تبليغاتX
تنهایی های من
 
تنهایی های من
 
 
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزدبر من× ×من خودم هستم و یک حس غریب که به صدعشق و هوس می ارزد
 
آقای مهربون و گلم سلام

از گوشه ی دنیای خاکستریم برای چشمهای پاک و زلالی که هنوز ندیدم  می نویسم

می دونی زندگیم و بوی نا گرفته بوی دلتنگی

دلم می خواد یه جاده ی آبی از اینجا تا خود خدا دلم رو به کلبه ی بی قراری های ماه وصل کنه

دلم می خواد سراب فاصله خشک بشه و دستای مهربونت رو توی رود صداقت رهسپار آسمون کنی

دلم می خواد کلماتم توی هرم گرم صدات پر بکشن به شهری که توی نگاه ها فقط و فقط یاد توه

آقای مهربونم

دلم برای قداست بنفشه ها پاکی یاس و جنون بید خونه ی دلم وقتی که بچه بودم و بی دغدغه تنگ شده

دلم برای ماهی های سرخی که توی حوض دلم تشنه ی یه جرعه صفان تنگ شده

آقای من

بیا و روی همه ی دلتنگیها یه خط قرمز بکش و آخر قصه ی نا مهربونی ها نقطه بذار

کجایی مولای من؟

 |+| نوشته شده در  جمعه 1386/06/30ساعت 17:30  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 

آدرس وبلاگ بزرگمهر حسین پور

http://www.bozicartoon.com

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/27ساعت 23:7  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 

صدای اذان که توی کوچه پیچید مادربزرگ چادر سفیدش رو سرش کرد و بهم گفت:مسجد نمی یای؟

خندیدم وبا نگاهم بهش گفتم نه گشنمه اول وجود بعدا سجود

مادر بزرگ نگاهم کرد و رفت و برای همیشه رفت....

من موندم و وجود بی سجودم و یه دنیا دلتنگی برای مادربزرگی که دیگه نیست تا برای افطار من رو به یه نگاه پاک و یه کاسه آش داغ مهمون کنه

شاید شب قدر پارسال فرشته ی زندگی برای بافتن سرنوشت مادر بزرگ نخ کم اورده و زندگی مادبزرگ به سرانجام رسیده

امسال باز هم عطر رمضان خونه رو پر کرده اما غم نبودن دو عزیز هنوز توی چشمهای بی قرارم خونه کرده:

آریانای گلم که امیدوارم یه روزی به حرمت وجود پاکش خدا یه نیم نگاهی هم به من بندازه و مادربزرگ خوبم که از وقتی برای دنیا دست تکون داده نگاه بابا پر از بی قراریه

روح مادر بزرگم شاد و سپیدی روح آریانا روشنی زندگی خاکستریم

به یاد هر دوتون هستم

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/22ساعت 14:58  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 
آن دشمنی که دوست نگردد دل من است

آن عقده ای که حل نشود مشکل من است

از دشمنان چگونه شکایت توان نمود

جایی که پاره تن من قاتل من است

آمد بهار و غنچه گل خنده زد به شاخ

آن غنچه که خنده نبیند  دل من است

بی غم نبوده ام نفسی تا که بوده ام

گویی که غم سرشته در آب و گل من است

شاخه غمی است دانه ی اشکی است ای دریغ

از کشته ی وجود همین حاصل من است

غرقم به بحر حیرت و راه نجات نیست

دستم اگر به مرگ رسد ساحل من است

شادان به یک نگاه که غافل کند کسی

گر هست در زمانه دل غافل من است

گفتم مرو به جز دل من در دل کسی

گفتا که این خرابه کجا قابل من است؟

( حسین پژمان بختیاری)

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه 1386/06/16ساعت 14:7  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 

عشقت را هرگز باز گو مکن

عشقی که هرگز به زبان نیاید مثل نسیم ملایم ساکت می گذرد و همه چیز را بر سر راه خود تکان می دهد.......

من عشقم را به زبان آوردم

و قلبم را برای او گشودم

سرد و لرزان با ترسی مرگبار.......

                                                 و او گذشت......

بعدها مسافری بر سر راهش پیدا شد

ساکت و خاموش.....

و او عشق بی کلام او را پذیرفت....

                                               نه عشقت را هرگز بازگو مکن.

 (نمی دونم این قطعه نوشته از کیه اما خیلی به دلم نشسته)

هر بی سر و پا محرم اسرار نگردد

صحرای چمنزار علفزار نگردد

با هر که نشینی مفکن طرح رفاقت

هر بی سر و پا یار وفادار نگردد

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/04ساعت 12:2  توسط  طوبی ღ♥ღ  | 
 
  بالا