|
تنهایی های من
|
||
|
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزدبر من× ×من خودم هستم و یک حس غریب که به صدعشق و هوس می ارزد |
یکی بود یکی نبود غیر خدای مهربون
توی شهر آدمهای بی نشون هیشکی نبود
من بودم با یه بغل دلواپسی
تو بودی کنار باغ اطلسی
یه بغل ستاره توی چشم تو
داد زدی که ما به هم نمی رسیم
خدا اون لحظه برام خیالی شد
شب و روزم پر بی قراری شد
دیگه سجاده برام صفا نداشت
آرزوی بودنت فراری شد
دل آسمون گرفت وقتی دل از تو خالی شد
برگ از شاخه برید عشق منم خیالی شد
روز و شب توی دلم فقط با تو حرف می زدم
لحظه ی نبودنت رو من فقط خط می زدم
دفتر دلم پر از کاغذهای خط خطی شد
پاره کردم آخرش مشق دلم بی کسی شد
من نوشتم از گریزت لحظه ها گریون شدن
آسمون غصش گرفت ابرها پر بارون شدن
تو نیومدی برام قصه نگفتی از دلت
من نشستم به امید واهی خندیدنت
حالا خستم خسته از این همه زجر انتظار
خسته از این همه ی آرزوی تا ابد محال
خسته از نبودنت ندیدنت رفتن تو
خسته از این همه روز و شب بدون رخ یار
هرجا هستی خوشیها همسفر دلت باشه
روزگار با خستگیها توی فالت نباشه
اگه نیستی توی شهر بی قراری های من
خدا یارت باشه خوبم تا همیشه تا ابد
پیرمرد خسته بود......
چشمهاش رو بست تا خیالش مهمون دیروز بشه .....
چشماش رو که بست جوون شد.شد یه پسر ۲۰ ساله که یه روز توی یه کوچه ی باریک یه کاسه ی آش از دست دختر همسایه گرفته بود یه دل نه صد دل شده بود مجنون قصه ها
لبخند روی لبهاش نشست و باز فکر کرد چقدر سعی کرده بود پدر رو راضی کنه که به قول خودش پری قصه ها بشه همسفرش نه دختر عموش که عقدشون رو توی آسمونها بسته بودن
پدر که راضی شد زندگیش رنگ عشق گرفت و یارش شد همسفر همه ی دردها و شادیهاش
اولین بچه که به دنیا اومد انگار حس شیرین پدر شدن یه قدرت مضاعف بهش داد بدون حرص زدن برای پول فقط و فقط برای اینکه خنده روی لبهای گلش بشینه کار کرد و کار کرد و موفق تر از دیروز شد توی همین روزهای خستگی بود که پسرش هم اومد تا تکیه گاه پدر باشه زندگی شیرین شد یارش و دخترش و حالا پسرش روزها رو براش رنگ خوشبختی زدن
چه روزهایی که با بچه ها بچه شد تا حرفشون رو بفهمه
چه شبهایی که دلشوره از ۲ درجه ی تبشون براش آرامش نذاشت
پا به پاشون راه رفت و همراهشون شد تا یاد بگیرن زندگی غیر از صداقت روی دیگری هم داره
از جون و مالش گذشت تا دخترش خانم دکتر شد و پسرش یه تاجر موفق
حالا وقت استراحت پیرمرد بود دینش رو به دنیا و بچه ها ادا کرده بود و فرصت این بود که کنار یارش لحظه های شیرین جوونی رو تداعی کنن اما دریغ که فرشته ی زندگیش پر کشید و کمر پیرمرد زیر بار این درد شکست
یه قطره اشک از گونه اش چکید و خودش رو کنار سنگ مزار همدمش دید تنها شده بود اما دلش رو خوش کرد به بودن بچه هاش غافل از اینکه....
چشماش رو باز کرد پرستار براش دوا آورده بود یاد اون روزی افتاد که با محبت و التماس از پسرش می خواست داروهاش رو بخوره مبادا این سرماخوردگیه کوچیک جسم نحیفش رو آزار بده
قرص هاش رو که خورد رفت لب پنجره و آهی کشید اما باز هم با کلامی که لحن صداقت داشت گفت : اینجا بهتره من نمی خواستم باری روی دوششون باشم همین که شادن برای من بسه
و رفت با ارزوی اینکه پیش پری قصه هاش بره و پایان تنهاییهاش یه نقطه ی بزرگ بذاره
شاید عاقبت جوونی ما هم این باشه
هیچ وقت پیر نخواهم شد
پس دم را دریاب که فردا شاید آرزویی بیش نباشد
تولدم .........
همه چیز با یه خنده ساده شروع شد
من خندیدم بی اراده باور می کنی بار دوم از خوشحالیه اینکه بلد بودم بخندم بلندتر خندیدم و بعد انگار کشف بزرگی کرده باشم با تعجب به همه ی آدم های بالای سرم زل زدم واقعا چرا اون لحظه کسی از خندیدنم تعجب نکرد؟ شاید اونها خیلی قبل تر از من خندیدن رو یاد گرفته بودن
وقتی برای اولین بار گفتم مامان باز هم خندیدم آخه همه می خندیدن نمی دونی چه صورتهای قشنگی داشتن نگاه های مهربون و چشمهای ریز شده و یه ردیف دندون سفید انگار همشون شبیه هم بودن و من حرف زدم و حرف زدم تا بیشتر بخندن
مدادم رو برداشتم و نوشتم دارا در باران آمد چقدر ذوق داشت باسواد شدن اون روز هم خندیدم آخه یه کوچولو بزرگ شده بودم
اولین قهقهه ی عمرم رو می دونی کی زدم؟ یه شب تابستونی که فهمیدم توی دانشگاه قبول شدم از ته دل خندیدم آخه با خودم عهد کرده بودم که اگه امسال وارد دانشگاه نشم برای همیشه بیسواد بمونم بیشتر از اینکه مجبور نبودم این کتاب تست های مسخره رو دوباره بخونم خوشحال شدم
و هنوز هم می خندم وقتهایی که خدا بی دلیل و با دلیل شادم می کنه
زمانی که توی اوج تنهاییم اشکهام جواب بهونه ی دل رو نمی دن می خندم
انقدر می خندم تا عضله های صورتم درد بگیرن و بهم اعتراض کنن
خنده خوبه خنده فریاد بی دردی توی اوج درده خنده یه ورود ممنوع گنده برای غصه هاست خنده یه تابلوی وارد نشوید برای همه ی دوست هاییه که زمان مشکلات فقط دل می سوزونن خنده مهر ترحم ممنوعه
خنده خود خود زندگیه
باور نداری
امتحان کن
بخند تا باور کنی نگاه کردن به زندگی با چشمای ریز شده چه لذتی داره
که اینسان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری
دلت می آید آیا از زبانی اینهمه شیرین
تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان رانی
نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را
که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری
تو را چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت
به شرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری
چه زیبا می شود دنیا برای من اگر روزی
تو از آنی که هستی ای معما پرده برداری
( محمد علی بهمنی )

ماه پیشونی سلام
امروز ۱ ساله که پرکشیدی و دل مامان خیلی برات تنگ شده می دونی از کجا فهمیدم از غصه ی ته نگاهش که با هیچ پاک کنی نمی شه پاکش کرد
۱ ساله که دستهای کوچولو و مهربونت مامان رو بغل نکرده و حسرت بوی تنت زندگی رو براش بی معنا کرده
دل همه برات تنگ شده آنانا مجیجی صدای ناز و دوست داشتنیت توی گوش همه خونه کرده
ماهی های حوض خیلی وقته که بهونه ی چشمات رو می گیرن بهشون نگفتیم که برای همیشه رفتی پیش فرشته ها
دل عروسکهاتم برات یه ذره شده همش نگران نگاهتن و با زبون بی زبونی می پرسن کی از دیار ابدی میای؟
خانوم کوچولوی دنیای فرشته ها وقتی دل این همه جسم برای تو تنگ شده چه جوری توقع داری این پوست و استخون دلتنگیت رو نکنه
۱ سال بی تو و بی صدای خنده های شیرینت گذشت و حالا ۲ روز زودتر از پرکشیدنت سر خاکی که تو رو مهمون خودش کرده جمع می شیم تا فریاد بکشیم دلتنگتیم و دلمون هنوز برای صدات تنگه
جمعه ۱۶/۱/۸۷
ساعت ۱۶ تا ۱۸
گلستان ۳۱
بهار رو دوست دارم چون فصل آغاز حیات منه فصلی که خدا نقش دنیا رو توی قاب چشمام نقاشی کرد فصل رویش جوانه ی محبت توی دلم فصل بارون های کوتاه و فصل دلتنگی های بی بهونه
بهار رو دوست دارم چون اولین بار نگاه مادرم برای بودن من با لبخند اولین شکوفه ی سیب رنگ شادی گرفته و حس می کنم با اینکه هیچی از اون روز به یاد ندارم اما این غرور امروز به خاطر غروریه که اون روز از اومدنم بهم دست داد خیلی حس قشنگیه که بدونی بودنت نفس کشیدنت نگاهت برای ۲ تا فرشته بود و نبوده و این باعث شده همیشه به خودم نهیب بزنم اگه زندگی گاهی فقط سیاهه باید به خاطر این ۲ تا یاری که عاشقونه به زندگیم رنگ طراوت زدن با یه پاک کن از جنس امید سیاهی ها رو پاک کنم
بهار رو دوست دارم چون از جنس بهارم شاید یادآور آغاز برای کسی نباشم
شاید بهونه ی دل کسی نشم
شاید با وجود من هیچ طراوتی حس نشه
اما من از جنس بهارم چون عاشق بوی شکوفه هایی هستم که نوید یک سال بودن دوباره ی منن
خدایا
توی این سال قشنگ پیش همه ی شکوفه های رنگی بهم قول بده که کمکم کنی تموم لحظه های بی قراریم رو به دست نسیم بهاریت بسپرم و چراغ امیدی در دلم روشن کن که همه ی ناکامی های گذشته رو به دیده ی عبرت ببینم و پند بگیرم
خدایا
بهار قلبم رو جشن می گیرم درحالیکه شمع میلادم بر روی دورترین قله روشن شده یاریم کن برای رسیدن به آرزوهایم توان پیمودن قله را داشته باشم
و خیلی خودخواهانه خطاب به دل می گویم:
بهار
میلاد وجودت سبز

|
|