|
تنهایی های من
|
||
|
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزدبر من× ×من خودم هستم و یک حس غریب که به صدعشق و هوس می ارزد |
من برای همیشه بر این سواحل گام خواهم زد
در میان ماسه و کف
مد بلند دریا رد پای مرا خواهد زدود
و باد کف را خواهد سترد
اما دریا و ساحل برای همیشه باقی خواهند ماند
بشر در گوشه محراب خواهش های جان افروز
نشسته در پس سجاده ی صد نقش حسرت های هستی سوز
به دستش خو شه پر بار تسبیح تمناهای رنگارنگ
نگاهی می کند سوی خدا از آرزو لبریز
به زاری از ته دل یک «دلم می خواست» می گوید
شب و روزش «دریغ» رفته و «ای کاش» آینده است
من امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان است
زمین و آسمانم نور باران است
کبوترهای رنگین بال خواهش ها
بهشت پر گل اندیشه ام را زیر پر دارند
دلم می خواست : دنیا رنگ دیگر بود
خدا با بنده هایش مهربان تر بود
از این بیچاره مردم یاد می فرمود
دلم می خواست دنیا خانه مهر و محبت بود
دلم می خواست مردم در همه احوال با هم آشتی بودند
طمع در مال یکدیگر نمی کردند
کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند
دلم می خواست دست مرگ را از دامن امید ما کوتاه می کردند
در این دنیای بی آغاز و بی پایان
در این صحرا که جز گرد و غبار از ما نمی ماند
خدا زین تلخکامی های بی هنگام بس می کرد
دلم می خواست سقف معبد هستی فرو می ریخت
پلیدیها و زشتیها به زیر خاک می ماندند
بهاری جاودان آغوش وا می کرد
مگو این آرزو خام است
مگو روح بشر همواره سرگردان و ناکام است
اگر این کهکشان از هم نمی پاشد
وگر این آسمان در هم نمی ریزد
بیا تا ما فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
به شادی گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم.
«فریدون مشیری»
«شادی نگاه باران را در جیبهایم پنهان کردم و آن را به تو بخشیدم اما تو از آن گریختی تنها به جرم آنکه می خواستم چشمانت را از غم تهی کنم»چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست
در این ساحل که من افتاده ام خاموش
غمم دریا دلم تنهاست
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست.
خروش موج با من می کند نجوا :
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت
مرا آن دل که بر دریا زنم نیست
ز پا این بند خونین برکنم نیست
امید آنکه جان خسته ام را
به آن نادیده ساحل افکنم نیست.
«فریدون مشیری»
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرده بود
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود.
قرن ما روزگار مرگ انسانیت است
سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نا به جاست
قرن موسی چوبه هاست.
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان می کنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند.
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است.
«فریدون مشیری»
امشب دلم هوای گریه دارد
امشب دلم برای فرشتهای شانه هایم تنگ شده
امشب می خواهم نگاهت از فراسوی ماه بیاید و نگاهم را مهمان دلت کند
امشب دلم گریز را به جشن نشسته اما چگونه با دلی سیاه و چشمانی کم سو بگریزم
امشب سری به کلبه بی قراریهایم بزن
بهار زمستان شده ام را با شکوفه ها بیارای
باغچه خشک دلم را صفا ده
می دانی چند روز است ماهی حوض دلم کنج تنگ ضجه می زند
می دانی چند روز است دلم مهر سکوت بر اشکهایم زده
میدانم خوب می دانی
بیا آقا
لحظهای بیا
برای فرشته هایی که خاک سرد را لمس کرده اند شاخه ای گل نرگس بیاور
می گویند خاک مهر را می برد تو با عطر نرگست نگذار آقا
برای آنها که تخت بیمارستان را به بدن پیوند داده اند دعایی کن
دعایت استجابت شده است فرشته خوی من
آقای من
مولا
چند روزی است چشمان مادر بزرگم در انتظار اجابت دعای ماست
از خدایت بخواه به حرمت بال پروانه ها دستا نمان را به نا امیدی ها پیوند نزند
از خدایت بخواه دوباره لبخندش بدرقه راه لحظه هایمان شود
شاید دوباره در محبت نگاهش پاکی زا نقاشی کنیم
پس دستانم را دریاب که دامنت را رها نخواهم کرد حتی اگر خدا بخواهد.
یه خواهش از هر کسی که این چند خط رو می خونه
برای سلامتی همه مریض ها دعا کنید
برای مادربزرگ منم دعاکنید شاید دوباره چشمهاش روی نگاهم لبخند رو نقاشی کنه
یه سلام با یه دنیا دلتنگی
یه سلام با یه دنیا گریه ی بی صدا
یه سلام برای تو برای خودم برای خدا
خدایا سلام
بین این همه بی بهونگی دل در به درم تو چشمای ماه آسمون نگاهتو دید و اونو دزدیدو آورد برای لحظه های بی خبری فردام
خدایا تنهاییهامو خط بزن
خدایا بهونه هامو بگیر
خدایا دلتو به دل بی قرارم گره بزن شاید بخت دلم باز شه
خدایا تنها معشوق عاشق من
اشکهام مال تو
خنده هام مال تو
التماس بیقراریهام مال تو
اشک از من دلداری از تو
غصه از من شادی از تو
دل از من دلبری از تو
دعا از من
استجابت از تو
دوستت دارم خدایا
امروز بر بام خانه برف بارید شهر سپید شد آسمان بر نگاه بی رمق گل شقایق خندید ماه نبود ستاره ها رفته بودند و خورشید در زیر انبوهی از ابرها پنهان شد بود .امروز من به دنبال خورشید می گشتم تا گیسوان طلایی اش را شانه زنم و نگاهم را به پیراهن پر از گلهای بهاریش سنجاق کنم.
فردا گل یاس از خواب بیدار خواهد شد خورشید به عشق سلام خواهد کرد درخت با باد خواهد نواخت آوای همیشگی عشق را.فردا چشمان من به دنبال نگاه آشنایت خواهد گشت و صدایم غم را از دل باغچه خواهد راند و قطرات اشکم پشتیان شادی همیشگی تو خواهد شد.
دیروز با یاد تو برخاستم
امروز دل به نگاه تو بستم
و فردا جان خویش را نثار نوای بی ریایت خواهم کرد.
قلب درختان تهی از درد و کین
چشم به چشم سیهت دوختم
عشق و محبت به دل آموختم
در دل ما یک افق بی نیاز
هر سخنی ساخته از جنس راز
صحبت ما حرف دل یاس بود
درد دل این شب بی ساز بود
دست تو دنیایی از عشق و صدا
قلب تو مامن سخنت پر صفا
برف به روی گل سوسن نشست
یاس سپید از سر سرما شکست
شاد ولی بودم و سرخوش ز عشق
غافل از احوال وجود و سرشت
فکر و خیال و سخنم پر ز تو
قلب و نگه رام و پر از مهر تو
باش همی همدم و همراز من
آگه از آهنگ خوش ساز من
روز من از روی تو سرزنده است
بی تو شبم بس سیه و خسته است
تا تو بمانی پرم از عطر تو
قلب پر از خنده من سهم تو
|
|