تبليغاتX
تنهایی های من
 
تنهایی های من
 
 
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزدبر من× ×من خودم هستم و یک حس غریب که به صدعشق و هوس می ارزد
 

دیشب می شد ضربان قلب فرشته ها رو شنید ،

دیشب می شد یه دنیا غرور رو توی نگاه ماه خوند ،

دیشب غوغای ستاره ها کبریا رو لرزوند ،

دیشب درختها به آسمون لبخند رو هدیه دادن،

دیشب ابرها فریاد زدند ،

دیشب خدا با تعجب به خاکیها نگاه کرد .

آخه دیشب هزارتا دست رو به آسمون بود ، هزارتا دست با یه دنیا چشم بارونی .

فرشته ها از شوق به خدا تبریک می گفتن ،مثل اینکه خیلی وقت بود زمینی ها آسمونی نشده بودن خیلی وقت بود یاد نگاه بی قرار خدا نکرده بودن حتی خیلیهاشون توی مهمونی خدا بودن اما اخر مهمونی زحمت یه تشکر خالی رو به خودشون نمی دادن

چشمهای مردهای زمینی بارونی شده بود دیگه هیچ کس روی شونه ی هیچ مردی نمی زد و نمی گفت مرد گریه نمی کنه

زنها صورتشون رو مهمون سپیدی چادر کرده بودن و به امید رنگین کمون به ابرهای دلشون بارون هدیه دادن

دیشب شب عجیبی بود دل همه نازک شده بود مثل برگ گل همه همدیگه رو واسطه قرار می دادن تا صداشون رو زودتر به گوش خدا برسونن

خدا دلتنگی رو از در دل روند به همه ی ما بنده ها به دیده ی تحسین و لطف نگاه کرد  دل خدا برای همه ی ما تنگ شده بود وقتی این همه بنده رو دید که با عشق دستهاشون رو به آسمون هدیه دادن لبخندی از غرور زد نه نیاز

بی نیاز مطلق ما به حرف دل تک تکمون گوش کرد به تک تکمون دلداری داد، و عده داد حتی دعاهایی که به زبون نیاوردیم رو شنید

دل خدا پر زد برای الغوث گفتنهامون برای نگاههایی که صد تا حرف نخونده توشون موج می زد حتی برای بنده هایی که با چشم بسته روی تختشون رو به آسمون بودن

خدا هیچ کدوم از ما رو فراموش نکرد همه رو مستحق آمرزش دونست آخه دیشب شبی بود که لباس یه سال ما با کلاف اعمال و صلاح خدا بافته می شد

فرشته ها وقت سر خاروندن نداشتن هر قطره ی اشک خاکی ها دل خدا رو می لرزوند و خدا در گوش فرشته ها یه چیزی می گفت و فرشته یه لبخند کوچیک روی لب میشوند

دیشب سر خدا خیلی شلوغ بود٬ کاش من و تو هر روز دستهامون رو مهمون آسمون می کردیم٬ کاش بعد از غروب خورشید سرمون رو بالا می بردیم و برای بودنمون یه خنده تحویل خدا می دادیم٬کاش همه ی اشکهامون رو برای یک شب نگه نمی داشتیم کاش دلمون برای خدا زودتر از اینا پر می کشید اون وقت سر خدا انقدر شلوغ نمی شد

دو شب دیگه مونده بیاید برای هم دعا کنیم برای اینکه لحظها هامون پر از صداقت بشه برای اینکه شیطون رو فقط پشت در دل نگه داریم و نذاریم به هیچ حیله ای مهمون دلامون بشه

بیاید از این به بعد کاری کنیم که سر خدا فقط شبهای قدر انقدر شلوغ نباشه

التماس دعا

 |+| نوشته شده در  شنبه 1387/06/30ساعت 17:46  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 
 تنها نشسته ام مثل همیشه و دلم می خواد برات بنویسم . قصه ی تنهایی من قصه ی جدیدی نیست اینو تو هم خیلی خوب می دونی اما این تنهایی این روزها یه جور دیگه شده .رنگ و بوش عوض شده لحظه هام شدن یه هتل 5 ستاره که تنهایی فقط وقت خواب بهشون سر می زنه

این روزها روزهای خوبیه ، برات عجیبه که من از زندگی ام راضی ام ؟ می دونم برات عجیبه چون عادت کرده بودی وقتی روبه روت بشینم فقط غر بزنم و تو توی چشمام نگاه کنی و بهم هیچ چی نگی . خسته نشده بودی از دستم؟ بی دلیل نیست که می گن صابری . اما می دونی چند وقتیه حس می کنم خیلی خوشبختم . لحظه هام پر از عطر مهربونی تو شده . چند وقتیه حس می کنم همیشه کنارم نشستی و یواشکی بهم زل زدی واسه ی همینه که شبها روی پشت بوم قربون صدقه ات می رم برات بوسه می فرستم و گرمای بوسه ات رو روی صورتم حس می کنم ، من خیلی خوشبختم که تو رو دارم تویی که حاضری عشقت به من رو با تموم خاکیات قسمت کنی ، به اینکه کسی جز تو دوستم داشته باشه حسادت نمی کنی بلکه لبخند رضایت می زنی . تو خودت اسطوره ی عشقی معشوق هزار عاشق من .

این چند وقته آدمهای دور و برم یه رنگ دیگه شدن عینک بدبینی رو برداشتم و به همه سبز نگاه می کنم رنگ مورد علاقه ام . من عوض شده ام  وگرنه محبت مادرانه ی مامان همون شکلیه و نگاه پر عشق بابا تغییری نکرده ،  آدمهای دور و برم مثل همیشه مهربونی رو مشق می کنن و این منم که همه ی این چیزهای خوب رو از یه دریچه ی تازه می بینم .

به روزهای گذشته ام که نگاه می کنم یا آهی از روی حسرت می کشم که چرا لحظه هایی که تو بهم هدیه دادی رو اینجوری تلف کردم یا برای خودم از روی تاسف سر تکون می دم که چرا قدر خودم و و جودی رو که با همه ی  مهربونیه تو عجین شده بود به بی رنگی کشوندم

مهم نیست ، مهم اینه که الان عاشقانه می پرستمت . درسته که سحرها و افطارهات حس هر سال رو بهم نمی ده اما تجربه ی این حس جدید هم خالی از لطف نیست . من امسال حاجتی ندارم باور می کنی هیچی ازت نمی خوام جز سلامتی همه ی آدمهایی که دوستشون داشتم و دوستشون دارم . همه ی آدمهایی که تنهایی هام رو بین خودشون تقسیم کردن تا من دیگه تنها نباشم . همه ی کسایی که تو رو بهتر از من می شناسن و بیشتر عاشقتن

یادته 2 سال پیش ماه شوال یه نذری کردم و تا آخرش پاش وایستادم بدون این که حاجتی داشته باشم شاید کمک های تو ، توی سالهای بعدش پاداش اون یک ماه نذر بود . همه ی ورودممنوع های به موقعی که جلوی لحظه هام گذاشتی و جریمه هایی که بعد از خطاهام ازم گرفتی .

خیلی دوستت دارم انقدر که دلم می خواد توی بغلم بگیرمت و تا می تونم از عطر وجودت لبریز بشم . دیگه دلم برات تنگ نشده چون تو همین الانم پیشم نشستی و بهم زل دادی فدای تمام مهربونی های بی منتت  من عاشقتم

خدایا این حسهای قشنگ رو ازم نگیر 

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه 1387/06/23ساعت 11:45  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 

صدای پایت که می آید گویی بهار بر درب دل می کوبد

صدای پایت تلنگری است برای لحظه های بی بهانه ام

وقتی عطرت فضا را به میهمانی می خواند شادمان می شوم و لبیک گویان به دنبال نشانه ات روان می شوم شاید خدا در گوشه ای از حیات دل مهمان لحظه هایم شود

با تو غریبه نیستم روزهایم میزبان بهارهای بسیاری بوده اند و من هر سال اشک دیدگانم را بهانه ای برای زود امدنت کرده ام

لحظه هایت با ندای اذان و بوی آش داغ عجین شده

هر سال در آستانه ی آمدنت پدر 1 هفته زودتر به پیشوازت می آید و من لباس بی قراری بر تن نگاه می پوشانم و به تمام سیاهی ها فرمان ایست می دهم بگذار 1 ماه اگرچه کوتاه است دل رخت عزا نپوشد

امسال برای آمدنت دلتنگ ترم  لحظه هایم بی قرار ترند و من ناتوان تر از آنکه ورود ممنوعی برای دلتنگیشان باشم

امسال دلم بیشتر برای خدا تنگ شده دلم برای تمام الغوث گفتن های قدر برای تمام سحرهای سپیدی که بوی عشق می دهند دلم برای تمام ربناهایی که پاک کنی برای خط خطی های دل است تنگ شده انگار امسال حاجتمندترم

دنیای غریبی است زمانی که با دنیایم بی توام و زمانی که با تو، تهی از تمام دلخوشیهای دنیا می شوم

خدای رازقی های تنها تنهایی ام را این ماه مهمان ثانیه هایت می کنم به امید آنکه دست دوستیت را چون همیشه از من دریغ نسازی

بی پرواتر از ان شده ام که هدیه ای از تو طلب نکنم

 از امروز منتظر عیدی رمضانت هستم خدای رنگین کمان

 

اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن

و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن

و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن!

در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.

( دکتر علی شریعتی )

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/13ساعت 15:18  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 
سلام

حدودا ۱ سال و اندی می شه که من توی این کلبه ی مجازی زندگی می کنم و قلمم میزبان نگاههای مهربون شماست

بعد از این همه وقت می خوام راز بهار بودنم رو براتون فاش کنم و از این به بعد با اسم واقعی خودم بنویسم

توی اولین ماه بهار یعنی فروردین با هزار امید و آرزو پا توی دنیایی گذاشتم که هیچ وقت حتی به فکرم هم نمی رسید که یه روزی خدا توی کارنامه ی سنم ۲۰ بذاره

بهار رو همیشه دوست داشتم برای سبزیش ، طراوتش ، صدای پرنده های بی قرارش و بوی عید . برای همین بود که تصمیم گرفتم با اسم مستعار بهار بنویسم توی کلبه ی مجازی که با تمام قدرت سعی کردم همیشه بهاری باشه

من طوبی هستم معنی اسمم یه درخت توی بهشته که مطمئنا توی دنیای دیگه ی خدا نگاهمم یک بار بهش نمیفته چه برسه به اینکه زیر سایه اش شکرگذار خدا باشم

شرایط باز کردن در کلبه ی مجازی ام ایجاب می کرد که با اسم بهار قلمم رو مهمون این صفحه های سپید کنم اما از امروز دوست دارم همه ی شما منو طوبی صدا کنید

موفق باشید و سبز مثل بهار

 

 |+| نوشته شده در  شنبه 1387/06/09ساعت 11:26  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 
سلام

دیشب قصه ی تنهاییم رو برای ماه گفتم و از در نگاهی نالیدم که بی قرار کسی نیست براش راز تنهاییم رو زمزمه کردم توی نور مبهمش زل زدم و بین این همه خونه ی بی چراغ آرزو کردم یه شمع کوچولو توی تاقچه ی دلم روشن بشه ماه رو واسطه ی خودم و خدا کردم شاید بهونه ای بین این همه لحظه ی بی بهونه متولد بشه خستگی رو براش نقاشی کردم روی بوم آسمون عکس دلم رو کشیدم دلی که حتی عید به عید هم خونه تکونی نمی شه

ماه رو مهمون دیروز کردم روزهای بچگی که فقط یار دلم عروسکی بود با موهای مشکی و چشمای آبی عروسکی که وقتی از بابا قهر می کردم توی بغلم قایم می شد و اشکهام رو باهاش تقسیم می کردم ماه شبیه عروسکم شد شبیه سارای لحظه های کودکی ام

در بعدی که باز شد ماه به همه ی لحظه های نوجوونیم سرک کشید به روزهایی که شادترین خنده ها مهمون لبهام بود روزهای شیطنتهای دخترونه توی پیاده روهای گرمازده ای که با همه ی خستگی به دستهای گره خورده و قدمهای پر انرژیمون لبخند می زد روزهایی که زندگی لابه لای سطر کتابها جا خوش کرده بود و عشق غریبه تر از اون چیزی بود که بهونه ی لحظه هام بشه

قهقهه ی ماه نگاهم رو دوباره به اسمون خیره کرد توی نگاه ماه پر از برگه های تست بود و من همه ی دلشوره هام رو دوباره به جشن نشستم روزگار غریبی بود وقتی سرنوشت من با 4 گزینه رقم می خورد هنوز صورت رنگپریدم توی صبح زود کنکور بی مصرف لحظه هام توی آینه ی خاطراتم بهم دهن کجی می کنه

امروز 2 ساله که من هدفمند به زندگی چسبیدم زندگی بی هیجان من برای تموم سرودهای کودکانه ی دیروز بی تابی می کنه لحظه هام توی جشن یکنواختی پایکوبی می کنن و من تنهاتر و بی حوصله تر از اونی هستم که مهمون خوبی برای جشنشون بشم

کاش تنهایی رو هم می شد مثل محبت توی جشن نیکوکاری قسمت کرد فکر می کنید کسی باشه که تنهاییها رو از لحظه هام بدزده و یه دنیا لبخند رو مهمون باغ بی برگ دل کنه ؟

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/06ساعت 20:53  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 
تنها با گلها گویم غمها را

چه کسی داند که غم هستی شده دلدارم؟

به چه کس گویم شده روز من چو شب تارم؟

نه کسی آید

نه کسی خواند ز نگاهم هرگز راز من

بشنو امشب غم پنهانم که سخنها گوید ساز من

تو ندانی تنها همه شب با گلها

سخن دل را می گویم من

چو نسیمی آرام که وزد بر بستان

همه گلها را می بویم من

گل ابری سرگردان

می گرید چشم من در تنهایی

ای روز شادیها کی بازآیی؟

امشب حال من تو نمی دانی

از چشمم غم دل تو نمی خوانی

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/03ساعت 19:53  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 

پای حرفهای بابابزرگ که بشینی یه عالمه از خودش و دنیاش و قدیماش می گه از بچگی های شیرینش از بازیها و قاشق زنی های شب عید از دخترهای همسایه که آفتاب و مهتاب حسرت رخشون رو داشتن

پای حرفهای بابا که بشینی از جوونی می گه و بی خیالی و سفرهای مجردی اینکه دنیا یه رنگ دیگه بوده و بوی پول نمی داده از جسوری و نترس بودن و شیطنتهای پسرونه

پای حرف من اگه بشینی از درس می گم و فکر کار و شلوغی و خیابونهای بی رحم و ادمهای دلسنگ

چی به سر ما اومده چرا ما از بچگی نمی گیم چرا نوجوونیمون رو مزه مزه نمی کنیم چرا خاطرات دیروزمون رو پاره می کنیم و به باد می سپاریم همش از این می ترسم که یه روز بی خاطره بشم بی دل بی بهونه یه روز یادم نیاد منم بچه بودم یه روز فراموش کنم جوونی کردم یه روز یادم بره که زندگی چه رنگیه

هر چیزی قدیمیش خوبه چون ما داریم گذشته هامون رو می کشیم نسل من و تو داره فقط به بی دردی عادت می کنه دل شکستمون بزرگترین درد زندگیه من و توی جوونه امروز از درد عشق می نالیم  و  فردا  ناز یه دلبر دیگه رو می کشیم پول روی پول می ذاریم نسل حسابگری شدیم اگه قدیم ۳ سایز لباس بزرگتر از تنشون می خریدن تا ۲ ۳ سال داشته باشن من و تو سایز دلمون رو بزرگتر می کنیم تا ۲ ۳ تا دلبر بیشتر توش جا بشه

دم از حرمت می زنیم اما عادت کردیم با قلدری همه چیز رو بخوایم از احترام حرف می زنیم اما هنوز یاد نگرفتیم برای خودمون نگاهمون دلمون و همه ی داشته هامون احترام قائل بشیم

ما خدا رو گم کردیم توی لحظه لحظه ی سرخوشیمون حتی وقتی که بهش سجده می کنیم فقط وقتی یادش میوفتیم که مشکلهای ریز و درشت این دنیای فانی گریبانگیرمون بشه

 نسل ما نسل بی ستاره است نه برای اینکه آسمون شهرها دود گرفته شده برای اینکه انقدر غرق دنیای ماشینها شدیم که فراموش کردیم دنبال ستارمون توی آسمون بگردیم

رک می گم بابابزرگ بهت حسودیم می شه به اینکه تنها عشق بازیت دست تکون دادن برای مادربزرگ من بوده و این صادقانه ترین خاطره ی عاشقانه اته

بابابزرگ همیشه فکر می کنم اگه توی کوچه پس کوچه ی ده تو قدم می زدم زیر تمام بید مجنونها با همه ی احساس عاشق می شدم و مثل امروز در رو روی دلم نمی بستم و بهش قفل نمی زدم از ترس اینکه بی اجازه توی حیات کسی بازی کنه

نسل من نسل تلخیه این تلخی نه تقصیر منه و نه تقصیر خدایی که منو به دنیای آدما مهمون کرده این تلخی قسمت منه سرنوشت من بابابزرگ

 |+| نوشته شده در  جمعه 1387/06/01ساعت 12:30  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 
 
  بالا