|
تنهایی های من
|
||
|
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزدبر من× ×من خودم هستم و یک حس غریب که به صدعشق و هوس می ارزد |
نمی فهمم چرا باید خوب بود بین این همه دستنوشته ی بی ربط به احساس من ، نمی دانم چه شد که دست روزگار انقدر مرا محکم هل داد در ساختمان سبز این دانشگاه بزرگ ،تا دانشجو صدایم کنند ، درحالیکه هیچ فرقی ندارد دانشجویی ام با زمان دانش آموزیم.
نمی فهمم این چه رسمی است که این همه بیهوده گویی می کنند ، نمی دانم رشته ی من که در نهایت به مبارزه با آفات این گیاهان سبز بی زبان ختم می شود چه ربطی به فیلر گیری شمع خودروی پراید دارد؟من آمده ام تا بخوانم، تا یاد بگیرم که چگونه از حق آفتابگردانها دفاع کنم در برابر زنبورها و دردادگاه تمام کرم ها و لیسه ها را به اعدام محکوم کنم که درسی باشد برای باقیشان که سیب را مهمان نشوند هر شب و روز.
نمی دانم مشکل از اندیشه ی من است یا این جزوه ی 300 صفحه ای که دیوانه ام کرده است این دو روز ، که بی ربط است به روزگار من ، آخر مرا چه به فلایویل و موتورهای وانکل؟ من قرار است گیاهپزشک شوم نه مکانیک
کاش این بزرگ مردان استاد، می آموختند که دادن جزوه هایی به این سنگینی درست روز آغاز امتحانات، چه می آورد بر سر این موجودات مظلوم که متهمند به هزار هزار حرف و عمل
کاش می دانستند که بهترین سالهای زندگی ما دارد تلف می شود با این همه تئوری های بیهوده ی بی عمل ، کاش سکوتمان را علامت رضا نمی دانستند وقتی از روی ناچاری نه از روی فهم، در برابر سوال : « متوجه شدید ؟ » فقط سر تکان می دهیم از روی تاسف ، سرهایمان چپ و راست می روند بزرگ مردان علم ،نه بالا و پایین ، این آموزه ی سالهای نونهالی همه ی ماست ،کاش با این جایگاه ، تفاوتش را می دانستید .
دارد تمام می شود روزهای خوش جوانی من، بین این حجم از جزوه ها و دلم گرفته سخت امروز، برای این 3 سال رفته و این 1 سال باقیمانده از این تئوری های زجر آور
امروز عجیب بی حوصله ام و دلم شور می زند و اشک در چشمانم مدام می آید و می رود اما حتی حوصله ندارم قفل سلولش را بگشایم برای رهایی
دعایم کنید.....بسیار دعایم کنید.......

پ.ن : ناگهان چقدر زود دیر می شود .....
تمام شد این امتحان کذایی و من دلم سوخت برای بهت همه ی کسانی که سوالها را دیدند که سوالها بی ربط بود به این ۶۰۰ صفحه ، یادم باشد از امروز بین مهجورترین سطرها را برای امتحانی که استادش فقط روزنامه وار خواندن را کافی می دانست جست و جو کنم برای سهل ترین سوالها، خدا فردا را به خیر بگذراند
کاش می توانستم همین روزها ، وقتی که از این همه جزوه فرار کردم به سرعت باد ، قلمویی بردارم و ذهن را نقاشی کنم :
اگر ذهنم هنوز بوم سپید و بی نقشی بود اول برایش آسمان می کشیدم ، یک آسمان فیروزه ای به خاطر دلتنگی برای تمام فیروزه ایهایی که چرک شدند در این روزگار دود و غبار ، و در دل آسمان گیسوان بافته شده ی خورشید را نقاشی می کردم و صورت زیبا و چشمان آبیش را به ابری سپید می سپردم، مبادا چشم نا اهلان کدر کند برق چشمان روشنش را.
اگر بوم ذهن من هنوز سپید و بی نقش بود زمین را سبز می کشیدم و چمن ها را بی هیچ قاعده ی علمی می کاشتم، تا سبز شوند همان گونه که می خواهند نه آنگونه که می خواهیم و سرهایشان را به تیغ ماشین چمن زنی نمی سپردم ، شاید دلشان زلف پریشان بخواهد
اگر بومی بود و ذهنی که خاکستری نبودند هیچکدام ، بر تن سپیدیشان کلبه ی محبتی مهمان می کردم و پیرزن مهربان سرنوشت را می کشیدم با حجم کلافهای رنگینش ، پیرزن عینک به چشمی که می بافد و می بافد و می بافد و من بافته هایش را زندگی می کنم و زندگی می کنم و زندگی می کنم.
برای خانه یک صندوق پست آبی می کشیدم و صندوق را پر می کردم از تمام دلتنگی هایم به امیدی که پیرزن بخواند و آنگونه ببافد که دلم می خواهد .روزهایم را سبز ببافد و بی قراری هایم را سرخ و اضصرابهایم را نارنجی براق و سکوتم را آبی آسمانی و اشکهایم را یاسی و دلتنگی هایم را نبافد، نمی خواهم این همه دلتنگ شدن را و تنهایی هایم را..............؟
تنهایی هایم رنگ ندارند بی رنگند و هزار رنگ ، تنهاییهایم را باید رنگ خدا ببافد که خداست، یکتا خالق رنگ کلافهای سرنوشت من .
اگر بوم دل خاکستری نبود و زشت ، با آنکه بی استعدادترینم در عالم نقاشی ، بوم زندگی ر ا زیبا نقاشی می کردم ، کاش قلموهایم و رنگهایم گم نمی شدند که من چیره دست بودم تا زمانی که کودک خطابم می کردند .
خدایا یا پاک کنی بده برای پاک کردن این همه خاکستری یا مجالی بده برای نقش زدن رنگها بر همین خاکستری.
خدایا.........
پ.ن :شاید حکمت بود و شاید خواست دلتنگش بمانیم که ما را در حسرت دیدار گنبد طلایش گذاشت ، به همین راحتی شوق دیدارش به افسوس بدل شد : من امتحان داشتم ، تاریخ سفر را عوض نکردند ، ساعت پروازمان را نگفتند و ما ماندیم و دنیایی حسرت ، ضامن آهو چرا؟

ممنونم ققنوس عزیز که اولین نفری بودی که به یادم آورد شبی هست برای آرزوهای دور و نزدیک
باید آرزو کنم ، اگرچه سخت است در میان این همه ناامیدی و تنهایی و تهی بودن دنبال دلیلی بگردی تا دستهایت باز شوند به سوی آسمان و خدا لبخند بزند:
آرزوهایم را یک به یک می شمارم از هیچ به هیچ می رسم تلخ است این همه پوچی، پس از خدا بهانه می خواهم ، آرزو می کنم که بهانه داشته باشم برای لبخند ، برای اشک و برای زندگی
آرزو می کنم هیچ کس بی لبخند نماند که اگر لبی باز نشود به تبسمی کوتاه، جهان به زشتی ها پناه می برد
آرزو می کنم دلی تنگ نشود که اگر تنگ شود برای کسی ، جایی یا لحظه ای ، سخت می شوند تمام سهل های جهان و دل تمام می شود میان حجم سنگین دلتنگی
آرزو می کنم خدا از لحظه ی هیچ بنده ای خط نخورد که اگر خدا را با پاک کن فراموشی پاک کنند ،نتیجه اش می شود اشک و دلهای شکسته و خونهای به ناحق ریخته و نداهای رفته
آرزو می کنم زمین بی عشق نباشد و هیچ کس همدمش را نه به خاک بسپارد نه به فراموشی که بی همنفس بودن سخت است در این هوای سنگین، این را خوب می دانم
آرزو می کنم که هیچ مردی دستهای تهی اش را برای چشمان منتظر کودکانش هدیه نبرد که شرم مرد بیش از این نیست که نگاه مشتاق کودکش را تمدید کند
آرزو می کنم هیچ مریضی بستر بیماری را به نام خود سند نزند که سخت است ساعتها بر بستر خوابیدن و چشم به سقفی دوختن که هیچ نقشی ندارد جز کسالت
آرزو می کنم هیچ بنده ی پاکی در هیچ قفسی اسیر نشود ، نه از روی ندامت ، نه از روی نفس اماره و نه برای کاغذهای سبز و آبی که چرکند و سیاه
آرزو می کنم برای آمدنت سبز پوش عادل ما که اگر تو بیایی هیچ آرزویی نمی ماند و تو جوابی می شوی برای این همه علامت سوال ذهن
و آرزو می کنم برای :
داداش رحمان خوبم که نگران است برای سرنوشتی که خدا خوب می نویسد بی شک
وبرای شیرین خوب ( ققنوس ) که تلخ نشود روزگاری از تلخی های زمانه
و شیوای مهربانم که جا مانده بین کتابهای چند صفحه ای و دور است از پایتخت پر تشویشمان
و آرزو می کنم که پدرم باشد و مادرم بماند در میان لحظه هایم که رنگین می کنند این همه سکوت تلخ را .
و برای همه ی کسانی که فراموش کرده اند روزی نام مرا صدا می کرده اند آرزو می کنم که خوشبخت باشند و خدا را فراموش نکنند که همه فراموش شدنی هستیم در این عصر آهن بی احساس
چقدر زیاد بود آرزوهایم، از هیچ به چند رسیده ام؟نگاهم به آسمان توست ، دستانم را بی پاسخ نگذار رحمان و رحیم من

گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد !
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت،
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ ،
آدمیت برنگشت
قرن ما ،روزگار مرگ انسانیت است
سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی ، پاکی ، مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد ( ص ) نابه جاست
قرن « موسی چومبه» هاست
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر - حتی قاتلی بر دار -
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله ، اشک و خونم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان می کنند !
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن : مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن : یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن : جنگل بیابان بود از روز نخست!
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق
گفت و گو از مرگ انسانیت است !!!!
فریدون مشیری
پ.ن :این روزها نباید هیچ گفت از نگاهم شرمنده ام ، از دستانم و از زبانم که هر روز از مرگ انسانی خبر می دهد به انسانی دیگر ، ما را چه شد به ناگاه؟دلم می سوزد برای اشک خشک شده ی زنانی که مادر بودند برای این تن های به خاک سپرده ، کاش این گونه نبود
برای شادی روح عزیزانی که بی گناه رفتند صلواتی روانه ی آسمانها کنید

منو ببخش که ازدیروز صبح گیجم ، چرا ازدیروز صبح؟ از دو هفته ی پیش، دقیقا وقتی که مام وطن به تو پیشی گرفت من گیج شدم ، منو ببخش که از دیروز دارم اشک می ریزم و بهت غر می زنم و از غمهام می گم و تو هی تلنگر می زنی که باید قوی بود ،که اگه قوی نباشم می شکنم، که اگه قوی نباشم نابود می شم و من فقط با شک نگاهت می کنم ، منو ببخش که خودت رو مقصر بی اعتمادی من به دنیا می دونی ، مقصر اشک هام ، مقصر دل شکسته ام ، مقصر چشمهای بهت زده و رنگ پریده ام
تو مقصر نیستی ، توی این روزگار دیگران بد می کنن و غیر از دیگران عذرخواهی ، تو مقصر این همه حیرت نیستی ، تو فقط به من آزادی دادی ، آزادی ابراز عقیده ، آزادی تصمیم ، تو توی زندگی من ورودممنوعی نذاشتی ، هیچ خیابونی توی زندگیم به اجبار تو یک طرفه نشد و این قشنگ ترین نعمتیه که خدا به من داده ، تو و وجود مهربون تو که دموکراسی رو توی چهار دیواری خونه برقرار کردی ، من فکر می کردم که می شه توی چهار دیواری دنیا هم ابراز عقیده کرد ، فکر می کردم همونطوری که دروغ بین ما سه تا غریبه است ،بین همه ی مردم این شهر غریبه، اما جا خوردم وقتی همه ی شور دیروز، غمِ امروز شد ، توی دلت غوغاست می دونم وقتی من پای تلفن فریاد می زنم ، وقتی پدربزرگ مبهوت به چشمهات نگاه می کنه و می گه چرا ؟خدا همه ی دعاهای منو قبول می کرد ، وای پیرمرد ، خدا هم دلش از این شبه مردان پره ، خدا دعای تو رو قبول کرد این موجودات از جنس خاک عدالت خدای تو رو به سخره گرفتن ، توی دل تو غوغاست وقتی که صدای گرفته ی همه ی جوونهایی رو می شنوی که تا دیروز به امید دل بسته بودن و امروز....
تو دلت دریاست ، خیلی خوبی و خیلی صبور ، نه چون همدم نفس کشیدنهای منی این رو میگم ، همه می دونن که خدا تو رو از جنس صبر آفریده و صابرین هیچ وقت تنها نیستن ، کاش من یه ذره از جنس صبر تو بودم ، کاش ، کاش ، کاش
روزت مبارک ، از همون روزی که من به این دنیا اومدم تا لحظه ای که سنگ گور منو از این دنیا جدا می کنه همه ی روزها روز توان ، روزت مبارک
پ.ن: تولدت مبارک بانوی آب و آیینه ، ما پیش خدا بی آبروییم تو کاری بکن

در تاکسی نشسته ام هوا گرم است و من گیج خواب و خیابانها شلوغ ، پسرک روی صندلی جلو حرفهای عاشقانه را به خورد گوشی کوچکش می دهد و نه حواسش به گرماست و نه شلوغی خیابان و نه مثل من بی صبرانه انتظار مسافری دیگر را می کشد ، مردی میانسال و بسیار مودب کنار در تاکسی می ایستد، همزمان با او مادر و دختری سراغ تاکسی های مقصد مرا می گیرند ، خوشحال از اینکه بعد از یک ربع انتظار به خانه نزدیک می شوم خود را کمی روی صندلی جابه جا می کنم ، دخترک تمایلی به نشستن در کنار مردی نامحرم ندارد ، مادرش جدل می کند ، غر می زند ، آرام از پسر جوان می خواهد که جایش را به دخترش هدیه کند و پسر گرم کلامهای عاشقانه است ، گرما دیوانه کننده می شو،د به زن می گویم که من میانه ای می شوم برای دخترش و مرد و زن تقریبا فریاد می زند : باز هم به غیرت زنان سرزمین من ، لبخندی تصنعی می زنم ، پسرک دل از گوشی و حرفهای بی سر و ته عاشقانه اش می کند و با عذرخواهی بسیار جایش را به دختر می دهد و کنار من می نشیند با فاصله ای زیاد ، آنقدر که روی صندلی برای یک انسان بالغ جای نشستن است ، از روی رضایت لبخند می زنم ، مرد میانسال عصبی شده از این که غیرتش را زیر سوال برده اند ، از اینکه زنان را به او برتری داده اند ، از اینکه حقوق شهروندی پسر و حق تقدمش هیچ انگاشته شده ، از اینکه من لبخند می زنم ، بلند و بدون آنکه کسی را خطاب قرار دهد می گوید :
دنیای جالبی است، در پیش چشمان میلیونها انسان به شرافت و ناموس یکدیگر توهین می کنیم و لبخند می زنیم و در زندگی اجتماعیمان حرمت و غیرت مردانگی را زیر سوال می بریم و آهی تلخ می کشد
پسرک گوشی اش را به گوش می چسباند و غرق سخنان کاذب می شود ، دخترک چشم به سیاهی آسفالت می دوزد و راننده صدای ضبط را بلند می کند ، من می مانم و باد گرمی که صورتم را نوازش می کند و یک دنیا فکر و دلهره برای سرزمینم.
به راستی چه شده که من و دخترک به مردان سرزمینم بدبین شده ایم و حتی حضور 20 دقیقه ایشان را در یک صندلی مشترک تاب نمی آوریم ، می دانم که دخترک خسته است از یکی شدن با در تاکسی های زرد و اضطراب از به خطر افتادن کرامت انسانی اش ، شاید برای همین است که ذوق می کنم از فاصله ای که میان من و یک شهروند از جنس مرد است، انگار پسرک حرمت زن بودن ما را می فهمید
از تمام مردان سرزمین من که حرمت نجابتم را در کوچه ها و مغازه ها و اتومبیلهای زرد رنگ حفظ می کنند ممنونم و دیگرانی را که از شرم، خون به چهره ام می دوانند به خدایی می سپارم که مرا آفرید و نجابت مرا و آنها را آفرید و نفسشان را ، و یقین دارم به لکه ی ننگی که از دامن نگاههای بی حجاب و دستان بی حیا پاک نمی شود .
به امید روزگاری پر از پاکی و روزهایی از جنس ناب شادی

سلام
به حرمت نیت پاک پدربزرگ می نویسم شاید یادگاری بماند از روزهایی که دستبند سبزم را بر دست راست مهمان کرده ام
4 سال پیش برای اولین بار با خودکار به رنگ آرامشم رای دادم ، تنها حق من از دموکراسی برگه ی سپیدی بود که نام یک مرد ( کاش روزی دستانم مسئول نگاشتن نام یک زن باشند ) بر آن حک شد شاید آن روز به خاطر ذوق زدگی سیاس ی رای دادم .حس بزرگ شدن و استقلال در انتخاب و شاید حس شریک بودن در سرنوشت خاکی که ایران من می خواندمش ، انگشت مرا با جوهر خودکار همرنگ کرد .
خوب یادم هست که در شهر بهارنارنج بعد از به روی کار آمدن دولتمردان کنونی ایران، روز شهادت زنی که اسوه ی نجابت بود شیرینی پخش کردند و من چقدر نا امید شدم که مذهب را خریداری نیست حتی برای کسانی که فریادش می زنند .
4 سال از آن روزها می گذرد و در من دیگر آن ذوق زدگی سیاس ی جایی ندارد و ایران من بر لبانم با تردید جاری می شود که ایران از آن آنهایی شده که اصول را مبنای اسلامی می دانند که اسلام من نیست .
امسال دستبند سبز بر دست ، خودکار آبی ام را برمی دارم و بر تن سپید برگه ی رای نام یک مرد را حک می کنم از روی عقل و بدون ذره ای احساس ،
انقلابی سبز هم نسلان مرا در بر گرفته ، شوق یک اتفاق ، هیجانی که تا چند هفته ی پیش نبود و اگر بود محدود به کسانی می شد که در بطن جریان آمدن مردان به عرصه ی سیاس ت بودند ، انقلابی که همرنگ طراوت درختان بهاری است و به قداست نام زنی که صبور بود و آسمانی در روزگار جهل و فقدان مرد .
پدربزگ می گفت که به حرمت جد سید نذر کرده است ، نذری که از توان مردی نود و چند ساله خارج است اما عزم پدربزرگ و محبت خالصانه اش مرا بر این داشت که نشان فرزند زهرا را با خود همراه کنم و به پیرمرد قول دهم که نذرش را یادآور شوم اگر لطف خدا و عدالت بندگان خدا شامل حال سید شود .
نمی دانم مهدی ( عج ) کی دل به زمین می بندد و عدالتش را ، عدالتی که حرف نیست، عمل خالص است به یاد کسانی می آورد که مسلمانند تنها در نشان، اما کاش زودتر بیاید قبل از آنکه ایران را تنها در کلام به نام خود سند بزنم
ایران من تا همیشه سبز باد

دخترک مقنعه ی سرمه ایش را بر شانه هایش مهمان کرده بود و جیغ می کشید ، پسرکی جوان دنبالش دوید و بازوی لاغرش را فشرد ، دخترک از ته دل جیغ کشید و دخترکان خندیدند و زنی سالخورده از من پرسید : دعوا می کنند ؟
خندیدم، تلخ و بهت زده ، یادم آمد که مقنعه ی سبزم تنها در حیاط مدرسه ی کوچکمان موهایم را به نور قرض می داد و تنها از ترس جیغ می کشیدم نه از درد دستان کودک مردی بر بازوهای نحیفم،
دلتنگ شدم برای کودکی ام ، برای نوجوانی ام و برای جوانی خاکستری ام که دارد بوی نا می گیرد در عمق این همه تغییر .....
با لبخند گفتم روزگار عوض شده ، از سر دلخوشی جیغ می زنند نه از ترس و زن پا تند کرد و از کنارم گذشت .
چقدر زود پیر شدم ، چقدر زود روزگار لباس نو بر تن کرد ، بهارهای عمرم ۲۰ ساله شده اند و حسی غریب می گوید که چقدر تنهایم و چقدر تهی و چقدر خسته از این همه بیهودگی ، خوب است که دخترکان روزگار عوض شده ام جیغ می کشند، از روی سرخوشی نه از غم دل اما کاش نجابتشان را به هرزگی انگشتان فشرده ی این مردان کوچک نسپارند که باید نجیب بود حتی در روزگار انسانهای آهنی و کاغذی .....

پ.ن 1 : تاکسی نوشت ناصر غیاثی
- کسی را نداری باهاش حرف بزنی؟
- نه به جاش می نویسم
- نه پسرم کاغذ پژواک ندارد .آدمی باید پژواک صدایش را بشنود.
پ.ن 2 : دریا سرنوشتم را به یاد آور دنیا سرگذشتم را مکن باور!!!!!!!!
پ . ن 3 : یه لحظه هایی از زندگی فکر می کنی بزرگ شدی ، تصمیم های بزرگ می گیری بدون اینکه یه ذره روی اراده ات حساب باز کنی ، پای عمل که می رسی می بینی توهم تصمیم و بی ارادگی ات رسوندتت به نقطه ی زیر صفر ، حالا فقط برات یه روح منجمد به یادگارمونده که دل از منفی ها نمی کنه تا حداقل به صفر برسه ، رنج بزرگیه مگه نه؟
پ.ن 4 : آنان که در فروترین نقطه هستند ،جیغ می زنند ، آنان که در سطح ، حرف میزنند و قله نشینان با اشاره پیام می رسانند ( گلبرگها و تافا )
پ . ن 5 : چقدر بهانه وجود دارد برای لبخند در پارکهای کوچک کوچه هایمان ، عمیق نگاهشان میکنم ، روزی من نیز اینگونه فرشته صفت بودم، کاش یک بار دیگر با سر خوردن از سرسره ، همه ی غمهایم از دل سر می خورد ، کاش تنها دلخوشی ام خوردن بستنی میوه ای کنار حوض پارک، به عشق قطره های ریز فواره بود....
پ.ن 6 :روز و شب کوتاهتر از لحظه پی در پی گذشت
جمعه رفت و شنبه آمد ، هفته رفت و ماه گشت
فصل بعد از فصل طی شد ، سال بعد از سال رفت
عمر من چون باد از دنبال رفت ( فریدون مشیری )
پ . ن 7 : تابلوی دلتان چگونه نقاشی شده؟ روی بوم دل من کنار دره ی سیاهی که به درختان بی برگ می رسد دخترکی ایستاده که به هیچ می نگرد ، آسمان آبی است و خورشید لبخند می زند، کاش این هیچ را نقاشی کنی خدای روزهای زیبای اردیبهشت.....
پ . ن 8 : من ، پشت بوم ، تاب ، رضا صادقی ، به تو مدیونم ، اشکهای خشک شده ، تنهایی ، باد ، خدا ، لبخند و بخشش ، آرزوهای خوب ، یه دنیا شاید و...... ( برای دعوت پسر بهار داداش سعید گلم )

این هفته خوب بود به معنای واقعی
دلم خواست که خوب شروع بشه و خوب تموم
دلم خواست که تموم لحظه هاش پر از لبخند باشه و پر از هیجانهایی که کاذب نیستن، از جنس مرغوب حقیقتن
دلم خواست که روزهاش روز باشه نه فقط عبور سنگین لحظه ها
خواستم که زندگی کنم این یک هفته رو که تمرینی باشه برای روزهایی که یادم می ره ،زندگی کردن چه جوریه
شنبه : ساعت 7 و 30 راهرو سوت و کور آزمایشگاه ، من و گربه ی سیاه کوچولو که از هم می ترسیم و جزوه ی باغبانی و مبحث ساده ی گلخانه ها
یک شنبه : یک دنیا سلام به یک دنیا نگاه آشنای همکلاسی ، کرم ساقه خوار برنج وروپوش سپید من ، مترو و نامجو
ای درد توام درمان در بستر ناکامی
ای یاد توام مونس در گوشه ی تنهایی
وی خاطره ات پونز نوک تیز ته کفشم
این صندل رسوایی.........
دوشنبه : ته کلاس ، زبونی که چرخید و فقط گفت نمی دونم و استادی که لبخند مهربونش یه آتشفشان خاموش بود ، امتحان باغبانی و گیجی ، اتوبوس و مترو و این بار ساسی مانکن .....
سه شنبه : ساعت 7 و 30 و استادی که دقیق ترین آدم زندگی علمی منه ، فرمولهای اندازه گیری دبی رودخانه ، چای و شکلات تلخ ، مهمونی که عزیزترین خاله است ، دکتری که مامان پیدا نمی کنه برای بالابردن هموگلوبینش ، تجویز جیگر و شب
چهارشنبه : مترو مصلی ، نمایشگاه خلوت کتاب ، آرامش غرفه هایی که هنوز درست چیده نشدن ، شریعتی و فوزیه که توی کیسه های سفید جا خوش می کنن ، بستنی یخی پرتقالی ، نم دلچسب چمنها و یک دنیا قهقهه از ته دل و شب جایگاه آرامش خانوادگی ما : خونه ی مادربزرگ
پنج شنبه : یه sms بد ، خبر پرواز روح زنی که مدیر بود توی سالهای اضطراب و درس ، شیوا و من و در بسته ی مدرسه ، نمایشگاه این بار شلوغ کتاب و باز هم خونه ی مادربزرگ
و امروز جمعه : خاله رفت شهر بهار نارنج با مادربزرگ و من موندم و اتاق خلوتی که باز هم مهمون سکوت شده ، معمولی ترین هفته ی زندگی من زیباترین هفته ی زندگی من بود، چون دلم خواست که باشه
فراموش نکنیم :
به حضور روز نباید دل بست و از مرگ دقیقه نباید غم خورد که ثانیه ها جمع می شوند و دقیقه می سازند و با عبور می میرند، تا ثانیه ای دیگر متولد شود، در این هیاهوی روزها

گاهی با بودن بعضی چیزها یک دلیل برای زندگی داریم و با نبودنشون هزار دلیل
کاش اگه دلیلی خوبی توی زندگی کسی نیستیم، خودمون با پاک کن سپید به سراغ خودمون بریم تا راه ،برای اون هزار دلیل باز بشه
گاهی هم زندگی بی دلیل بهتر از دلیل هاییه که زندگی رو از آدم می گیره
خانواده ، عشق ، درس ، آرزوهای خیلی بزرگ. اینها شاخص ترین دلایل زندگی فردی ما هستن
خانواده همیشه نیست ، عشق یا به خیانت می رسه یا در خوشبینانه ترین حالت عادت می شه ، درس یه روزی تموم می شه حتی با این همه ناشناخته و آرزوهای بزرگ یا برآورده می شن یا فراموش و یا یه حسرت همیشگی
هیچ کدوم از اینها دلیل خوبی نیست برای شبهایی که صبح می کنیم
کسی به وسعت زیبایی های دنیا هست که دلیل خوبیه برای دم و بازدم، کسی که نه فراموش می شه نه عادت
به بالهای رنگارنگ پروانه نگاه کن ، پر از نگاه خداست که تنها دلیل زندگیه کساییه که هنوز فراموش نکردن این دنیا یه روزی تموم می شه و بدی ها همه توی پوشه های ضخیم آخرت بایگانیه
کاش فراموش نکنیم:
ما از مخمل خوشرنگ خوبی هستیم نه از برزنت سیاه بدی
توی تاکسی نشستم و چشم دوختم به اتوبانی که پره راننده های بی حوصله است ، تاکسی قدیمیه و من تنها مسافر سرپوشیده ی اونم ، ماشین آینه بغل نداره و صندلیش اونقدر عقبه که من خودم رو روی صندلی عقبش احساس می کنم، از راننده می پرسم که باید قوانین راهنمایی و رانندگی رو اجرا کنم یا نه؟ راننده با یه بله کشدار جوابم رو می ده . دنبال کمربند می گردم و با سعی فراوان پیداش می کنم پایین صندلی رو نگاه می کنم تاکمربند رو ثابت کنم، اما چیزی پیدا نمی شه ،از راننده راهنمایی می خوام راننده بهم یه نوار مشکی دیگه می ده که سرش یه قفله بزرگه ،هرچی سعی می کنم نمی تونم این دو تا قسمت رو به هم متصل کنم، باز از راننده راهنمایی می خوام، راننده هم می گه که کاری نداره و من شرمنده می شم از اینکه بعد از این همه سال زندگی نمی تونم یه کمربند ایمنی رو ببندم، بالاخره با تلاش بسیار و امتحان کردن روش های مختلف کمربند بسته می شه و من یه نفس راحت می کشم و بند کمربند رو ول می کنم کمربند رها می شه و درست روی کمربند شلوارم قرار می گیره با دست اونو روی شونه ام می ذارم اما فایده ای نداره باز هم لیز می خوره و روی پاهام می افته چند بار کارم رو تکرار می کنم بی توجه به اینکه راننده با نگاهی تاسف بار بهم چشم دوخته ،بعد از تلاشهای بی اثر، دست از تقلا بر می دارم و مشغول دیدن برج بی قواره ی میلاد می شم ، به لطف پدال گاز راننده ،مسیر یک ساعته بیست دقیقه ای طی می شه و من از راننده می خوام که زیر پل عابر پیاده ام کنه، به راننده پول خرد می دم تا به خاطر خرد کردن ۵ هزارتومنی های لعنتی سرزنشم نکنه ، می خوام پیاده شم که یادم میوفته وسیله ی حفاظتی توی کمرم گیر کرده ،با اعتماد به نفس بغلهای قفل رو فشار می دم ،باز نمی شه ،هر چی تلاش می کنم بی فایده است، مسافرای ماشین کلافه شدن، راننده انگار شاهد یه سیرک زنده است با لبخند نگاهم می کنه ،بهش نگاه می کنم و میگم می شه بازش کنید ،با بلند کردن یه فلز منو از قفس ایمنی رها می کنه و از ته دل می خنده، دلم برای خودم می سوزه با سرعت پیاده می شم توی پیاده رو که می رسم به چهره ی مسافرای عقب ماشین نگاه می کنم ، چهره شون پر لبخنده و مثل آدم بزرگا نگاهم می کنن، بهشون لبخند می زنم و خدا رو شکر می کنم که توی این همه هرج و مرج و شلوغی انقدر سرخوش هستیم که یه کمربند ایمنی بهونه ی قهقهه هامون بشه

پ.ن : به وبلاگ دختر آریایی یه سر بزنید توی خانواده ما اتفاق قشنگی داره رخ می ده که به دستهای رو به آسمون زیادی نیاز داریم آریانا پر کشید و حالا.....
خدا نزدیک است و شادی نزدیک تر و فرشته ها بسیار، در روزگاری که میش ها می دانند چگونه گرگها را بفریبند بی آنکه لباس مبدل بپوشند
دلتنگی روزی تمام می شود و بر مزار غمها می توان فاتحه خواند، تنها گناه است که می ماند و دلهای شکسته ای که یادگار روزگاران دورند ، مهم نیست چند سال از مرگ خاطره ها بگذرد مهم این است که متهم به ثبت خاطره هایی شده ایم که ای کاش شیرین بود
کاش خوب بودیم ، خوب، قبل از آنکه الفبای بدی را مشق کنیم
21 فروردین 1388
شب
سجاده
من و زمین
تو و آسمان
21و48 دقیقه
قنوت
سکوت و اشک
کلمات که با سرعت بر لبها جاری می شوند
الله اکبر آخر
قرآن
دستهای خالی ام
نگاهی که قسمت می دهد به آغاز
استخاره
سوره اعراف آیه 68
«پیغام خدا را به شما می رسانم و من برای شما ناصح و خیرخواهی مشفق و امینم»
و
آرامش.......
21 روز از بهار67 گذشت و من آمدم ......
21 روز از بهار 88 می گذرد و من هستم ........
میان این دو بهار خاطره بسیار است و دلتنگیها ضریب بی نهایت گرفته ، میان این دوبهار من لبخند زدم ، گریستم ، پشت نیمکتهای چوبی مدرسه مردان را در باران بدرقه کردم و کودکی هایم را با ماه قسمت ، روزها که گذشت نگاه باران شاهدی شد برای دلهره های کودکی که نو جوانی را مهمان شده و دیری نگذشت که جوان شدم و برای شادی روح بیست سالگی ام فاتحه خواندم ، بهار 67 فرشته بودم و اکنون راز مبهمی هستم در سینه ی خدایی که تنها یاور روزهای بودنم شده.
فردا سالروز میلاد من است ، به همین سادگی ، به همین بی رنگی.
تولدم را دوست دارم چون گوشی تنهایم رنگ پاکتهای زرد می گیرد و من دلخوش می شوم به کسانی که دوستم دارند و فراموش نکرده اند که کسی پشت پرده های سبز اتاق کوچکش بی عشق نفس می کشد و شاد است به همین پاکتهای زرد و لبخندهای واقعی .
باران می بارد ، دلگیرم و سرد و عجیب احساس بی پناهی می کنم در این آغاز .
دیروزها حس می کردم که من مالک یک روز از سیصد و شصت و پنج روز سال هستم و امروز انگار سالهاست سر قفلی اش را به دیگران فروخته ام ، خدایا تنها از این دلگیرم که چرا این یک روز را برای خود نگاه نداشتم تا دلخوش شوم به یک دارایی دنیایی
«21 فروردین آغازی است برای دخترکی که در دفتر مشق لحظه هایش خط خوردگی ها بسیارند و تن خطوط بسیاری معدوم پاک کن های سپیدش شده اند و هنوز نتوانسته بر تن سپیدی های دفتر دلخوشیهایش را نقاشی کند، برایش دعا کنید»
|
|