|
تنهایی های من
|
||
|
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزدبر من× ×من خودم هستم و یک حس غریب که به صدعشق و هوس می ارزد |
برای او نگاه دوست را در صندوقچه ی خاطرات نهاد
برای او به جای حجله ی بخت پسر را به حجله ی خون برد
برای او لاله ی گوش دردانه را گل لاله کرد
برای او از دستان برادر گذشت
برای او به جای شیر خون بر حلق نخل امیدش ریخت
برای او اشک های خواهر را با نگاه زدود نه با محبت دستانش مبادا گمان کنند از اشک خواهر در خویش شکسته است
و برای او از جان گذشت
او کسی نبود جز معشوق هزار عاشق
خدای لحظه های احتیاج ما و یزدان همه ی لحظه های حسین (ع)
کاشکی آدم برفی بودم
اونوقت....
دل نداشتم و با خیال راحت زندگی می کردم بی مهر بی کینه بی عشق و بی هزار تا واژه ی قشنگ دیگه
عقل نداشتم و می فهمیدم دنیای دیوونه های همیشه عاقل چه رنگیه
دماغم از جنس هویج بود نارنجیه نارنجی و هیچ وقت وقتی گریه می کردم قرمزیش راز چشمام رو لو نمی داد
چشمام دو تا دکمه بود شایدم دو تا هسته ی آلبالو خشک دو تا بچه ی شیطون اونوقت دیگه عینک نداشتم وای نمی دونید زندگی رو بی عینک دیدن چه لذتی داره هم خوبیهاش قشنگتره و هم زشتیهاش سیاهتر
سفید بودم سفید سفید رنگ مقدس ترین واژه ی خدا رنگ صداقت اونوقت هم دماغ هویجیم بیشتر خودش و نشون می داد هم شال گردنی که هنوز عطر دستهای مادر بزرگ رو داشت
لباس نداشتم این همه لباس ریا و خودبینی و غرور از تنم دراومده بود و من فقط لباس پاکی رو تنم کرده بودم نه مارک لباسم برام شخصیت می آورد و نه رنگین بودنش از بقیه جدام می کرد
گوش نداشتم تا بدی ها رو بشنوم و زبون نداشتم تا باهاش دل بسوزونم و فریاد بکشم
آدمها با مهربونی نگام می کردن چون یه بازیچه ی قشنگ بودم که یا بچه ها توی شادترین لحظه ی زندگیشون من رو متولد کرده بودن یا یه پدر مهربون بالاخره از سیاهی دود و دم این روزگار جدا شده بود و با دستهای خستش من رو ساخته بود تا خنده مهمون لبهای دختر یا پسر کوچولوش بشه
و اینکه.....
مرگ قشنگی داشتم خورشید با عشق به من می تابید و من قطره قطره قطره با زندگی وداع می کردم و مطمئن بودم بعد از مرگم روزمرگی آدها شروع می شه و چه خوب که تجربه ی حیاتم روزهای خوش آدمه بود نه تکرار هر روزشون
اما خدایا شکرت که آدمم چون آدم برفی ها دستی ندارند که حرفاشون رو وقتی که تنهایی بهشون فشار می یاره یواش روی یه ورق سفید داد بزنن
سپید باشید مثل دانه های رحمت خدا
۲۳ ذی الحجه سال ۱۳۲۸
۳ ژانویه ی ۲۰۰۸
۱۳ دی ۱۳۸۶
۱ سال پیش در چنین روزی .....
وبلاگ تنهایی های من متولد شد![]()

سلام
گیجم منگم خستم اصلا نمی دونم چه بهونه ی بی بهونه ایه که افتاده به جونم فقط دلم می خواد بنویسم انگار ضربه ی انگشت هام روی کیبورد قشنگترین آهنگ دنیاست
۱ ۲ ۳ ......
تا چند بشمرم دوباره برمی گردم به همه ی روزهای بادبادک بازیم؟
به همون روزهایی که مامان رو مجبور می کردم سوار چرخ و فلکم کنه تا به خورشید یه کوچولو نزدیکتر سلام کنم
به همون روزهایی که از دست مامان فرار می کدم و قایم می شدم ومامان نقش بازی می کرد که مثلا نمی تونه پیدام کنه ولی چرا الان همه زود پیدام می کنن؟رسم قایم باشک یادم رفته یا آدمها زرنگ شدن؟
دلم می خواد بازم با بابا بازی کنم بابا بگه هرکی زودتر اون یکی رو بگیره برنده است و من همیشه زودتر بابا رو می گرفتم و از ه دل می خندیدم و الان این روزگاره که از من قویتر شده
دلم اتل متل توتوله می خواد من پاهام و دراز کنم و شعر بخونم شعر بخونم شعر بخونم کاشکی انقدر شعر می خوندم که آهنگ مزخرف روزگار گوشهام رو پر نکنه
بهم نگید نا امیدم نگید به زندگی سیاه نگاه می کنم زندگی منم روزهای آفتابی زیاد داشته حتی بیشتر از روزهای بارونی اما من عاشق رنگین کمونی بودم که بعد از روزهای بارونی توی دلم خونه کنه اما دریغ .....
اسمش حکمته مصلحته یا دیوونگی نمی دونم اما این روزها اشک و لبخندم از هم سبقت می گیرن و من توی رقابت ناجوونمردانشون گیر کردم
می بینید چقدر خودخواه شدم تقصیر رو انداختم گردن اونها اینو از زندگی آدمها یاد گرفتم همیشه خوبیها مال ماست و بدی ها دستپخت بقیه
آدمها میان می خندن گریه می کنن عاشق می شن فراموش می کنن و یه روزی هم می رن منم یکی از اونها پس با قانونهاشون زندگی می کنم قانون هایی که دل آدم ها رو هم پنچر گیری می کنن
شما یه تعمیر گاه خوب سراغ ندارید دلم به روغن سوزی افتاده
شما دوست دارید روز ولایت علی (ع) از این مرد خدا چه هدیه ای بگیرید؟

|
|