|
تنهایی های من
|
||
|
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزدبر من× ×من خودم هستم و یک حس غریب که به صدعشق و هوس می ارزد |
سلام
همه می گن صدای قلبم رو که شنیدی اون روز با همه ی روزها فرق می کردی هنوزم خاطره های مامان از روزی که وجودم رو باور کردی برام زیباترین داستانه دنیاست
می دونم چقدر منتظرم بودید منتظرم بودی تا بیام و زندگیتون رو از لذت دو نفره بودن در بیارم و ۳ تایی با هم برای غمها و شادیهامون نقشه بکشیم می گی برای زندگیتون برکت بودم می گی از ته دل دوستم داری و برام سنگ تموم می ذاری هر روز صبح وقتی که باهام خداحافظی می کنی ازم می پرسی ازت راضیم؟ می پرسی خوشحالم؟ می پرسی چیزی توی زنمدگیم کم ندارم؟ هنوز که هنوزه بعد ۲ سال دلت برای سوار تاکسی شدنم دوست شدنم شور می زنه همیشه از گرگهای میش نمایی می گی که سر راهم سبز می شن گاهی باهام بچه می شی گاهی باهام بازی می کنی اما هنوزم مثل بچگیام نمی بازم هنوزم من برندم
بابای گلم همه ی امید و زندگی من تویی همه میدونن که من دختر بابام همه می دونن نگاهت رو با دنیا عوض نمی کنم همه می دونن من دوستت دارم حتی وقتایی که فکر می کنم بزرگ شدم و انقدر پست می شم که باهات تند حرف می زنم دوستت دارم حتی وقتایی که بی حوصلگیهام تنها هدیه ی لحظه هاته صبحها که با خوشحالی بهم صبح بخیر می گی و با بی حوصلگی سر تکون می دم وقتایی که فکر می کنم عقل کلم و باهات بد تا می کنم بابایی منو ببخش
ببخش اگه گاهی فراموش می کنم اگه نبودی منم نبودم ببخش اگه گاهی نصیحتات توی گوشهای کرم نمی ره بابایی بدون من هیچ وقت دلنگرونیت رو فراموش نمی کنم آبروی تو تنها سرمایه ی زندگی منه توی این ۲۰ سال برام از جون مایه گذاشتی و من هنوز نتونستم اونجوری که لایقشی ازت تشکر کنم
فدای تموم خستگیهات بشم تنها مرد زندگی من دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم
من و ببخش و قول بده تنهام نذاری من بی تو تنهاتر از اینی که هستم میشم بغل مهربونت رو ازم نگیر فدای دستای مهربونت بغلت تنها جاییه که می تونم غصه هام رو توی دلم نگ دارم و تو بی اینکه دلیل اشکهام رو بپرسی موهام رو ناز کنی و بگی بازم دلت گرفته؟
تا وقتی هستی تا وقتی نگاهم توی چشمات گره می خوره تا وقتی باهم کل کل می کنیم و بازم حق با منه دیگه دلم نمی گیره
من دختر لوس توام و تو تا ابد فقط بابای منی این ۲۰ سال فقط بابای من بودی و تا ته تهشم فقط بابای ودمی
بی تو هیچم بابایی دوستت دارم
برای همه ی پدرهایی که الان مهمون خدان یه فاتحه بفرستید و برای بودن پدرهامون در کنارمون شاکر خدای آسمونها باشید
عیدتون مبارک
دیروز از زندگی بریده بودی اما یه نفر اومد بهت عشق داد نگاهش رو ارزونی چشمات کرد بودنت رو بهونه ی بودنش دونست با تمام قدرت توی جاده ی زندگی هلت داد و جلوی تموم بی راهه های زندگیت یه ورود ممنوع بزرگ گذاشت اما خسته نشد نه از بودنت نه از حمایتت نه از بهانه های بی دلیلت
امروز توی جاده ی زندگی ات قدم می زنی دیگه کسی نیست که برای بیراهه هات یه ورودممنوع بزرگ باشه کسی که برای صدای خسته ات با تموم وجود دل بسوزونه کسی که بی قراری نگاهت آزارش بده کسی نیست که دلتنگت باشه
می دونی چرا؟
تو امروز سنگ شدی چشمات رو حتی روی دعایی که کرده بودی بستی یادت رفته چی می خواستی تا یه ذره طعم سختی چشیدی دنبال آرامش گذشتت گشتی و دور تموم سختی هایی که به خاطر وجود عزیزت کشیدن یه خط قرمز کشیدی تو حتی قدر خودت و دلت و مهربونی گاه و بی گاهت رو ندونستی
امروز آزادی نه کسی هست که دلواپسی هاش عذابت بده و نه حتی هدفی که براش نیاز به یه هل محکم توی جاده داشته باشی خودخواهی سرمشقت شده و روزی ۱۰۰۰ بار از ترس تنبیه شیطون از روش می نویسی همین زندگی ات با همین شادی های هرزه کفایت روزهات رو می کنه تو لایق نشونه ی خدا نبودی
و فردا....
فردا پشیمون نیستی چون راهی رو رفتی که دلت می خواست با هزارتا عروسک سرخ و سفید بازی کردی وجودت و مهربونیات رو بازیچه ی شیطون قرار دادی و نجابت نگاهت رو توی سردرگمی زندگی باختی فردا فراموش کردی که برای خدا چقدر سجده ی شکر گذاشتی و چقدر با دل شکسته از زمونه پای سجاده اشک ریختی
موهای سپید که مهمونت بشن تازه می فهمی قافله رو باختی می فهمی دنیا ارزش شکستن دل کسی رو نداره می فهمی زندگی بهونه ی خوبی برای فرار نیست می فهمی چقدر ضعیف بودی و تابع هوای نفس و یه حسرت همیشه مهمون دلت می مونه
حسرت اینکه دستت به کسایی که بی دلیل دلشون رو بازیچه ی هوست کردی نمی رسه چه پریزاده بودند چه غول غصه ها دل همه ی آدمها از جنس شیشه است و تو برای هر خراشی که به دلشون زدی باید جواب پس بدی اما نه پیش معلم پست بودن ( شیطان ) پیش استاد خوبیها خدای آدمهای بی غل و غش خودت رو آماده کن یکی از چاله های زمین رو همین روزها به نامت سند می زنن
تا کجا با من خواهی آمد؟تا ورق چندم این کتاب کهنه را با من خواهی خواند؟از کدام پلکان بالا خواهی رفت؟با کدام درخت خزان را برای پرنده ها معنا خواهی کرد ؟در کدام کویر خواهی رویید؟در کدام چشمه تن خواهی شست؟بیا با هم به ترانه ی روحمان گوش کنیم.بیا روی آیینه ها تصویری تازه بکشیم
تا کجا با من قدم خواهی زد؟چند کوزه از آب دریا را با من تا کوچه ی دوستی خواهی آورد؟بالهای چند پروانه را تفسیر خواهی کرد؟با کدام لاله ی وحشی حرف خواهی زد؟برای کدام عاشق از گوشواره های معشوق قصه خواهی گفت؟بیا یک لیوان شعر سهراب بنوشیم.بیا در پیاده رو غزلهای حافظ بخوانیم و خواب سیبهای زیبا را ببینیم. بیا به مولانا بگوییم در پشت بام مکاشفه برایمان آواز بخواند.
امروز دیر است و فردا دیرتر
بیا به ساعت 7 صبح برگردیم بیا قبل از تولد گلهای سرخ چشمهایمان را باز کنیم بیا لبهای یک غنچه را ببوسیم و شاعر بشویم
چقدر دلم برای آفتاب تنگ شده است کاش شب تمام شود کاش جاده های خاکی به پایان برسند
اگر نگاه تازه ای به قلبهایمان نیاندازیم حرفهایمان بوی کهنگی می گیرد و هیچ ماهی عاشقی در رودخانه ی لحظه هایمان شنا نمی کند بیا چراغهای مهتابی را تا آمدن صبح بیدار نگه داریم بیا انقدر انار دانه کنیم تا بوی بهشت در اتاقمان بپیچد
(محمد رضا مهدیزارده)

توی چشمای شب زل زدم شب بهم اخم کرد و رفت مثل همیشه بغض کردم و اشک ریختم مثل همه ی اشکهایی که پیدا و پنهون می ریزم آسمون دلش به حالم سوخت به ابرها دستور هم آغوشی داد و یه دنیا قطره مهمون بوم خونه ها شدند آسمون می خواست آبروی من رو بخره می خواست خدا اشکهام رو نبینه و از دیدن نا شکریم کفری نشه آسمون هم از دل من بی خبر بود
امشب دلم خیلی گرفته زیر یه سقف از گچ و آهن نشستم و آسمون دیگه نمی تونه آبروداری کنه خدا فهمیده چقدر نا شکرم و خستگی توی تک تک لحظه هام جا خوش کرده
همه میگن غمگینم
همه می گن زندگی قشنگه و من فقط نیمه ی خالی لیوان رو می بینم
اما من منتظرم خدا قشنگی زندگی رو توی چهرم نقاشی کنه با یه لبخند از سر شوق
با یه امید کوچولو
من منتظرم منتظر روزی که نگاه خدا توی چشمام بشینه دستم رو بگیره و به دنیای کودکی برم گردونه
من هنوزم با یه آبنبات شاد می شم خدایا باور کن
من هنوزم بلدم برای سارا ( اولین عروسکی که بابا برام خرید ) لالایی بخونم
من هنوزم از اینکه نمی تونم بادبادک هوا کنم غصه می خورم
من هنوزم صادقانه گریه می کنم نه از روی ریا
گناه من چیه که وقتی شاد نیستم نقاب دورویی روی چهرم نمی زنم و تبسم بی دلیل تحویل کسی نمی دم؟
گناه من چیه که وقتی دلم می گیره خودم رو با اشکهام که هدیه ی بی رنگ خداست سر گرم می کنم؟
خدایا
خدایا
خدایا
چشم رضا و مرحمت بر همه باز می کنی
چون که به بخت ما رسد این همه ناز می کنی؟
خدایا.... من منتظر اتفاق خارق العاده ای نیستم همین شادی های کوچیک زندگیم رو ازم دریغ نکن شاید همین شادی ها اتفاق خارق العاده ی زندگی من بشن
من که نا امید نمی شم غر می زنم اما هنوزم ستاره ی آسمون دلمی بهت قول دادم و قلبم رو پلمب کردم و مهمون ناخونده قبول نمی کنم خدای گلم
عشق فقط عشق تو
بازم می گم آسمونیه من زمینی دوستت دارم
خدایا مدد
|
|