرشته هایی که بالهاشون رو فقط تو دیدی داره می گذره همه لباس سپید می پوشن تا چرکی دلهاشون نگاهها رو آزار نده

تو منو فرشته آفریدی با دو تا بال از جنس عشق مثل یه بره کوچولو انداختیم توی یه دشت پر از گرگ تا یاد بگیرم روی پای خودم بایستم و بره صفت بمونم اما من جای اینکه از همه ی واژه های مقدست نگهداری کنم کلید گنجینه ام رو گم کردم و همرنگ جماعت گرگ شدم یه گرگ با لباس سپید میش . می دونم این قصه ای نبود که تو نوشته بودی ببخشید نویسنده ی بزرگ که آخر قصه هاتون با ندونم کاریام خاکستری می شه

من بد نیستم درسته خوب هم نیستم اما اونقدر سیاه نشدم که فراموش کرده باشم فرشته بودن چه لذتی داشت برای همینه که همش دنبالت می گردم خودتو نشون بده . من خاکیم زود خسته می شم  ، من نه مثل تو بزرگم نه صبور ، من عجولم اینو همه می گن حالا برای دیدن تو عجله می کنم ، ممنونم که دو شبه به من یادآوری می کنی که دنبالت بگردم اما خودتم کمک کن یه کم توی پناهگاهت جابه جا شو به بزرگی خودت قسم قول میدم با همین تکون کوچولو پیدات کنم دلم برات تنگ شده تو که بی انصاف نبودی من و چشم انتظار نمی ذاشتی ، تو که هنوز نگفته اجابت می کردی

می دونم تو عوض نشدی این منم که دارم یواش یواش آدمیت رو خط خطی می کنم

نجاتم بده تا باز هم همون بره کوچولوی صادق بشم

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1387/07/24ساعت 10:9  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 

همه ذرات هستی ، محو در رویای بی رنگ فراموشی است

نه فریادی ، نه آهنگی ، نه آوایی

نه دیروزی ، نه امروزی ، نه فردایی

جهان آرام و جان آرام

زمان در خواب بی فرجام

خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند !

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید

در این دوران که از آزادگی نام و نشانی نیست

در این دوران که هرجا « هرکه را زر در ترازو ، زور در بازوست »

جهان را دست این نامردم صدرنگ بسپارید

که کام از یکد گر گیرند و خون یکد گر ریزند

درین غوغا فرومانند و غوغاها برانگیزند

( مشیری عزیز )

 

روزهام دارن با یه دنیا هیجان کاذب می گذرن ، با یه دنیا خنده ی ظاهر و یه دنیا سرخوشی بی دلیل

این روزها خیلی خسته ام ، دیگه وقتی برام نمونده که برای خودم خرج کنم همش دنبال یه قلک می گردم تا یه ذره وقت توش پس انداز کنم اما مثل اینکه این روزها قلک سفالی دیگه نیست آخه آدمها انقدر زمان کم میارن که دیگه چیزی برای پس انداز نمی مونه اونم توی قلکهای سفالی که باید بشکونیشون ، توی دنیای الان ادمها چیزهای زیادی برای شکستن هست ، قلکها دیگه سرگرمیهای فسیل شدن

خیلی سرم شلوغ شده چشمام شده پر از نگاه ماشینها و دستهام فقط با پولها هم آغوش می شن تا منو به مقصد برسونن از خونه به دانشگاه از دانشگاه به خونه ، این همون هیجان کاذبیه که گفتم

دل اتاقم برام تنگ شده هرچی صبحها بهش قول می دم زود برگردم پیشش بازم اخمهاش رو توی هم می کنه و بهم نمی خنده شاید می دونه من خیلی بدقول شدم اما تقصیر من نیست تقصیر این آسمون دود گرفته و این شهر خاکستریه که نمی ذارن به قولم وفا کنم

یادمه روزهای تابستون یه گوشه کز می کردم و از درد نگاهی می نالیدم که بی قرار کسی نیست اما الان انقدر سرم شلوغه که یادم رفته یه روزی از تنهاییم دلگیر بودم خدایا شکرت که من تنهام بی دردسر ، بی فکر و خیال ، بی بهونه

تنهایی هم طعم جالبی داره گاهی عین شوکران تلخه  و گاهی مزه ی عسل می ده مخصوصا وقتی که از ساعت 7 و نیم صبح پشت نیمکتهای سبز بشینی و 10 شب خیابون برگه ی خروجت رو با کلی منت امضا کنه اونوقته که یه نیم نگاه به خدا می ندازی و یه لبخند مهمونش می کنی و به خاطر این همه تنهایی ازش تشکر می کنی ، ازش ممنون می شی که لحظه هات فقط مال خودته می دونم اوج خودخواهیه اما من این تنهایی ارزشمند رو به جمع بودن های هرزه ای که چیزی جز اشک و آه ثمرشون نیست ترجیح می دم

گاهی هم تنهایی حس جالبیه هم دلت می خواد ازش فرار کنی هم استقلالش رو دوست داری هم دنبال یه اسمی که عاشقانه صداش کنی هم دلت می خواد تنها سرود زندگیت نوای درونی دلت باشه تنهایی هم حس متناقضیه یه حس که آبستن هزار تا احساس دیگه است از عشق تا تنفر ، از بی قراری تا آرامش ، از امید تا نا امیدی و .....

تنهایی های من پایانی ندارد
از دیروز تا فردا بر بوم دل تنهایی را نقش زده ام
تنهایی را ستوده ام
تنهایی را بوییده ام
تنها یی را در کنج دل نهاده ام
و اکنون از تنهاییهای دل می نگارم
خدایا من حقیقتا تنها نیستم چون تو با هر نفس من نفس می کشی و با هر اخم من دلگیر می شی با خنده هام یه آسمون فرشته رو توی نگاهم جا می دی و وقتی توی بن بست گیر می کنم با ایما و اشاره راه فرار رو  نشونم می دی

روی بوم تنهایی من نقش تو کشیده شده فقط  تو چون تو خدای منی فقط من می بینمت ، من بوت می کنم ، من با نگاهت دیوونه تر می شم

توی لحظه های هر آدمی تو یه رنگی نقاشی شدی

توی لحظه های من سبزی مثل دشتی که آهوی لحظه هام توش بازی می کنه

ازت ممنونم برای تقدیرم ، برای سرنوشتم و برای این همه خستگی که یادم آورد تنهایی خیلی قشنگه

وَ قَالَ لِلِِّذِِِی ظَنَّ اَنَّهُ نَاجِِ مِّنهُمَا اُذکُرنیِ عِندَ رَبِّک فَاَنسه الشَّیطنُ ذِکرَ رََبِّه فَلَبِثَ فی السِّجنِ بِضعَ سِنِینَ

آنگاه یوسف از رفیقی که( ساقی شاه و) اهل نجاتش یافت درخواست کرد که مرا نزد پادشاه یاد کن ( باشد که چون بی تقصیرم بیند از زندانم برهاند ) در آن حال شیطان یاد خدا را از نظرش ببرد و ( به خلق متوسل شد ) بدین سبب در زندان چندین سال محبوس بماند ( در صورتی که اگر به شاه متوسل نمی شد بیش از چند روز زندانی نبود )

سوره یوسف آیه ی 42

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/18ساعت 20:2  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 

خدای هفت آسمون سلام

عیدت مبارک

بعد از 30 روز روزه داری  امروز رو بهونه ای قرار دادی برای اینکه شادی رو مهمون نگاهمون کنیم رمضان ماه جشن بود ماه عشق گرچه علی ( ع ) در این ماه برای همیشه مهمون آسمونت شد اما علی هم از جنس عشق بود از جنس محبت زهرا .

30 روز گذشت و دستهای زیادی رو به آسمونت صدات کردن ، دلهای زیادی بی قراری هاشون رو برات فرستادن ، چشمهای بسیاری اشکهاشون رو باهات قسمت کردن و حالا تمام اون دستها ، چشمها و دلها منتظر عیدی رو به درگاهت نشستن

عیدی ما می تونه برآورده شدن حاجات کوچیک و بزرگمون باشه ، میتونه رسیدن به نگاه یه دوست یا برگشتن از یه راه خطا باشه و مهمتر از همه می تونه آمرزش ما باشه

خدایا من رو به خاطر تمام نقوصم ببخش نه برای اینکه بدن بی جونم توی شعله های دوزخ میزبان آتش نباشه من رو به بزرگی و رحمت خودت ببخش تا یاد بگیرم که اگر تو لحظه هام رو ارغوانی نمی کردی زندگیم چیزی کم داشت

خدایا من رو به حرمت روزهایی که به خاطر رضایتت روزه گرفتم نبخش من رو به حرمت اشکهایی که برای مولام ریختم بیامرز تا یاد بگیرم علی وار بودن چه دشوار است و علی دوست بودن چه آسان

خدای فرشته های بی تکلف من بنده ی کوچکی هستم که در گهواره ی زمینی تو نشسته ام و از لابه لای هزار دیروز و امروز برای تو نامه می نویسم . نامه ی من رو بخون بذار یه بار هم خط زشت و کج من لابه لای تمام خطوط بهترینهات خودی نشون بده آخه بنده های گنه کارتم دل دارن

خدایا یه دنیا آرزو به همه ی ما عیدی بده تا دلیل داشته باشیم برای اینکه توی چشمهای آسمون زل بزنیم و سراغت رو بگیریم آخه تو ما رو بهتر از خودمون می شناسی درسته جنس وجود ما با هم فرق می کنه ما زمینی و تو آسمونی . اما خدایا به ما آرزو بده تا یاد تو بیافتیم ، ما فراموشکاریم ، خیلی وقتها فراموش می کنیم تو به یه نگاه از ما دلخوش می کنی و با یه ناله ی کوچیک حاجت دلمون رو می دی

آخر این نامه هم باید بهت یه حرفی بزنم که بوی تکرار می ده ، حرفم رو برات نمی نویسم خودت می دونی نه تنها حرف منو حرف تمام بنده هات رو می دونی و اجابت می کنی

به خاطر تمام لحظه های خوبی که با هم داشتیم ازت ممنونم به خاطر همه ی نگاههای مهربونت که توی لحظه هام نقاشی شده ازت ممنونم و به خاطر گرمای آغوشت تا زمانی که برگردم پیشت مدیون مهربونیاتم

من و ببخش اگه گاهی بیشتر از اونی که بدم بد می شم و سرت داد می زنم ، من فراموش می کنم که اگه تو نبودی و بهم زبون دل نمی دادی توی این تنهایی بی دلیل دق می کردم ، همدم خوبم منو ببخش که می دونم می بخشی چون خودتم خوب می دونی که جز تو کسی رو ندارم که باهاش درودل کنم

برای هزارمین بار می گم زمینی دوستت دارم اگه بازهم توی سرنوشت من عیدی نذاشتی اشکالی نداره آرامشی که بعد از حرف زدن باهات وجودم رو سرشار از عشق می کنه برام کافیه

خدایا عید تو هم مبارک از این فاصله ی نزدیک می بوسمت چون تو از رگ گردن به من نزدیکتری  اینو تازه حس کردم

عید شما هم مبارک زمینی های عاشق

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1387/07/10ساعت 12:20  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 

 می گذرم در میان رهگذران مات                    می نگرم در نگاه رهگذران کور

این همه اندوه در وجودم و من لال                  این همه غوغاست در کنارم و من دور!

دیگر در قلب من ، نه عشق ، نه احساس        دیگر در جان من ، نه شور ، نه فریاد

دشتم ، اما در او نه ناله ی مجنون                  کوهم ، اما در او نه تیشه ی فرهاد !

هیچ نه انگیزه ای ، که هیچم و پوچم               هیچ نه اندیشه ای ، که سنگم و چوبم

همسفر قصه های تلخ غریبم                          رهگذر کوچه های تنگ غروبم

آن همه خورشیدها که در من می سوخت         چشمه ی اندوه شد ز چشم ترم ریخت !

کاخ امیدی که برده بودم تا ماه                          آه که آوار غم شد و به سرم ریخت !

زورق سرگشته ام که در دل امواج                      هیچ نبیند ، نه ناخدا ، نه خدا را

موج ملالم که در سکوت و سیاهی                    می کشم این جان از امید جدا را

می گذرم از میان رهگذران مات                        می شمرم میله های پنجره ها را

می نگرم در نگاه رهگذران کور                          می شنوم قیل و قال زنجره ها را

( روح مشیری عزیز شاد )

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/09ساعت 13:15  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 

شاید یه بهونه برای لبخند کافی باشه اما هزار دلیل برای گریه هست

شاید یه نفر پیدا بشه که بخندونه اما هزار نفر اشک رو مهمون چشمات می کنن

توی این دنیا یه نفر می تونه خوشبختی رو به دستهات هدیه بده اما هزار نفر کمین کردن که خوشبختی رو ازت بدزدن

یه بهونه کافیه برای غم اما هزار بهونه ی رنگی لازمه که لبخند لبهات رو رنگی کنه

با سختی از کوه مشکلات می ری بالا، توی این مسیر آدمهای زیادی هستن که بهت طعنه می زنن و نا امیدی رو سرمشقت می کنن تا هزار بار از روش بنویسی اما فقط یه نفر پیدا می شه که برات دست می زنه و تشویقت می کنه تا به قله برسی حقش نیست شادی پیروزیت رو فقط با اون یه نفر تقسیم کنی؟

ما آدمها خیلی گربه صفت شدیم حتی گاهی توی صورت خودمونم چنگ می زنیم کاش یاد می گرفتیم که چیزی که باید دشنام بشنوه و زخمی بشه نفس اماره ماست نه دل نازک بنده های خدا

ما آدمها خیلی بی ملاحظه شدیم ، خیلی متوقع حتی از خودمونم زیادی توقع داریم . فراموش می کنیم دنبال اون یه نفری بگردیم که خوشبختی رو مهمون نگاهمون کنه به جاش سرمون رو زیر برف چرک و کثیفی می بریم که اصلا نشون صداقت نیست و هیچ چیزی رو نمی بینیم

ما آدمها یادمون رفته ترحم با همراهی فرق می کنه ، وجود رنگین کمانمون رو زیر یه رنگ لباس پنهان می کنیم شاید دیگران باور کنن ما یه رنگیم

گرگیم اما لباس میش می پوشیم ، خط خطی شدیم اما به جای پیدا کردن پاک کن دنبال رنگهای زیباتری برای خطخطی شدن می گردیم کمن آدمهایی که وجودشون یه تابلوی نقاشی زیباست و رنگهای زمونه تابلوی وجودشون رو زیباتر می کنه

چی شد عشق آتشین لیلی؟ مجنون کجا رفت؟ فرهاد عاشق مجسمه ی لیلی شد اما ما معشوقمون که از گوشت و پوست هست رو فراموش می کنیم . امروز عاشق یه لیلی هستیم و وقتی شیرین رو می بینیم همه زلیخاصفت به پیرهن یوسف نفسمون چنگ می زنیم و خودمون با دست خودمون بدنامی رو مهر پیشونی می کنیم

چی به سر ما اومده چرا قدر کسایی که زندگیمون رو رنگ دیگه دادن نمی دونیم ؟ چرا یادمون می ره بدی نکنیم ؟چرا یادمون می ره پشت همه ی دلهایی که شکستیم خدا نشسته؟ چرا فکر می کنیم اونقدر قدرت داریم که روی خرده شیشه های دلهای خاکیهای بی توقع خدا راه بریم و کبریای خدا از درد نلرزه ؟ همه ی آدمها خدایی دارن درسته خداشون مشترکه اما برای دردهای رنگارنگ آدمها هزار تسکین توی دستهای خدا پنهانه

وقتی دلی رو می شکنی به این فکر کن که شاید مرحمی که خدا برای تسکین دل بنده اش بهش می ده آشیونه ی تو رو زیر و رو کنه این چوب خداست چه بنده آه بکشه  و نفرینت کنه  چه زبونی ازت بگذره

وقتی یادمون می ره هزار تا صورت معصوم زیر آسمون پاک خدا خوابیدن و رویاشون یه لقمه نون با دلخوشیه چرا برای شادیشون حداقل دعا نمی کنیم؟ می گن خدا دعای بنده ها رو در حق هم براورده می کنه پس برای همه ی آدمهای خوب دعا کنیم که خوب بمونن و از خدا بخوایم همه ی بدها خوب بشن

از خدا چسب زخم بگیریم و همه ی زخمهای دلمون رو مرحم بذاریم و برای همه ی کسایی که دلمون رو شکستن آمرزش بخوایم که اگه ما هم کینه رو مهمون دل کنیم فرقی با کسایی که فراموش کردن آدمیت چه رنگیه نداریم

ماه رمضون داره تموم می شه بیاید دوباره متولد بشیم تا لیاقت همه ی واژه های مقدس خدا رو داشته باشیم

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه 1387/07/05ساعت 13:53  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 
 
  بالا