|
تنهایی های من
|
||
|
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزدبر من× ×من خودم هستم و یک حس غریب که به صدعشق و هوس می ارزد |
سلام
امروز می خواهم از تو بگویم تنها از تو تویی که نگاهت را به بادبادک سرنوشت سنجاق کردی و دلتنگی قاصدک را به فراموشی سپردی وبا شقایقها پر پر شدی.
می خواهم از تو بنویسم از تو که هنوز نگاهت در لابه لای بنفشه ها جا خوش کرده تئیی که در بهار خزان را به جشن نشسته ای.می خواهم از تو بنویسم.
می خواهم برای تو بخوانم لالایی سرنوشت را. سخنی که تو را از دستان مادر ربود .می دانی دل مادر در فراقت چه کشیده نازنین دختر؟ می دانی نگاه بی پناه پدر هنوز که هنوز است در میان عروسک ها به دنبال عروسکش می گردد؟
می خواهم برایت شعری بگویم. شعری که هر بیتش بوی دلتنگی می دهد.
شعری که هر مصرعش تو را طلب می کند.شعری که بی قراری نگاه مادر را به چشمان فرو بسته ات هدیه می کند.
می خواهم برایت اشک بریزم نه برای اینکه این دنیای پر جور را ترک کردی.نه برای آنکه نماندی تا از نگاه سیاه پروانه ها شرمگین شوی.تنها می خواهم برایت اشک بریزم چون چشمان روشنت را از چشمان محتاج ما جدا کردی.
هنوز دلتنگیم
هنوز پرکشیدنت را باور نداریم
همواره در خاطر مایی آریانای دوست داشتنی ما.
به وسعت بهانه ی آشنای باغ بهار
به عظمت وجود آخرین عشق
به حرمت تبسم نگاه تو
و به آخرین لبخندی که جام تهی قلب را از افسون عشق لبریز کرد
می گریزم
می گریزم تا دیگر نگاه از جور خط خطی نشود و خورشید گیسوانش را بر باد نسپارد تا چون تازیانه رخ پنجره ی اتاق مرا نشانه نگیرد.
و می گریزم از دستان تو که دستان مرا به واژه ی وحشی درد پیوند زد.
و می گریزم از عشق که آغاز کینه است و کینه که سرمشقی است برای
دل نا امید بی پناهان
بیا با هم گریز را به جشن بنشینیم.
قول می دهم شمعهایم را با دم تو به خاموشی بسپارم و ریسه های رنگ رنگش را با دستان تو بر ایوان دنیا نقش بندم.
بیا گریز زیباست و گریز از گریختن زیبا تر.
من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم
چه شبها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم نم تو را دوست دارم
نه خطی نه خالی نه خواب و خیالی
من ای حس مبهم تو را دوست دارم
سلامی صمیمی تر از غم ندیدم
به اندازه ی غم تو را دوست دارم
بیا تا صدا از دل سنگ خیزد
بگوییم با هم تو را دوست دارم
جهان یک دهان شد هم آواز با ما
تو را دوست دارم تو را دوست دارم
(قیصر امین پور)
سلام
خدایا آمدم بی آنکه بخواهم و مانده ام چون تو می خواهی
برایم بگو که چرا لالایی حیات را در گوش چشمانم زمزمه کردی
بگو تا بهانه ی خاکستری بودنم را دیگر در لابه لای گل های اقاقی جست و جو نکنم
خدایا بگو به جرم کدام نفس ناصواب عشق را از در کلبه ی دل اینگونه بی پروا راندی ؟
به کدامین گناه چشمان بی پناهم را بی پناه تر کردی؟
من آمدم از دنیای تاریکی ها به دنیای بزرگ آدمهای رنگارنگ .مگر وقتی دستانم را از دستان فرشته هایت جدا کردی قول ندادی که دلم همواره عاشق می ماند پس چه شد؟
من به تو ایمان آوردم به تو و حرفهای آسمانیت حالا بگو بدون رویاهای شیرین چگونه بر بوم دل محبت را نقاشی کنم؟
خدایا خالق قلب پاک شب بوها برایت از اعماق شب سیبی سرخ هدیه می آورم شاید اشکی که بر روی گونه هایم خشکیده است با دم مهربان تو بر دستان یار بی قرار جای گیرد و دل فراموش نکند که :
عشق همواره هست اما گاهی در رویا جا خوش می کند.
بر شاخه های درختان فانوس می آویزم و عشق را از زلال دریا وام می گیرم تا برای چشمان آسمانی ات راه را روشن کنم به امید آنکه معبودم دستان مبتلایت را به قلب همیشه تنهایم هدیه کند.
خاکستر دوریمان را به قاصدک سالخورده ی سرنوشت می سپارم تا با جان دادنش راه را برای دیدار هموار کند.
بهانه ی لحظه هایم
بی بهانگی ات را آرزو می کنم
بی قرار دلم
قرارت را می خواهم که دل توان دیدن بی پناهی ات را ندارد
صبر می کنم این روزها می گذرند
دلها عشق را باور می کنند
روزی که بخت چشمانم با نگاه عاشقت باز می شود دیر نیست
بگذار روزها دوری دستانمان را به جشن بنشینند تا روزی که گل سرخ دل را در باغچه ی نگاهت بکارم صبر می کنم
دیر نیست اگر خدای پروانه های عاشق بخواهد.
و ندانستي
من به چه دلهره از باغچه ي همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالهاست در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا خانه ي كوچك ما سيب نداشت
حميد مصدق
|
|