|
تنهایی های من
|
||
|
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزدبر من× ×من خودم هستم و یک حس غریب که به صدعشق و هوس می ارزد |
قلب و چشم مثل شیشه و آینه اند . شیشه و آینه زودتر از هرچیز دیگر غبار زدگی خود را نشان می دهند.
**************************
دیوارها همیشه متهم به ایجاد فاصله هستند اما دستهای دیوارساز ما خیلی زود تبرئه می شوند.
**************************
حبابها همیشه قربانی هوای درون خویشند.
*************************
همه ی شاعران نوازنده اند آنان شیوه ی چنگ زدن بر تار دلها را می دانند.
************************
کوهها اعتبار خویش را مدیون تیشه ی فرهادند کوهی که در آن عشق نگذرد شایسته ی عبور نیست
( گلبرگ ها و تافا
دکتر محمد رضا سنگری )
در یخچال رو باز کردم و یه سیب کال از بین همه ی سیبهای سرخ و آبدار کش رفتم دزدکی یه گاز بهش زدم و چشمام رو از ترشیش فشار دادم روی هم
بی اراده خنده مهمون لبام شد دور و برم رو نگاه کردم مبادا دوباره این خنده های بی دلیل چشمای آدمهای اطرافم رو از تعجب درشت کنه
توی زندگی لحظه های زیادی برای لذت بردن وجود داره
دیدن یه نوزاد تازه متولد شده که مظهر پاکیه
دیدن یه گل سرخ توی دست یه عاشق که پشت دیوار سرنوشت منتظر همسفر عشقشه
دیدن دلتنگی پدر بزرگ برای خانوم خونش وقتی فقط چند ساعت مهمون بچه هاش می شه
دیدن کوه که توی سینه اش هزار تا درد رو پنهون کرده اما باز هم استواره
دیدن خورشید وقتی موهاش رو روی بوم شهر شونه می زنه
و..................................................
برای شاد بودن و لذت بردن از وجود خدا که حتی توی ذره ذره ی هوا جاریه بهونه لازم نیست
کافیه چندتا تمرین کوچولو بکنی
اول چشمات رو ببندی و توی ذهنت خودت رو توی بغل خدا قایم کنی
بعد فراموش کنی که وابسته ی این زمین خاکی با موجوداتی از جنس خاک و قلبی سنگی هستی
وقتی خودت رو بیشتر توی آغوش خدا قایم کردی چشمات رو باز کنی و با یه نگاه مثبت زندگی رو مهمون دقیقه هات کنی
برای این مهمونی یه گاز از یه سیب کال که مزه ی گس زندگی رو می ده کفایت می کنه
به ظرف بلور پر از سیبهای سرخ فکر نکن یه سیب کال آغاز خوبی برای جشن بی ریاته
نمی خوای یه سر به یخچال بزنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دیر نیست شاید روز مرگ اولین شکوفه ی سیب باشد
شاید دخترک اولین فصل رمان عشق را خوانده باشد
شاید نقاش بومش را به یادگار به دوست سپرده باشد
شاید نگاه پیرمرد خسته تر از دیروز باشد
روز تولد دوباره ی من مادر خواهد گریست
پدر برایم هدیه ای نخواهد آورد
شاید خانه ماتم را به جشن بنشیند روز میلاد دوباره ی تن من
دوستان اشکهایشان را برای آغاز چشمهایم به من هدیه می دهند
همه برای میلاد دوباره ام سیاه می پوشند
آن روز من شریف ترین و مهربانترین این کره ی خاکی می شوم
روز تولد دوباره ی من شاید روز آشنایی دو نگاه باشد و من چه شادمانم که تنها من برای تولد یک عشق رخت سپید پوشیده ام
روز میلاد جاودانه ی چشمانم همه می گریند اما من.......
من آن روز می خندم....
نه یک لبخند ساده یک قهقهه ی مستانه برای آنکه برای دلتنگی ها خستگی ها دلواپسی ها تنهایی ها و غصه ها پایانی یافته ام
می خندم چون دیگر دلی را نمی شکنم چون دیگر کسی را به امید واهی چشم انتظار نمی گذارم چون درد دل کسی نمی شوم زخم زبان نمی زنم مغرور نمی شوم ادعا نمی کنم خود را بزرگ نمی بینم
آن روز من با همه ی کودکان سپید پوشی که نزد خدا آمده اند یکسانم
تنها تفاوت من شاید این باشد که من کم کاشته ام
دلی را به دست نیاورده ام مرحم زخم کسی نبوده ام رنجانده ام تنها گذاشته ام و.......
خدایا تو در میلاد دوباره ام پشت و پناهم باش بگذار جشن تولد یک سالگیم در آستان لطف و رحمت تو باشد نه قهر و غضبت
خدایا من دوباره به دنیا می آیم آن روز شاید فردا پس از طلوع خورشید باشد یا سالهایی دور
اما من این تولد دوباره را دوست دارم چون آغوش گرم تو حتی اگر پست ترین این دنیا باشم به روی چشمانم باز است
خدایا میلادم را آسان گردان که من همواره محتاج آرامشم

حق با سکوت بود صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
بادا مباد گشت و مبادا به باد رفت
آیا ز یاد رفت و چرا در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خدا حافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا..... در گلو شکست
( زنده یاد قیصر امین پور )

|
|