|
تنهایی های من
|
||
|
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزدبر من× ×من خودم هستم و یک حس غریب که به صدعشق و هوس می ارزد |
نوروز ۸۷ داره میاد وباید با همه ی ثانیه های خوب و بد سال ۸۶ خداحافظی کنیم
امیدوارم سال موش برای همتون سال خوبی باشه
مخصوصا برای:
ساسان گلم که برام مثل یه برادر و سنگ صبور بوده و هنوز نرفته دلم براش تنگ شده امیدوارم این ۲ سال صحیح و سالم بره و دوباره چشمهام رو به ضیافت قلمش دعوت کنه
امید مهربون که با نوشته های کوتاه و پرمحتواش همیشه برام یه سرمشق خوب هنری بوده و امیدوارم سال ۸۷ بهاری نو برای اصلاحات باشه تا دل من و امید و همه ی اونهایی که دلبسته ی دولت یاس بودن سبز بشه
نارسیسا خانوم گل که اجازه ی ورود به حریم شیرین خونوادگیش رو به چشمهام داده امیدوارم امسال براش سال خوب و شیرینی باشه و ۲ تا گل زندگیش بهترین روزها رو سپری کنند
گمنام (برف ) عزیز که با راهنمایی های سودمندش من رو توی هرچه بهتر شدن نوشته هام یاری کرده و با تعریفهاش همیشه عرق شرم رو روی پیشونیم آورده
داداش رضای گلم که کم لطفی من رو از دیر سرزدن هام به وبش نادیده گرفته و همیشه با یه دنیا مهربونی به این کلبه ی مجازی سر زده
آقا سعید گل که با یه دنیا حرف نگفته مهمون دنیای مجازیه منه امیدوارم سال ۸۷ براش یه سال همراه با کامیابی و خوش شانسی باشه
داداش رحمان مهربونم که هیچ وقت فراموشم نکرده و امیدوارم امسال سال ورود به دانشگاه براش باشه
اسکروچ گل که با خوندن مطلبهاش به رابطه ی پاک و بی ریاش با یگانه اش حسادت می کنم
محمد آقای مهربون ( مرد پاییزی ) که خوندن وبش من و به وجد میاره و از لطفهای بی دریغش ممنونم
آیدا (بیتا ) خانم که خاطراتش از شهر بهارنارنج بهاری و سرشار از صفاست
شهاب عزیزم که هنوز خاک پاک مامطیر رو ستایش می کنه و این علاقه ی بی مثالش به شهرش برام قابل تقدیره
آقا فرزاد( فریاد زیر آب ) که هیچ وقت دعوت من رو برای پستهای جدیدم رد نکرده و نظراتش قوت قلبی برام بوده
نیما هومن عزیز با قلم زیباش که با خوندن شعرها و قطعه های ادبیش همیشه سرشار از حس نشاط شدم
سعید زاهدی و طنزنبشته هاش که خنده رو مهمون لبهام کرده و بعد از خوندن نوشته هاش بود که فهمیدم تیغ طنز چقدر تیزه
پیلا پیلای گل که هراز چندگاهی یه دالی می کنه
محمد آقا ( کوچه های معرفت ) که مرد اهل قلم و بزرگواری هستند و شغل انبیا رو دارند
سارا ی عزیز که امیدوارم خدا به حرمت همه ی لحظه های خوب شادی رو مهمون قلب بی قرارش کنه تا دلتنگی هاش بدل به عشق بشن
سبا خانم گل که من رو یه غریب آشنا دونسته و برای من آشناتر از هر آشناییه
عادل که من رو با شکوه عشق آشنا کرد
آقا سید که به یادم آورد خدا عزیزترین و بهترین یاور لحظه های خستگیه
آقای مسعود آهویی که من رو همنشین دلشدگان کردند
و همین طور
مونا ، ساقی، پویان ، بهنام ، ریحانه ، فرهاد ، گربه نره، امیر ، مهدی ، ارشیا ، غریب آشنا و آقا معلم که در روزهای دور و نزدیک یار و یاور من و کلبه ی تنهاییهام بودند
سال ۸۷ برای همتون سالی سرشار ازعشق ، محبت ، صداقت ، دوستی و پر از عطر خدا باشه
عیدتون مبارک
بهت نگاه کردم زل زدی توی چشمام و بهار رو بهونه کردی برای اینکه غمگین نباشم نگاهم رو به پنجره دوختم و دوباره زل زدم توی چشمات چه آرامش عجیبی توی نگاهت بود توی همه ی این سالها چه جوری این آرامش عجیب از چشمم دور مونده بود بهت لبخند زدم بهم خندیدی چه لبخند زیبایی روی صورتت نشست من چقدر دور از تو بودم که حتی زیبایی لبخندتم فراموشم شده بود دوباره نگاهم رو برگردوندم رو به پنجره یه درخت سبز روبه روم بود و بهم نوید عید رو می داد دلم پر کشید واسه ی همه ی پولهای نوی لای قرآن پدربزرگ و اون لبخند شیرینش و یهو دلم خواست فکرم رو هل بدم روی همه ی ثانیه هایی که برام خاطره شدن.......
۱۸ فروردین بود تازه بهار قدعلم کرده بود که خاک مهمون یه پیکر نحیف شدکه فقط فقط ۳ تا بهار شکوفه های سرخ و سفید مهمون نگاهش بودن دلم هنوز که هنوز برای بودنش و داشتنش تنگه
تابستون بود و شکوفه ها سر روی شونه ی درختها گذاشته بودن و با گریه باهاشون وداع می کردن اولین سیب سرخ که روی درخت خودنمایی کرد مادربزرگ بعد از ۹ ماه سکوت پر کشید پیش خدا و عطر چادرش فقط یه خاطره شد یه خاطره که هنوز که هنوز توی ذهن ما تازه است
فقط ۴۰ روز از رفتن همیشگی مادربزرگ گذشته بود که خاله ی مهربون مامان هم برای همیشه رفت جایی که فقط خدا و فرشته هاش ازش باخبرن رفت تا رخت سیاه درنیموده از تنمون دوباره مهمون تن بشه و دل برای غصه ها دلتنگی نکنه
روزها گذشتند و پاییز برگ سبز درختها رو زرد کرد شب قدر بود و دعا برای سعادت و شادی یه سال که خبر تصادف وحشتناک دو تا از گلهای فامیل دل ها رو لرزوند یادمه اون موقع برای اولین بار به خدا گله کردم که این چه سالیه اما به قول مامان بگو شکرت همیشه به بد راضی باش که بدترین رو نبینی خدایا شکرت که حالا توی زمستون ۲ تا گل ما سالم و سرحال به زندگی لبخند می زنن
زمستون شد هوا سرد بود و قلب زمین زیر این همه برف یخی شده بود از آدم های با نسبت دور اما دل نزدیک که سفر آخرت رفتن اگه بگذرم میرسم به یه مهمون ناخونده توی سر یه دختر جوون که هنوز که هنوز شور زندگی باهاش خداحافظی نکرده دروغ نگفتم اگه بگم چشمای مامان که بارونش رو دیدن جزو محالات تا ۳ روز بارونی بود و هنوز که هنوزه هوای دلش ابریه یه تومور مغزی، یه جوون که هنوز ۳۰ سال از عمرش نگذشته، یه رابطه ی دوستی خانوادگی و غم که هنوز مهمون دله(لطفا برایش دعا کنید)
تلخی خبر هنوز از دلهامون نرفته بود که قلب مهربون بابابزرگ بازیش گرفت درد تمام رمقش رو گرفت و پدر بزرگ سرزنده ی من مهمون یه اتاق توی بیمارستان شد باز هم خدایا شکرت که هنوز هم می تونم خودم رو توی بغلش قایم کنم
داشتیم خودمون رو برای سفر صفر آماده می کردیم که عمو هم راهی بیمارستان شد یه لخته ی خون که با شیطنت جلوی دید عمو رو گرفته و تاریکی ( برای عمو هم که هنوز مهمون یه اتاق دلگیره دعا کنید)
دوباره توی چشمات زل زدم و گقتم هموز امسال تموم نشده ته چشمات یه آرامشی گفت همه ی اینها بازیه تقدیره خندیدم و گفتم خدا به خیر کنه تو هم خندیدی تصویر مجازی من و من آینه رو گذاشتم جلوی باغ تا دلش برای درختها تنگ نشه اما امان از این بچه ی شیطون سرنوشت با یه سنگ عمر آینه رو گرفت کاش مرگ آینه حسن ختام این همه پرواز سوی خدا باشه برای امسال دیگه بسه
خدایا دیگه بسه

موهای عروسکم رو که شونه کردم پشت پنجره دیدمت که داشتی نگام می کردی تا اومدم پنجره رو باز کنم برام دست تکون دادی و رفتی شونه هام رو با بی اعتنایی بالا انداختم و زیر لب زمزمه کردم: چرا رفت ؟ اما زود فراموشت کردم و دلم برات تنگ نشد
داشتم کیف مدرسه رو توی دستام تکون می دادم و بلند بلند می گفتم ۲ ،۲ تا ۴ تا یهو احساس کردم پشت سرم داری قدم می زنی سرم رو که برگردوندم بهم لبخند زدی و دست تکون دادی منم بهت خندیدم و این دفعه احساس کردم نگاهت برام آشناتره اما بازم دلم برات تنگ نشد
دفتر خاطرات یکی از بچه ها توی دستم بود و دنبال یه جمله ی قشنگ می گشتم تا براش یادگاری بنویسم خودکار رو برداشتم اما تا اومدم اولین کلمه رو بنویسم سایه ات افتاد روی دفتر ، سرم رو بلند کردم بهم لبخند زدی منم توی چشمات زل زدم اما تا اومدم بهت بگم سلام آروم آروم ازم دور شدی چرا دروغ بگم این دفعه ۲ روز به نگاهت و لبخندی که نمی دونستم چرا برام آشنا بود فکر کردم اما باور کن بازم دلم برات تنگ نشد
تند تند کتابهای تست رو ورق می زدم ، سطل آشغال پر شده بود از گزینه های الف و ب من غرق این بودم که کدوم باز قوی تره که یهو دیدمت البته قبل از اینکه ببینمت حست کردم دستت روی شونم بود این بار از همیشه بهم نزدیکتر بودی نفست رو حس کردم یهو ترس برم داشت چراشو نمی دونم اما این دفعه دیگه لبخندت دلنشین نبود بهت نگاه کردم دستت رو از روی شونم برداشتی و آروم رفتی این بار ۱ هفته به این فکر می کردم که تو کی هستی؟
یه روز خسته کننده بود و من داشتم پله های دانشگاه رو دوتا یکی می کردم تا سر کلاس دیر نرسم و غیبت بخورم که یهو بالای پله ها دیدمت خواستم بیام و ازت بپرسم کی هستی اما یکی از بچه ها صدام زد تا جزوه ام رو پس بده وقتی برگشتم دیگه ندیدمت حالا خوابهام پر شده بود از رمز نگات
صدایی برای سومین بار توی گوشم پیچید و من میون هلهله ی آدمها بله گفتم وقتی نقل روی سرم پاشیدن باز هم تو پشت پنجره بودی می خواستم بیام پیشت اما نمی شد آخه داشتن دونه دونه برای سپیدبخت شدنم دعا می کردن و این بار خیلی زود فراموشت کردم و تو رفتی
گریه ی نوزاد که توی اتاق پیچید حس شیرین مادر بودن توی خونم جاری شد و این بار ناخودآگاه یادت افتادم دنبال اون نگاه مرموزت بودم که دیدمت دستهای کوچولوی نوزادم توی دستم بود و من نگاهت می کردم مهربون تر از همیشه خندیدی و زودتر هم تنهام گذاشتی اما این بار هم دلم برات تنگ نشد
روی صندلی نشستم و چای می خورم . صدای موج دریا بی قرارم کرده و یاد اون روزی افتادم که موهای عروسکم رو شونه می کردم و یهو دلم برات تنگ شد و آرزو کردم کاش می دیدمت تو اومدی آروم آروم و دستهام رو گرفتی لمس وجودت لذت بی انتها بودن رو توی رگهام تزریق کرد و من بی اراده دنبالت اومدم و زدیم به دل دریا . بهار بود و منم از جنس بهار شدم و انقدر از دنیا دور که دیگه نفهمیدم چرا بالای سر اون سنگ سیاه اشک می ریزند من بالاخره همراه تو شدم و دلتنگی برای همیشه از واژه نامه ی دلم رفت .
آره تو مرگ بودی و مثل سایه با من
سلام
بغض می کنم و می نویسم بغض می کنم تا دانه های بیرنگ احساس آرام آرام گونه ی بی رمقم را تر کنند ، بغض می کنم تا راه گلویم بسته شود و هزار حرف نگفته را در نطفه خفه کنم مبادا کودکانی شوند که بی شرمی را به جشن نشینند
چرا باید آهسته گریه کنم ؟ چرا باید اشکهایم را از نگاه بی تفاوت مردمانی که از سر درد بی دردی را فریاد می زنند بدزدم؟ چرا باید عقده ی دل در خلوت بگشایم مبادا این هرزه گویان بی دلیل غرور بر باد رفته ام را نداشته انگارند
بگذار بی شرمانه در میان نگاه عریان از مهربانی بگریم ، بگذار صدای هق هق تنهایی هایم کبریای خدا را بلرزاند شای دل تنهای خدا بر تنهایی ام رحم آید و دست تقدیر را نگه دارد تا بیش از این سیاهی را در دفتر بیقراری هایم مشق نکند
می خواهم بلند بلند از سر بیچارگی اشک را مهمان چشمانی کنم که با هزاران واژه ی مقدس مردمان بیگانه اند ، چشمانی که آرزو را تنها به خواب های بی رنگی سپرده اند که شبانه فراموشی را مهمان دل می کنند
بگذار بگویند بچه است ، مگر نه اینکه کودکی سرشار از حس سادگی است، مگر نه اینکه کودکی دنیای سپیدی ها و صداقتهاست . اگر اشک بی دلیل من کودکی را به یاد می آورد پس بیشتر و رساتر ضجه می زنم
گریه زیباست آرامشی که در پس بارش ابر دل بر روانم جای می گیرد مرا به اعتیاد گریستن واداشته ، و من باز هم گریه می کنم چه مرا کودک بخوانید ، چه برای اشکهای گاه با دلیلم به باد تمسخر بگیرید ، چه با اجازه و بی اجازه در دل ظنی به من جای دهید من باز می گریم که هیچ چیز جز دانه دانه ی اشک پربهایم آرامش دنیای شما آدمیان را مهمان قلب تنهایم نکرد
باز می گریم
من تنها را با دل بی درد شما چه کار؟
بهار آمد گیلاس ها را با هم گوشواره ی زندگی ساختیم و سیب سرخ را آیینه ای برای نگاه خورشیدی که دستانش گیسوان سبز بید مجنون را نوازش می کرد
من و تو با هم سرشار از شور زندگی نگاهمان را در نسیم سحری رها کردیم تا دورترین ستاره ی آسمان هفتم روزی از من و تو یاد کند . من و تویی که ماه را به حیاط کوچک دل نشاندیم تا مهتاب جاودانگی اش را به رخ ماهی های سرخ و عاشق دل بنشاند . من و تو بی دریغ از حوضچه ی حیات عشق را نوشیدیم و سنگها چه بی پروا آرزوی رودخانه را در خوابهای رنگینشان جست و جو می کردند
من به چشمانی که آسمان هفتم را در خود جای داده بود خیره می شدم آتش نگاهت شاخه گل سرخ را در قلب نگاهم می سوزاند و درختان قلبم خزان را به جشن نشستند من به تو محتاج شدم و تو در کوره راه زندگی سینه را از محبت تهی کردی و من
ومن ................
وای به روزگار من بی تو.........
بی تو.............
بی تو.............
بی تو من به آبی ها رسیدم و شادمانی نگاه باران را باز هم به بهار هدیه دادم بی تو غصه ها ، رنجها، دردها را زیر هزاران خروار خاک دفن کردم و بر آن بذر فراموشی کاشتم من بی تو به فرداهای دور رسیدم تا تو شادمان سینه را از محبت تهی کنی و بهار را از سرسبزی ها محروم . دنیای تاریک تو جایی برای نگاه عاشق و بی قرار من نداشت
بی تو به فرداها خواهم رسید
بی تو.....
بی تو ........
و اکنون
تو مانده ای و دنیایی از پریان بی بهانه که حتی گریز را از قلب پرگناهت ربوده اند
خوش است خلوت اگر یار یار من باشد
نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم
که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
یک نکته!
(این نوشته برای شخص خاصی نیست نمی دونم این متن رو کی نوشتم اما مطمئنم دلیل خاصی نداشته پس لطفا برداشت های عشقی ازش نکنید این جمله ها روی یه برگه از یه تقویم که مال سال ۸۳ بود نوشته شده بود که امروز لابه لای ورق هام پیداش کردم این نکته رو گفتم چون توی کامنت های پست قبل یکی برای شکست عشقی بزرگم دلسوزی کرده بود گویا ایشون بیشتر از من از زندگیم با خبرند)
خداوندا به بهانه ی گرفتن آرامشم عشق خود را به سرشت من پیوند زدی
پروردگارا
یا عشقی از نوع خداوندی ات به من در زمین ده
یا
مرا به سوی خود برگردان که محتاج آرامشم
|
|